دیبای چهلتکه

وقتی به خودم آمدم که دیدم تمام  دقایقی که به ماه خیره شده بودم و از زیباییش در شگفت بودم به این فکر می کردم که این منظره چیزی را کم دارد و هنگامی که چشم از ماه برداشتم فهمیدم که ته ته دلم می خواست که یک جادوگر جارو سوار را هنگام عبور ازجلوی این ماه ببینم.

چقدر رویاهایم با زندگیم عجین شده اند....

کم کم شَکّم به اسکیزو فرنی می رود..

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody