دیبای چهلتکه

متوجه شدم چیزی را در زندگیم از دست داده ام ...

حسی را شاید ...

یا عادتی ...

نامش را نمی دانم ولی می دانم مشکل اینجاست که لذت بردن را از یاد برده ام و هر بار که لذتی را درک می کنم سریعا با یک واکنش دفاعی عکس العمل نشان می دهم ...

موسیقی زیبایی را گوش می کنم و تکیه می دهم به پشت صندلی و بدنم را تو وضعیت راحتی قرار می دهم . چشم انداز ابرها و دانه های برف و گل های صورتی و بنفش پشت پنجره ...

چای خوش رنگ و خوش طعم در دستانم و می دانم که لحظات دلپذیری را تجربه می کنم ...

در کسری از ثانیه اما، به یاد می آورم که باید به چاپخانه زنگبزنم و بعدش با دفتر تماس بگیرم و چند وقت است سراغی از خاله ام نگرفته ام و ناخوداگاه تلفن را بر می دارم و دوباره به دنیای پر هیاهوی آدم ها پرتاب می شوم ...

و یا

یک موسیقی خوب و لذت رانندگی در خیابان های زیبای شهرم ...

نم باران و خنکای لطیف هوای شبانه و با تمام وجود می دانم که لحظه ای حقیقی را می گذرانم که لذتی به یاد ماندنی به همراه دارد

وباز با هجوم یاد آدم ها و کارهای نکرده و تلفنها و پیام های معوقه در ذهنم مواجه می شوم و تمام آن لذت مانند حبابی می ترکد...

نمی دانم چرا لذت را از خودم دریغ می کنم ...

چرا به خودم حق نمی دهم زمانی را با خودم و نعمت های دور وبرم خلوتی دلپذیر داشته باشم ....

چرا باید کارهایی را که ارزششان با هیچ کدام از آنها برابری نمی کند اولویت بدهم

چرا اینقدر با خودم نامهربانم ....

چگونه خودم را دوست داشته باشم ؟

حق من اینهمه نا مهربانی نیست ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢۱ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody