دیبای چهلتکه

خاطره شب عروسیش اولین خاطره حضور در یک محیط شلوغ و پر هیاهو بود. قبل از آن انگار همه چیز آرام و یک نواخت بوده که در خاطرم نمانده ...

تصویر محوی از ادم ها

شلوغی محیط و یک کمی ترس و عدم امنیت

اما خوشحال از پوشیدن لباس قرمز خوشگل

بعد کم کم متوجه تغییرات توی خانوده شدم.

حضور یک فرد جدید به اسم زن دایی

همه باهاش رودربایستی داشتند و سعی می کردند بهترین ها را برایش تدارک ببینند.

اولین خاطره ام از او نه در شب عروسی که روی پله های خونه عزیز جون بود.

 دسته گلی از باغچه چیده بودم و می خواستم سهمی در این شور و نشاط خانوادگی داشته باشم.

محجوبانه  دسته گل را در میان هیاهو به دستش دادم و در رفتم.

خاطرات بعدی پراکنده و مبهم است

اما می دانم که دوستش داشتم.

بعد تر حرف رفتن شد و میهمانی های آخر خانه عزیز جون

با طعم مرغ و پلوی زعفرانی در هیاهوی شلوغ خانواده

وقتی رفتند مثل بقیه عزیزان دور خودمان را دلداری دادیم که بهترین را برگزیدند و خوشحال بودیم که خوشحالند.

وقتی برای روزهای آخر آقاجون و عزیز جون آمد و در کل مراسم همراهمان بود فهمیدم چقدر حضورش دلگرمی است نه تنها برای خواهرانش که حتی منهم آرام شده بودم و امن...

سفرش از آن طرف دنیا به خاطر حضور در عروسی دختر خاله کلی ارزش داشت و  حضورشان چقدر خاطره های خوب رقم زد برایمان.

چند سال بعد که در شوک رفتن ناگهانی شوهرخاله بودیم ، از آن سر دنیا آمد و مثل کوه پشتمان ایستاد.

در غم و شادی هایمان بهش تکیه می کنیم.

خیلی پیش آمده که از خاله ها دلیل اتفاق های مثبت زندگیشان را می پرسم و جواب می شنوم که رفتم انگلیس چون محمد حمایتم کرد و یا فلان کار را محمد برایم درست کرد.

این کلمات در ساعاتی رقم می خورد که خواهرزاده و خواهر تازه از سفر برگشته سرشارند از عشق و خاطراتی که در یک هفته میهمانی خانه اش تجربه کرده اند.

انگار روح تازه دمیده اند به وجود خسته شان

حمایت و میهمان نوازی یک هفتگی این خانواده ما را مدیون کرد مانند تمامی سال های پیش

دور هست اما همیشه هست ...

قابل اتکا و منبع امید

خدایش سلامت و شاد نگاهدارد

و من خوشحالم به خاطر تجربه حضور او در زندگیم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٩ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

گفت امروز تولد آقاجون است.

به او فکر کردم.

 به خاطراتی که از او داشتم.

چقدر کم و انگشت شمار بود.

اما شفاف تر از همه حس حضورش و دست های گرمش در شب اول بعد از مرگ بود.

چقدر گرم و چقدر مهربان دستی بر سرم کشید.

دستهایش را خوب به خاطر دارم اما...

دست های تپل اما قوی

بیشتر از خودش عطر کمد دیواری اتاقش یادم است.

دفترچه های حساب کتابش

و خوراکی هایی که همیشه در جیب هایش داشت.

سمبل استواری و قدرت بود برایم و چقدر درد داشت وقتی در خیابان می دیدمش و نمی شناختم.

سعی می کنم چیزهای خوب را به یادم بیاورم اما انگار او حکایت خود زندگیست برایم.

 حکایت پیری و از اوج به گوشه ای ساکت نشستن.

روزگار قدرتش را کم به یاد دارم و روزگار سکونش را بیشتر

و از همه سخت تر ، روزهای بیماری..

اقا جون برایم اما ، عطر نان قندی های گنجه اتاق را دارد.

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٢ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

از جمعه تا به حال چهار بار چمدانم را جمع کرده ام از 10 نفر خداحافظی کرده ام و ساعتی بعد به تک تکشون زنگ زدم که من نرفتم!

حدود یک سالی می شود که گروهی از دوستانم از هیاهوی شهر ناسالم تهران پناه آورده اند به این شهر کوچک ساحلی.

 حالا می فهمم که چقدر در این یکسال کمشان داشته ام و چقدر فشار تحمل کرده ام از بابت دوریشان.

همزبانان همدلی که دور افتاده ام از جمعشان.

بعد از گذشت بیست روز وقتی ورق پاره ها و دست نوشته های روز های اول را جمع می کردم دلم نمی خواست حتی چشمم به نوشته هایم بیفتد بسکه تلخ و سنگین بودند.

این روزها اما دلم تغییر می خواهد انگار

تغییر درونی انگار بس نیست که دلم تغییرات ظاهری را هم طلب می کند.

شاید رنگ مو یا مدل ابرو...

دیشب حتی به لباس هایی فکر می کردم که دلم نمی خواهد بپوشمشان دیگر.

در عرض بیست روز گذشته کلی زیبایی دیدم

خوراکی های خوشمزه و خوشگل خوردم.

کتاب های خوبی خوانده ام.

خلوت های زیبایی داشته ام.

در جمع های ارزشمندی حضور پیدا کرده ام.

از هوای لطیف لذت برده ام.

 زیر چتر یاس عطر بهشتیش را استشمام کرده ام.

نیمه های شب به خروس های بی محل فحش داده ام تا فهمیدم که خروس ها وقت نماز شب و صبح را اعلام می کنند.

شالی کاران همسایه را ستایش کرده ام و عطر شالیزارشان را فروبرده ام.

زیر باران قدم زده ام

مجسمه های شنی ساخته ام.

گپ و گفت هایی لذت بخش داشته ام.

از محضر بزرگانی عارف بهره برده ام.

و با دوست عزیز مجازی دنیای واقعیم را سهیم شدم.

فکر کرده ام.

لذت برده ام و زندگی کرده ام.

بماند که اشک ها ریخته ام و خشم ها را کتمان نمی کنم.

اما 20 روز گذشته را همیشه به خاطر خواهم داشت.

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٢ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

به برگشت فکر می کنم دلم می لرزد.

از شرکت تماس می گیرند حالم بد می شود و جواب نمی دهم.

عجیب است که به جز پدر ، مادر و دوتا از دوستان هیچ انگیزه ای برای بازگشت ندارم.

نمی دانم چه چیز پیش رو است.

جالب است که هرکس می فهمد کارم را ول کرده ام کلی خوشحال می شود و سریع یک پیشنهاد کار می دهد.

و من فقط لبخند می زنم و می گویم کمی به من فرصت بدهید.

توانایی ها و علایقم را می نویسم.

نگاه می کنم ببینم که چقدر همپوشانی دارند.

خیلی از توانایی هایم مربوط به علایق گذشته است و انگار تاریخ مصرفش تمام شده است.

دیگر نمی خواهم خلاقیت کودکان درس بدهم و یا ساعت ها در موزه ایران باستان کوزه ای عتیقه را مرمت کنم.

حتی کارهای مشاوره ای و تبلیغات هم جذابیتشان را از دست داده اند.

روزگاری برایم مهم بود که به ادم ها کمک کنم که بهترین انتخاب را داشته باشند و از آنچه پول می دهند راضی باشند و لذت ببرند.

اینکه به تولید کنندگان کمک کنم که کیفیت محصولاتشان را بهتر کنند و خدمات بهتری ارائه دهند راضیم می کرد ولی این روزها حتی به این فرایند هم شک کرده ام.

فکر دیگری که ذهنم را مشغول می کند گذراندن دوره ای کوتاه مدت در خارج است که فکر می کنم زمانش رسیده است اما چی و کجا را نمی دانم.

به هر حال این جعبه پاندورا را باید زودتر ببندم تا زندگیم نظم بگیرد.

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٢ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

حرف برای گفتن زیاد است و عجیب اینکه نوشتن روی کاغذ ارضایم نمی کند.

 وقتی روی کاغذ می نویسم انگار حس هایم را حبس می کنم در نسوج کاغذ.

حس خفگی بهم می دهد نوشتن با قلم

 عجیب است این حس برای منی که سالها می نوشتم و ده ها دفتر دستنوشته دارم.

انگار تایپ کلمات و انتشارشان در این فضای مجازی مانند فریادی بلند در دل شب سبکم می کند.

 مثل سپردن به دست باد...

عجیب است که در دریای محبت آدمیان ارزشمندی غرقم و دلم هوای انسان های بی محبتی را می کند که ترکشان کردم.

این است قدر ناشناسی ادمی زاد

 می فهمم که روحم بیمار است و خسته

کوچک ترین جرعه محبت و لبخندی مانند آبی در کویر دلم فرو می رود و هنوز راه زیادی مانده تا سیراب شدن.

دوستانم اما سنگ تمام می گذارند با بذل عشق

به همه وعده می دهم که  فردا به خانه شان خواهم رفت و مفصل صحبت می کنیم.

اما فردا که می شود تنهایی و غم دست و پایم را می بندد و سعی می کنم در خلوت و سکوت تحلیل کنم آنچه گذشت را...

بعد به زور می ایند تا از این غار بیرونم بکشند و نور را بر دل تیره ام بتابانند.

و کمی بعد تر نیایش های شبانه وخلوت های لطیف با خدا

شکر

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٢ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

انکار نمی کنم که دلم برای نوشتن تنگ شده است و چه بسیارند حرفهایی که می خواهم بنگارم..

دقیقا از نیمه شعبان شروع شد...

موجی از سوتفاهم ها و کارشکنی ها...

دلم بدجور شکست، انقدر که نشانی از دلبستگی ها نماند.

هر روز بدتر و سنگین تر از روز قبل

فشاری که به خاطر حرفهای بی اساس و حسادت های کودکانه تحمل می کردم ، خارج از توانم بود.

یعنی در حقیقت دلم نمی خواست در این روزهای ارزشمند ، لحظاتم صرف آدم ها و روابطی شود که نه خیر دنیا را دارند و نه آخرت...

هرچه بیشتر کنار می کشیدم جری تر و گستاخ تر می شدند و سکوت و بی اعتناییی من را ناشی از گناهکار بودن و تقصیر من می دانستند.

روزگار اما به حکم قوانین ازلی حامی دل های شکسته بود.

دل شکسته من هم خدایی داشت که طبق قانون ما یشا عمل می کرد.

روزگارشان سخت شد و بیماری و حوادث عجیب زندگیشان را بهم ریخت. اما افسوس که این ابتلا ها نه در راستای بیداری به کار امد که بدتر شدند.

دل شکسته ام دیگر دعای خیری پشت سرشان نداشت .

سکوت می کردم

اما کم کم فشار ها را تاب نیاوردم.

تهمت ها و فرافکنی های احمقانه با گرمای روزهای رمضان دست به دست هم داد و شدم موجودی با خشمی فروخورده در حال انفجار...

روزی که حس کردم ضامن کشیده شده و هر لحظه بیم انفجاری عظیم می رفت ، به خانه برگشتم و بار سفر را بسته و همراه شدم با دوستی قدیمی به سوی دیاری که رنگ و بوی آن روزگار پراسترس را ندارد.

 زندگی دوساله و دلبستگی های عمیقی را برجای گذاشتم و به اینجا پناه آوردم.

شکست نیست.

فرار هم نیست.

حکایت مسافری است که می بیند راننده مستی پشت رل نشسته و هر آن ممکن است به عدم برود.

روزگاری فکر می کردم که می توانم کنترل ماشین را بدست بگیرم و یا راننده را هوشیار کنم ولی زمانی که دیدم کاری از من ساخته نیست و پایش را روی گاز می فشارد ترجیح دادم از ماشین خود را به بیرون پرت کنم.

 این جریان یا باعث می شود آنها توقف کنند و یا جری ترشان می کند و تمام..

غمگین هستم

خشمگین هم هستم

نا امید نیستم اما...

راه های روبه رویم هنوز در مه ابهام پوشیده است.

زیر باران قدم می زنم و به صدای طبیعت گوش می دهم.

برایشان دعا می کنم.

برای امیدهایی که به ثمر نرسیدند اشک می ریزم.

رویم اما به سوی خداست

و پشتم گرم به دوستانی است که خدا را در قلب هایشان دارند.

دوسال زندگیم با نتیجه ای خلاف تصور به پایان رسید.

تجربه ای عجیب بود.

حال در این شب های نورانی و پر خیر، زیر باد و بارن می ایستم و برای عشقی که از دست داده ام می گریم.

سووشون شاید همین باشد.

سیاوشی که بی اساس کشته شد.

مرگ لحظات عمر کم از داغ عزیز نیست اما این هم می گذرد.

سعی می کنم به خودم کمک کنم تا آرام بگیرم از این خشم و غم

یک هو استرس و اضطراب هجوم می اید و من بی پناه در مقابل ترس از اینده ای مبهم.

اما جادوی طبیعت و محبت دوستان به کمکم می اید و همچون بیماری در دوران نقاهت تن می سپارم به زمزمه محبتشان .

خوشحالم که توانستم این ده روز را در فضایی آرام بگذرانم و رو به سوی او کنم گرچه هنوز فاصله بسیار است میان من و یک بنده حقیقی او

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٢ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

هنوز در سفرم.

شهرستان کوچکی در دل طبیعت شمال

ملغمه ای از شهر و روستا

در خانه ای که پنجره ای به شالیزار دارد و پنجره ای به شهری پر هیاهو

روزگار سختی را پشت سر گذاشتم. در آخرین روزها ارتباطاتم به بدترین درجه خود رسید و تصمیم گرفتم ده روز اخر رمضان را با خدای خود و خودم خلوت کنم.

سه روز را در سکوت و خلوت گذراندم و روزهای دیگر را در آرامش طبیعت میان گروهی از دوستان خلوت نشین به نیایش پرداختم.

حالم بهتر است ولی دلتنگی و مهری و دوستی های بی سرانجامم باقی است.

حرف برای گفتن زیاد دارم و مجالم اندک است.

این روزها بی آینده و بی گذشته ام.

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٢ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

با همان وقار و تشخص همیشگی میزبانم است.

گفتم آمده ام تا از آنها برایم بگویی

از رفتگانی که در زمان حیاطشان هیچ وقت مرا شریک خاطراتشان نکردند.

گفت: چقدر این 90 سال زود گذشت و چقد ردور است خاطرات ایام جوانی.

گفتم از او بگو که همیشه ساکت یک گوشه مینشست و گوش می داد.

گفت شاد بود و زیبا

شادترین دختر این خانواده پر دختر.

عصر ها حیاط بزرگ را ابپاشی می کردند و او روی ناودان گوشه حیاط رِنگ می گرفت و آواز می خواند.

گفتم پس چرا همیشه اینقدر مغموم و ساکت بود.

گفت بعد از عروسی بچه اولش را از دست داد انگار غمش برای تمام عمر با او ماند.

گفتم شاد نبود و ما فکر می کردیم شاد نبودن جزئی از اوست.

گفت او شادترین خواهر من بود ولی با غم همنشین شد.

هردو ساکت می شویم.

او لابد به خواهر زیبا و سرزنده ای می اندیشد که شادی را به خانواده می اورد و من به آغوش مهربان و گرم همیشه ساکتی می اندیشم که چشمانی نافذ داشت.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody