دیبای چهلتکه

نگاهم تصادفا به دستهام افتاد و كم كم دقيق تر شد تا رسيد به سر انگشتان و ناخنها .
ثابت ماند و چشمهام از حدقه داشت در ميومد ! چه بلايي سر اين انگشتها اومده ؟ ناخنهاي كج و كوله و جويده شده ! تمام پوست اطراف ناخنهام تيكه تيكه شده !!؟انگار كسي با خشونت تمام همشون را با دندون كنده !! پس به خاط همينه كه ريشه چند تاشون چرك كرده ودرد مي كنه !!
واي خداي من !! چي شده ؟؟
دستم را به پيشونيم مي كشم . انگار كه برق گرفته باشدم !! يك بار ديگه اهسته و با دقت پيشونيم را لمس مي كنم !! چه بلايي سر پوست صافم اومده ؟؟ اينهمه چوش و برجستگي ؟؟ نه اشتباه مي كنم !! ميدوم جلوي اينه و دقيق ميشم ! هيچ اشتباهي در كار نيست و تمام پيشونيم پر از جوشهاي ريز و درشت شده !!
صورتم را كمي عقب تر مي كشم و با وحشت به قيافه ام زل ميزنم !! حلقه هاي كبود دور چشمم ؛ چند برابر شده اند و سياه تر !!
واي خداي من !! چم شده ؟؟
دور تر ميرم و يك نگاهي به سر اندر پام مي كنم !! واويلا !! چه خبره !! شبيه استوانه هاي بولينگ شدم !!
بيخود نيست شلواري كه تا دو ماه پيش به تنم زار ميزد ؛ ديروز پدرم را در اورد !!
يك نگاهي به اطرافم مي كنم !! همه چيز حاكي از يك بي حوصلگي است .
اينجوري نميشه !! بايد برم دنبال دليلش كه ميدونم زير سر اين كوچولوي تنهاست !!
يك گوشه ميشينم و تا با خودم و كودكم خلوت كنم !! دنبالش مي گردم و مي بينم يك گوشه نشسته و زانوهاشو گرفته بغلش و داره دنيا را نگاه مي كنه !! ميرم و بغلش مي كنم و بغضش مي تركه !! همونطور كه سرش رو شونه هامه شروع مي كنم به مرور !!
چند وقته يك جوراييي ازش غافل شدم و باز رفته تو لاك خودش !! ولي نه من در هر حال حواسم بهش بوده و سعي كردم اشتباهات گذشته را تكرار نكنم همين هفته پيش بود كه رفتم شمال و كلي با هم خلوت كرديم !!
ولي يك جاي كار ايراد داره !!
تو چشمام نگاه مي كنه و زودي اشكاشو پاك مي كنه تا منو ناراحت نكرده باشه ولي ميدونم كه تو اون دل كوچولوش پر از بغضه !!
بهش مي گم باور كن من همه تلاشم را كردم و تو بايد خيلي چيزها را تحمل كني ! در هر صورت كمترين ناملايمات زندگي ؛ براي دل كوچولو و پاك تو زياده و تحملش سخت !!
بهش مي گم عوضش تو اين اتفاقات كلي چيز ياد گرفتيم و كلي بهم نزديك شديم ! مثلا من فهميدم كه چقدر احساس عدم امنيت داري و اونو تو ادمهاي ديگه جستجو مي كني !!
و يا اينكه تو فهميدي لجبازي با كسيكه روحش هم از انديشه ها و احساسات تو خبر نداره ؛ جز اينكه وقتت را تلف كنه و اذيتت كنه فايده نداره و اينجوري بيشتر خودت اذيت مييشي و اون ادم ككش هم نمي گزه !!
بهش مي گم منم ازين كه مرگ احساسات خوبم را ببينم ؛ عذاب مي كشم و غصه مي خورم !! به اندازه تو ولي نمي تونم اجازه بدم كه با نشخوار خاطرات خوب مرده ؛ زندگيم را تبديل به گنداب كنم . و يا اينكه با خيال بافيهاي واهي وعده هاي دروغ بهت بدم .
جفتمون بايد سرمون را گرم زندگي اي كنيم كه سخاوتمندانه ادمهاي خوبي را سر راهمون گذاشته و ما را از سردرگمي چند ماه پيش در اورده !!
اشكاش دوباره سرازير شده و پشتش را بهم مي كنه و ميگه همه حرفات را مي فهمم و قبول دارم ولي بايد يك چيز را به يادت بيارم :
يادته كه دو ماه پيش كه مراسم عزاداري مادربزرگ و پدر بزرگت بود ؛ بهت گفتند اونقدر گريه كن تا غصه هات بيان بيرون و بتوني زندگي بدون اونها را تجربه كني !! بهت گفتند اين مراسم براي اينه كه داغ ديده ها بتونند با اشكهاشون و مويه هاشون خودشون را براي زندگي دوباره اماده كنند !!
رفتم جلو و بغلش كردم و گفتم اره ! يادمه و چقدر درست گفته بودند . چون اگر اون موقع با گريه خودم را خالي نمي كردم مسلما الان اينجوري نبودم !
نگاهم مي كنه و ميگه خوب حالا هم تنها چيزي كه ازت مي خوام ياد بگيري اينه كه بذاري منهم در سوگ احساسهاي خوب و لحظه هاي خوب اونقدر گريه كنم تا سبك بشم !!
شرمزده سرم را ميندازم پايين و ميام كنار !! راست مي گه ! هيچ وقت بهش اجازه ندادم كه به خاطر از مرگ رويا هاش و احساس هاي خوب گريه كنه !! هميشه يك تشر بهش زدم و كلي دليل منطقي براش اوردم كه اگر اتفاقي افتاده ؛ مسلما بهترين اتفاقي بوده كه ميتونسته بيفته ! و بايد به اينده فكر كرد و بغضش را در گلو خفه كردم واونم بدجور ازم انتقام گرفت !
يادم ميفته كه سالها پيش ؛ اونروزي كه به كسيكه دوستش داشتم با دليل و مدرك ثابت كردم كه بايد راهمون را از هم جدا كنيم ؛ سرش فرياد زدم و بهش گفتم كه حتي يك قطره اشك اجازه نداره كه از چشمهام بياد پايين ؛ چراكه اين جدايي بهترين تصميمي بود كه بايد گرفته مي شد .
اونقدر بلند فرياد زدم كه كودك بيچاره به اعماق وجودم رفت و سالها مانند خصم هاي بيگانه با هم رفتار كرديم .
اون تمام احساس هاي خوب را ازمن دريغ كرد و من محبت ادميان را از او !! سنگ شده بودم !
و اين بار هم نتونستم دركش كنم ! نتونستم بفهمم كه اگر مي خواهم كه اين ماجرا تمام بشه بايد به اوهم اجازه بدم كه به روش خودش با جريان كنار بياد .
و حالا كه پس از سالها اينقدر بهم نزديك شديم و باهم درددل مي كنيم ؛ بايد طاقت شنيدن انتقادشو داشته باشم .
وظيفه من اين نيست كه نذارم اون بر انچه از دست داده اشكي نريزه ؛ من موظفم كه نذارم اون بيش از حد در غم باقي بمونه !! و حتي خيلي وقتها بايد باهاش همدردي كنم و ارزش غمش را تاييد كنم تا اونم براي رسيدن به يك احساس تاييد مجبورم نكنه تا مثل گاو هر چه بدستم ميرسه بخورم ويا خوابهاي اشفته و كابوسهاي شبانه امانم را ببره !!
بايد بگذارم اونم در غم حسهاي خوبش اونقدر گريه كنه تا خالي بشه و بتونه درسهايي را كه ازين اتفاقات مي گيره ؛ اويزه گوشش كنه !!
هيچ وقت نذاشتم براي دردي كه به نظرم غير منطقي ميومد اشكي بريزه !! و اين ظلمي بود كه در حق خودم كردم !! چطور از يك كودك معصوم انتظار داشتم كه منطق بالغ را درك كنه بدون اينكه حتي خودم يك ذره سعي در درك احساسهاي او داشته باشم .!؟؟
اينم نتيجه اش !! مجبورم كرده مثل كودكان هراسون تمام ناخنهام را بجوم . هرچي دم دستمه روانه شكمم كنم و تا ميتونم بخوابم و با خستگي چند برابر از خواب بيدار بشم و قيافه ام مثل ادمهايي بشه كه شبها بيخوابي كشيده اند . پوست خراب و .....همه نتيجه اين بي توجهيه !!
حالا دوتايي نشستيم و باهم گريه مي كنيم . اون براي مرگ حسي كه يك چند روزي مهمان دلش بود و من براي خودم كه با اينهمه ادعا هنوز اول راه را هم پيدا نكردم چه برسه به قدم نهادن در ان واينهمه از خودم دورم !


نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٢/٢ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody