دیبای چهلتکه

یک ترس عمیق توی ناخود اگاهم کشف کردم که تبعاتش خیلی دست و پا گیر است...

 ترس از تنهایی و بیکاری ویا به زبان ساده تر خانه نشینی بی ثمر. وقتی فکرش را می کنم می بینم علی رغم اینکه همیشه فکر می کردم از تنهاییم لذت می برم و خودم با خودم خوشحالم ولی اکثر تصمیم های مهم زندگیم را بر اساس همین ترس پنهان گرفته ام . از درسی که خواندم ازدواجی که نکردم هنری که اموختم و آدم هایی که دور و برم جمع کردم و دست آخر کوهی از وسایل و خرت و پرت که روی هم انباشته ام....

که البته این آخری باعث شد به این کشف برسم و با این ترس عمیق  روبرو شوم . 

حجم بالای وسایلی که هیچ جایی برایشان نداشتم مجبورم کرد که به یک خانه تکانی بی موقع دست بزنم و کلیه وسایل را به چند دسته تقسیم کنم . وسا یل کاربردی که روزمره استفاده می کنم ، وسایلی که به خاطر ارزش معنویشان نگه داشته ام و خاطره هایم هستند و وسایلی که نگه داشته ام تا روزی آن جور که باید ازشان استفاده کنم.

کلی وسایل نقاشی ،کلی پارچه و لباس نیمه تمام ، کلی نخ و  وسایل بافت کلی کتاب و مقاله که برای یک فرصت مناسب تلنبار شده اند....

یادم افتاد زمانی که می خواستم کنکور بدم و دفترچه کنکور را زیر و رو می کردم ، همهش دنبال رشته ای می گشتم که اگر کار گیر نیاوردم و یا شوهر غیرتی به طورم خورد توی خانه بتوانم مفید باشم و گلیم خودم را از اب بیرون بکشم ..

یادم افتاد که با تک تک خواستگارانم را رد کردم چون دیدم در کنار آنها تنها تر از زمانیم که آنها در زندگیم حضور ندارند و حضورشان باعث خمودی و بی ثمری زندگیم می شود.

یادم افتاد که هربار چیزی را می بینم که ممکن است روزی در راستای آن چه ممکن است در تنهایی و خانه نسینی انجام بدهم  بدرد می خورد سریع می خرم و روی بقیه چیزها انبار می شود.

ولی به موازات این حرکت با تمام قوا سعی می کنم جایگاه اجتماعی و کاری خود را تثبیت کنم و لحظات تنهایی و حضور در خانه را کمرنگ کنم...

و حالا من مانده ام و کوهی از وسایل که مانده اند تا در ظاهر روزی فرصت کنم چیزی از آنها در بیاورم و در باطن خیالم راحت باشد که اگر مجبور شدم خانه بشینم کاری داشته باشم انجام دهم . 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٧ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody