دیبای چهلتکه

یک رسمی هست تو خانواده ما که کلا جا افتاده وبعضا برای دیگران مسخره است ولی ما خودمون بهش عادت کردیم و ان همانا اسم گذاری رو وسایل است و یا رفتار با انها به مثابه یک موجود زنده ،، مثلا همه ماشین هایم ان اسم دارد و وقتی دختر عمه جان می گوید می خواهم برای رجب اقا کفش زمستانی بخرم همه می دانیم که منظورش این است که دنبال لاستیک یخ شکن برای پژو آر دیش است و یا وقتی من می گویم ملوس را به حمام برده ام می دانند که بعد صد سال ماشینم رنگ کارواش به خود دیده است، بعد این صحبت در مورد ای پاد ها و ای فون ها هم هست، و فاجعه زمانی اغاز می شود که حواس پرت مکمل باقی قضایا شود : دیشب با خواهرزاده جان صحبت این بود که جلد ای پادم سنگین است و گفتگو به این شرح بود که باید برای سی سی جان یک لباس تو خونه بگیرم! بعد خواهرزاده جان گفتند که کلا جلد ای پاد گران است و خونه و مهمانی نمی شناسد، مگر اینکه خودت براش بدوزی! خلاصه ما هم امروز سرخوش از سر کار سرگرم گپ و گفت های تلفنی قدم زنان و سگ لرز زنان تا مجتمع پایتخت رفتیم تا برای سی سی جان لباس بخریم! بماند که در شگرف از اینهمه وسایل عجیب و پیشرفته تکنولوژی که تشخیص نمی دادم به چه درد می خورد و سعی می کردم تمرکز کنم رو همان جلد ایپاد، خلاصه در مغازه ای چشممان مدلی را گرفت و که به نظر چندان گران هم نمیامد و کلا مناسب خونه بود صورتی و اسپرت ، وارد مغازه شدم و اقای خوش اخلاق فروشنده جلو امد و گفتم جلد برای مینی ایپاد می خواهم این چند است؟ گفت: چند سالش است؟راستش از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که من هنوز در عالم خرید لباس خانه برای سی سی جان بودم شاخ برسرم سبز شد که سی سی جان من را می فرمایید؟اقای فرشنده گفتند: برای سی سی جان می خواهید جلد بخرید؟ گفتم بله ولی مگر سن وسال دارد؟ گفت به هر حال مهم است. راستش داشتم سکته می کردم ، درست است که خیلی در عالم تکنولوژی وارد نیستم ولی بالاخره روزی ١٠ساعت با این تکنولوژی ها کارمی کنم ودیگر اینقدر حالیم می شود که سن و سال ندارند، گیگ و رم و اینها را شنیده بودم ولی سن و سال را نه. اما از ان بد تر این بود که به خاطر اصرار اقای فروشنده برای فهمیدن سن سی سی جان خواستم برایش توضیح بدهم و گفتم راستش سنش را نمی دانم ولی می خواهم برایش یک لباس توخونه بخرم چون این که الان داره ازین کیبورد دارایه چرمی است و سنگین است و یک چیز سبک برای شب ها تو خانه می خواهم! بعد حالا قیافه آقاهه جالب بود! بعد یکهو جفتمون زدیم زیر خنده خلاصه به خیر گذشت که اقا فکر می کرد من برای کسی می خواهم جلد ایپاد خرید کنم و من در فکر لباس سی سی جانم بودم، امان از این وابستگی عاطفی
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٩ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

من نمی فهمم همه اون احمق هایی که بعد از مدت ها من را می بینند و دهنشون را باز می کنند که وایییییییییییی چقدر خوب شدی لاغر شدی هیچ پیش خودشون فکر نمی کنند که ممکن است باز هم من چاق بشوم؟

واقعا فکر نمی کنند که اگر دوباره من چاق بشوم با این اظهار نظر های مسخره شون  من دیگر هیچ تمایلی به مصاحبتشون نخواهم داشت؟

یعنی دوسایز بیشتر یا کمتر در شخصیت من اینهمه تاثیر گذار است؟

واقعا فکر نمی کنند وقتی شروع می کنند که خیلی افتضاح چاق شده بودی و هیکلت مزخرف شده بود و بد شده بودی دارند در مورد جسم من صحبت می کنند.

جسم من!

یعنی ظاهر من !

یعنی کسی من چاق را دوست ندارد.

یعنی اگر بازهم هورمون هایم بهم بریزد و سایزم زیاد شود هیچ کس نیست که از دیدن من لذت ببرد.

یعنی اینقدر روی ظاهر قضاوت می کنید؟

ولی هیچ کدامتان نفهمیدید که این 4ماه چه بر سر من رفت. 

هیچ کدام اشک ها و بغض های من را ندید 

فقط الان می بینید که لاغر شدم.

فکر می کنید خوشحال می شوم وقتی از ظاهر الانم تعریف می کنید و هیکل چند ماه پیشم را به سخره می گیرید؟

خوشحال نمی شوم چون نتیجه می گیرم چقدر زشت و بدقواره بودم و چقدر حقم بوده تمام آن بلاها سر من بیاید.

نتیجه می گیرم که تمام ان روزها داشتید همین حرفها را که الان بهم می گویید پشت سرم می گفتید.

نتیجه می گیرم که دلم نمی خواهد با شماها معاشرت کنم.

اخر اگر همه شما مانکن بودید یک چیزی .

خودتان هم که یا سیب هستید و یا گلابی...

ادم چاق باشد بهتر است یا احمق؟

هیکلش بدفرم باشد بهتر است یا اینکه دل دیگری را بشکند؟

من با چاقی خودم مشکل نداشتم.

اگر مشکل سلامتی و کمردرد نبود ازش لذت هم می بردم.

همیشه هم گفتم که جذابیت من به تپلیم است.

ولی واقعا یک بار دیگر کسی بهم بگوید چقدر خوب شدی لاغر شدی ! چی بود اون هیکل چاقت . اگر توی دهنش نزنم مسلما جوابی به او خواهم داد که حس کند تمام چربی های دنیا یک جا توی حلقش است.

پ.ن: حالا شما فکر نکنید قبلا تانک بودم الان ماتیزم.

 سایز۴۲ شده ۴۰! اینهمه چرند می شنوم. ۳۶ می شد چه می گفتند. 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱۳ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

میهمانی زنانه،،، پر از چقدر لاغر شدی ها و ماه شدی ها،،ًکلی قربان صدقه و تعارف هایی که تکه پاره می شد، عجیب انکه همه خالص بود و بر أمده از ته دل نه مثل میهمانی های هم نسلانم جو تظاهر و ریا داشته باشد، واقعا از دیدن هم شاد بودند و واقعا دلشان برای هم تنگ بود، خاله های مادرم ، خاله های خودم ، دختر خاله های مادرم ، دختر خاله های خودم، عمه ها و زن عموهای پدرم، عمه هاو دختر عمه های خودم، هم بازی های ٧٠ سال قبل، أقوام امروز ، خاطرات قدیمی که بأور پذیرنیستند ، سعی می کنی میان چین و چروک های خاله خانم ها وعمه جان ها دختر ان شاداب و سر زنده ای را بینی که تو ارسی پنجدری گیس هم را می بافتند و اسرار مگو را بأهم زمزمه می کردند، حالا دخترانشان کنار هم نشسته اند و عکس نوه های أنور أب را در ایپاد ها بهم نشان می دهند، چرخه زندگی در خانواده کهنسال ما هنوز می گردد و همین دور همی های گاه و بیگاه است که ریشه ها را یاد اوری می کند و تو می دانی که شاید سال دیگر این موقع خیلی از صندلی ها خالی است
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٩ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody