دیبای چهلتکه

هنوز مدرسه نمی رفتم.

پیاده از خانه خاله مادرم برمی گشتیم.

انجا همیشه به من خوش می گذشت.

طعم شیرینی های مرباییشان که برای مهمان داخل یخچال نگه می داشتند هنوز از طعمهای نوستالژیک من است.

سه تا خانم پیر و دوست داشتنی

مادربزگ مادرم 

خاله مادرم 

و دختر خاله مادرم

ان روز غروب را خوب یادم هست.

غر می زدم که خسته شده ام

بعد مادرم سعی می کرد توجه من را به چیز دیگری جز مسافت باقی مانده جلب کند.

درخت ها

صدای پرندگان

جوی پر ابی که از قنات سرچشمه می گرفت.

سر یک کوچه تو پیچ جوب یک ماهی پلاستیکی بزرگ گیر کرده بود.

از این ماهی های بادی که تو شهر های شمالی می فروشند.

حالا ماهیه ول شده بود تو جوب پر اب و گیر کرده بود تو پیچ عمیق جوی

مادرم گفت : اِ ماهیه را ببین.

دلم برای ماهیه سوخت.

گفتم نجاتش بدهیم.

مادرم گفت تو این اشغال ها که نمیشه رفت. کثیف میشی و دستم را کشید و باخود برد.

سی و چند سال از این جریان گذشته و هنوز هربار و شاید هر شب که  من از سر آن کوچه ردمی شوم ناخود آگاه سرک می کشم به پیچ جوی و چشمم نگران دنبال ماهی بزرگ پلاستیکی می گردد.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱٦ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody