دیبای چهلتکه

خسته شدم ازين حسادتت كه ناخوداگاه نسبت به من داري ! اره من خوشبختم و خيلي خوشبخت تر ازتو چون تونستم خودم را با كمبودها وفق بدم ؛ كاري كه تو هيچ وقت نكردي ! ميدوني تو دوست داري مردمتو را براي اونچيزي كه بالقوه مي تونستي باشي ستايش كنند بدون اينكه خودت تلاشي در بالفعل در اوردن اونها بكني! و اين از نظر من احمقانه است ! تو خودت هيچ وقت نخواستي !
درسته كه زمان ديپلم تو مصادف شد با ورشكستگي بابا وبه قول خودت صراحتا بهت گفتند كه نمي خواي بري سر كار و اينجوري شد كه تو مجبور شدي بري منشي بشي !! ولي اين اصلا دليل خوبي نيست چون زمانيكه منهم ديپلم گرفتم : بااينكه وضع مال خانواده روبراه بود باز هم صراحتا ازم پرسيدند نمي خواي بري سر كار !! تو نمي توني بفهمي كه اونها هيچ تفاوتي بين من و تو نذاشتند و اگر كسي بايد غر بزنه اون يكيمونه كه فشارها بيشتر روش بوده ! از وقتي يادمه هميشه وضع ظاهريمون از خيلي از فاميل بهتر بوده اگرچه بعضي وقتها شپيش تو جيبامون بازي مي كرده ولي در هر صورت سرو وضعمون خوب بوده ! ماشين زير پامون و خونه وزندگي خوب اگرچه فرشمون كاشانه و تبريز نيست ! حالا تو بشين حرص بخور كه چرا بابا اون 2000 متر زمين را كه تو دروس بهش ارث رسيده بوده فروخته ! اخه عزيزم يكي به تو يك هكتار زمين اونطرف بويين زهرا بده تو ميري توش بشيني كه شايد يك روزي شد بالاي شهر ! خوب حكايت اون زمين هم همينه ديگه ! بابا هميشه مي گه موقعي كه اومدم ببينم زمين را وسط يك كشتزار بزرگ گندم گم شدم و بعدشم سگا و شغالا دنبالم كردند ! اون بيچاره چه ميدونست 50 سال بعد اين زمين پر از برجهايي ميشه كه متري 2 ميليون قيمتشه !
ولي هيچ وقت تو راضي نبودي ! اگر من همه بودجه مو صرف كلاس كنكور و زبان كردم ؛ تو صرف اموزشگاههاي ارايش و خياطي و تايپ و تندنويسي كرده كه فقط مدركاتو قاب كردي زدي به ديوار ! و رفتي منشي مطب شدي !
اون چيزي كه تونداري اعتماد به نفسه كه مال من هم اوضاش خوب نيست ! هميشه ميگي من كه هوشم قدر تو نيست چرانيست ؟ دليلت براي اين حرف چيه ؟ من اگر هوشم زياد بالا نيست ولي پشتكار دارم كه تو اينو نداري ! تو ايرادي كه داري اينه كه نمي خواي اون چيزي كه هستي را باور كني !
از بچگي هميشه تورا به عنوان خوش هيكل ترين و خوش سليقه ترين دختر فاميل مي شناختم اگرچه سليقه ات را قبول نداشتم و هميشه از لباسهايي كه براي من اتخاب مي كردي نفرت داشتم ! ولي فكر مي كردم كه ايراد از منه و گرنه همه ميگن كه سليقه تو بهترينه ! و اون موقع نميدونستم كه اين موضوع اصلا اهميت نداره كه ادم با مد پيش بره و اونچه كه اهميت داره اون اعتماد به نفسيه كه لباس به ادم مي ده !
اين دوران گذشت و كم كم هر جا درباره تو حرف ميزدم ؛ با اين سئوال روبرو مي شدم كه چند سالشه ؟ چرا هنوز ازدواج نكرده ؟؟!! و حالا كه فكرشو مي كنم ميبينم كه اون وقع تو فقط 22 سالت بوده !!! لعنت به اين اجتماع و اين فرهنگ خاله زنكي !مسلما اين فشار روي تو بيشتر از من بوده ولي خوب اون موقع زمان جنگ بود و پسرا خوباشون يا خارج بودند و يا جبهه !! تمام دختراي همسن فاميل همين وضعيت را داشتند !! البته من بعدا خودم جواب خوبي براشون پيدا كردم : ادميكه لياقتشو داشته باشه پيدا نشده !! ( هنوز ازين جواب اونقدر خوشم مياد كه براي خودم هم استفادش مي كنم ! )
ولي باز هيچوقت بهم اونقدر نزديك نشديم ؛ در حقيقت چون هيچ وقت منو ادم حساب نكردي !!حال هم هروقت با دوستايي ميرم بيرون كه خواهر كوچيكتر دارند و به اونها اجازه دخالت در كارشون را نمي دند ؛ كلي داغ دلم تازه ميشه !
تنها يك بار سال اول دبيرستان بودم كه منو بردي كافي شاپ و شروع به نصيحت كردي و اونجا بود كه فهميدم كه بايد تمام ارزوهايي را كه براي صميميت با تو داشتم بريزم دور ! ولي مگه ميشه ! مگه من جز تو كسي را داشتم كه احساساتم را باهاش تقصيم كنم !؟
هر بار با كلي ذوق و شوق ميومدم و از شاديهام و از احساسم برات تعريف مي كردم ؛ ميزدي توي ذوقم ! باز با تمام انرژي و شاديم بهت مي گفتم من عاشق شدم وبا تمسخر مي گفتي ا حالا كي هست اين شازده ! با ذوق و شوق خريدهام را بهت نشون ميدادم وبا بي تفاوتي مي گفتي رنگ ديگه نداشت و هيچ وقت نفهميدي كه چقدر ازدستت دلم مي گرفت ! انگار تو ساخته شده اي كه براي هر چيز ايرادي پيدا كني و غر بزني ! بليط كنسرت مي گيرم ؛ صندلي جلو ي سن است مي گي واي حالا گوشمون كر ميشه ! صندلي عقب است ميگي وا مگه اومديم سينما و هيچ وقت يك تشكر خشك و خالي كه هيچ و حتي يك حرف ساده كه دليل رضايت تو باشه از دهنت شنيده نشد ! و اونوقت خودت از همه طلبكاري ولي اين رسم مردم داري نيست !
حتي اونقدر بي سياستي كه اگر كادويي برات مي خرم مثلا روسري پارسال تولدت با لحن دمق مي گي وا چرا اين رنگي ؟ حالا بايد مانتو و كفشم جور كنم ! تو اصلا نفس كادو دادن را درك نكردي و ذوقو شوق منو هنگام خريد اون چيزي كه فكر مي كردم برازنده توست ! بارها دلم را شكوندي !!
وهمون شد كه اونها تو دلم موندند و گاهي يكي دوتاشون از زبونم در مي رفتند و مي خوردن به كوه بزرگ نصيحت ! و من عصباني خورد شدنشون را مي ديدم و با خودم عهد مي بستم كه نذارم ديگه هيچ كدوم بيرون بيان ! و اينجوري شد كه دورتر و دورتر شديم !
ديگه دستم اومده بود كه منو تو تو دوتا دنياي متفاوت زندگي مي كنيم و اين دوتا باهم سازگاري ندارند و براي جلو گيري از هر تنشي بهتره كه فاصله هامون را حفظ كنيم واينجوريه كه ما تا به حال باهم دعوا نكرديم !!!
ولي خوب دورا دور نظاره گر احوالت بودم و مي ديدم كه كسي حق نداره بهت بگه بالاي چشمت ابروست ! چراكه با كوچكترين حرفي عصبي ميشي و زمين و زمان را بهم مي دوزي !!
مي دوني تنها در يك مورد حرف مدم برخورنده است و اون موقعيه كه خودت احساس كمبود كني ! و تو انگار تمام وجودت كمبوده و من دليلش را نمي فهمم!
الان كه دارم مرور مي كنم ؛ ميبينم كه رفتار مامان اينها چندان فرقي نكرده !! هنوز من كه از در ميام تو با اينكه ميدونند چه برنامه هايي داشتم ؛ مي پرسند : كجا بودي و تو هيچ وقت نفهميدي كه اين يك عادته تا بازجويي !! اونها حتي از همسايه مون هم كه اومده دم در تا قبض اب را بده همين را مي پرسند !! و تو هميشه خيال مي كردي كه اونها دارند تو را محدود مي كنند و به شخصيت و تصميمهاي تو بها نمي دند !!
واين گذشت تا من وارددانشگاه شدم !!!

کماکان ادامه داره !!
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/٥ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody