دیبای چهلتکه

يك ادم خوب داشت باهام حرف ميزد و يعني يك جورايي مي خواست بدونه كه ايا اون چيزي كه او درباره جوانها درك كرده درسته يا نه ومنو هم به عنوان شاهد عيني انتخاب كرده بود . بيچاره تازه فكر مي كرد كه من مي تونم كمكي بهش بكنم ،غافل از اينكه تمام مشكلاتي را كه مطرح مي كرد جزو دردهاي من بود .
اون مي گفت بارها سعي كردم كه جوانها را دور هم جمع كنم و يك جمع سالم درست كنم كه هدفي والا داشته باشه ! اول كار خيليا جمع مي شدند و و كار كه شروع مي شد ، يهو بچه ها دونه دونه ميومدند و به بهانه هاي من در اوردي كار را ول مي كردند .اين بيچاره كه تو امريكا تحصيل كرده بود و از ييل دكتري داشت ، مي گفت من دلم براي اينهمه نيرو و استعداد هدر ميره و هر دفعه دوباره سعي مي كردم كه يك جور ديگه جوانها را دور هم جمع كنم وبلز درست جايي كه داشتيم نتيجه مي گرفتيم ، يهو جمع مثل يك بمب از هم مي پاشه ! مي گفت توي جمعهاي تك جنسيتي يك جور و جمعهايي كه دختر و پسر باهم هستند يك جور ديگه مشكل پيش مياد .
مي گفت : مشكل شما اينه كه هيچ وقت به خاطر اون كار و هدفي كه به خاطرش دور هم جمع ميشين ، يك گروه تشكيل نمي دين و فقط دور هم جمع ميشين كه از تنهايي خلاص بشين ! و يا كمي رك تر دوست پسري ، دختري ، چيزي پيدا كنيد و يا يكي براي ازدواج پيدا بشه ! بعد وقتي سرتون به سنگ خورد ، ولش مي كنيد و ميريد پي كارتون و براتون هم مهم نيست كه با جمع شدنتون براي هدفي ، نسبت به اتمام اون كار متعهد ميشيد و خيلي راحت اونو ولش مي كنيد . از جمعي مي گفت كه دور هم جمع شده بودند تا هفتگي به يكي از واحدهاي بهزيستي سر بزنند و با بچه هاي اونجا كار كنند . و پس از يك مدت به خاطر حسادتهاي احمقانه و سو تعبيرهاي اشتباه جمع از هم پاشيده ميشه و همه اون جوانهاي به اصطلاح خوب سايه هم را با تير مي زنند و نميدونند كه چه بلايي بر سر اون روحهاي معصوم تو بهزيستي كه بهشون وابسته شده بودند اوردند .
يك دختر و پسر از هم خوششون مياد و باهم نزديك تر ميشن و مثلما هر كدومشون تو اون جمع خاطرخواههاي ديگه داشتند و پس از علني شدن موضوع ، اين موجودات شروع مي كنند به حرف و حديث كه درست و نادرستشو خدا عالمه و يك كلاغ و چهل كلاغ ! خلاصه جمع از هم مي پاشه !
اون ادم عقيده داشت اگر اين افراد هدفشون براشون مهم بود حتي با تمام اين حرف و حديثه باز هم نسبت به كارشون متعهد بودند و اين ظلم را در حق اون كوچولوها نمي كردند .
مي گفت نسل جوان هر كاري مي كنند براي فرار از تنهاييه و وقتي به منظورشون مي رسند و يكي را پيدا مي كنند ديگه قيد همه چيز را ميزنن !
و مارا با همتاهاي خودمون در كشورهاي ديگه مقايسه كرد و عقيده داشت اونها مسئوليت پذيرتر از مان و اگر كاري را انجام مي دهند فقط به خاطر نفس اون كار است نه نياز هاي شخصي ! و البته اين به نظر من يك مشكل فرهنگيه !



نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/۱۱ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody