دیبای چهلتکه

شب یلدا برایم شب مهمی است ، شبی که ریشه در فرهنگ و زندگی ما دارد . دلم نمی خواست این شب را تنها باشم و نیستم . اگرچه آدم هایی که دوستشان داشتم در این جمع کم هستند و جای خیلی ها برایم خالی خواهد بود ولی خدا را شکر که جمعی هست و مراسم شب یلدایی.

امشب اما تو خیابان گردی هایم ، دم گل فروشی سبد  گل های مجللی را دیدم که برای تزئین میوه  های اهدایی دامادی به عروسش اراسته شده بود . مجلل تر از سبد گل های عروسی . کاش اینهمه سلیقه و بریز و بپاش عشقی با دوام نصیبشان کند.

باید اعتراف کنم که ته ته دلم غبطه خوردم و دلم هدیه شب یلدا خواست . با تمام شلوغی های دور و برم  دلم تنهاست و همین باعث می شود به بیراهه برود و افسارش دستم نباشد.  و اینجوری می شود به یک اخم می شکند و به یک لبخند شاداب می شود.

این وابستگی کاذبش را دوست ندارم . همین وابستگی مرا مجبور می کند برای تولدی کیک بپزم که می دانم هیچ وقت نخواهد دانست که همین کیک پختن چه شوری بهم داد و می دانم که نمی توانم دلیل کیک پختنم را برای هیچ کس توضیح دهم و حتی نمی توانم کیک را با کسی شریک شوم ...

کاش اینهمه شور و انرژی در جایی صرف می شد که قدرش را می دانستند...

کاش

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۳٠ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody