دیبای چهلتکه

از پله ها که وارد کریدور پشت اتاق عمل شدم دیدمشان.

مادرم ، خاله ها و دخترخاله ها ...

منتظر تمام شدن عمل دخترخاله بودند.

از صبح همه بیمارستان بودند و وقتی من رسیدم دایی جان تازه رفته بود.

بودنمان به حال دخترخاله بیهوش ثمری نداشت ولی به یاد آوردم که حضور همگی هنگام بیماری پدرم چقدر قوت قلب بود و استرس هایم را کم می کرد.

وقتی خیالمان راحت شد از بابت بیمار جوانمان ، با مادرم به بیمارستان دیگر رفتیم.

در آسانسور باز شد چهره نگران عمه ها و دختر عمه ها و پدرم را دیدم.

اینجا برخلاف بیمارستان قبلی شلوغ بود.

شوهر عمه جان را تازه به ریکاوری برده بودند و منتظر دیدن دکتر بودند.

وقت ملاقات تمام شد و با مادر و پدرم به خانه برگشتیم.

هردو از صبح در کنار عزیزانشان پشت اتاق عمل بودند

خسته و نگران

و من به این فکر می کردم که چه خوب است عضو خانواده ای چنین حمایت گر باشی..

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢۸ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

وقتی خرده های شیشه را روی صندلی بغل راننده دیدم آه از نهادم در آمد.

باز هم حکایت همیشگی دزدی ضبط ماشین.

ضبط را از کنسول در آورده بودند و این یعنی تو خیابان پر رفت و آمد دزد، خونسردانه کارش را انجام می داده و کسی نفهمیده است.

شیشه را که ارزانتر بود و واجب تر ، درست کردم.

دو روزی بی خیال ماشین شدم و روز سوم چاره ای نداشتم وگرنه به کارهایم نمی رسیدم.

توی مسیر حس عجیبی داشتم انگار به حریمم تجاوز شده بود.

انگار ماشینم به مثابه دوستی عزیز برایم بود و حالا درد داشت.

خیلی وقت است که وابستگیم به اشیا کم شده ولی این ماشین برایم حکم دوستی محرم را دارد .

تمام فریادهای شبانه ام را شنیده و تمام استرس های روزههایم می داند.

دقیقا مثل یک دوست صمیمی برایش درد دل می کنم و با او بلند فکر می کنم.

هرچقدر او دوست خوبی است من کم می گذارم در این رابطه

همیشه کثیف است.

مدتهاست چراغ های عقبش شکسته و من درستش نکردم.

اما این جریان برایم سخت گران آمد.

ضرر مادیش به کنار که شاید جلوی ضرری بزرگتر را گرفته است.

ولی عجیب احساس می کنم به او تجاوز شده و او سخت آزرده است.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٧ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

راستش را بخواهی دیگر هیچ طاقت شلوغی و صدا را ندارم.

اعصابم کش امده و نازک شده ...

همهمه آدم ها، سر و صداهای زمینه ...

همه ظرف شنوایی من را پر کرده است.

آن شب هم همینطور بود.

یک وقت دیدم دیگر طاقت ماندن در کنار ان 70 نفر آشنای نا آشنا را ندارم.

70 نفری که توی آون باغ بزرگ چپیده بودند بردل هم و حرف می زدند.

حق هم داشتند هوا تاریک شده بود در آن خلوت کوهستان و همه خسته بودند از توت چینی و گشت و گذار در دل کوه ...

کمی دورتر در دل تاریکی چشمم به کورسوی اخگرهای باقیمانده از آتش افتاد.

جمع را رها کردم و به سویش رفتم.

تا ساعتی پیش دیگ آشی برپا بود و حال آتش رو به خاموشی می رفت.

با کمی جابجایی گل اتش شکفت.

سرکش و گردن فراز

هرمش را حس کردم.

ولو شدم  زیر درخت توت و چشم در چشم هیمه آتشین...

من زنی از جنس آتشم..

این را مدتهاست دوستانی که روی طبایع کار می کنند بهم می گویند.

تو یکپارچه آتشی و بی قراریت به همین خاطر است.

به اتش نگریستم تا درکش کنم و خود را بهتر بشناسم.

شعله های رقصان آتش از لابلای کنده ها خشک سر می کشیدند.

زیبا بود.

نمی شد به راحتی به او نزدیک شد.

اما صبور بود انگار

کنده خیس بدقلق را صبورانه در برگرفت

خشکش کرد و ذره ذره سوزاند.

بی هیچ عجله ای

نا امید نشد از کنده مرطوب

آرام آرام گرمش کرد و آماده برای گل کردنش...

خیرش به دیگری می رسید ولی باید محتاط بهش نزدیک شد.

نمی توانی بی تدبیر دستت را به دستش بدهی...

واسطه لازم است انگار..

محتاط باید بود.

می سوزاند تعارف ندارد ولی باید بدانی چه چیز را به او هدیه دهی...

پلاستیک بدهی دود متعفن تحویل می گیری...

چوب بدهی گرما...

کمکش کنی تا جان بگیرد و مسیر هوا را برایش باز کنی، می شکفد و گرما می دهدت..

هوا چیست؟عقا و خرد

آب بریزی دود می کند و خاموش می شود.

آب چیست؟ احساس و عواطف

رها و سرکش است اما..

با خاک مهارش باید کرد.

خاک چیست؟ زایندگی و قدرت

ذغال های خوشرنگ در دل تاریکی می درخشیدند همچون گوهر شب چراغ

و من انگار به درون آینه می نگریستم با دیدن رقص شعله ها...

و آتش چیست؟ اراده و خواستن و شجاعت

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱٥ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

همه مواهب و نعمت های تابستان یک طرف...

تخمه طالبی یک طرف..

از بچگی عاشق این تخمه های خانگی بودم و فرایند تولیدش برایم لذت بخش بود.

رویم می شد با آبمیوه فروشی سر خیابان قرار داد می بستم و هر شب تخمه طالبی هایش را می گرفتم.

این سنتی است که از خاندان پدری بهم رسیده.

همیشه این عمه جان ها بودند که مخزنی از تخمه طالبی داشتند و قلق بو دادنش را هم بهم یاد دادند.

بهترین سوغات برای دختر عمه خارج نشینمان هم که بدتر از من کشته مرده تخمه است همین تخمه های ریز طالبی هستند.

کم کم قلقش دست خودم هم آمد و الان خودم یکپا متخصص بودادن تخمه طالبی هستم.

یک دست با لبهای شکفته و بدون هیچ سوختگی

لذت تخمه طالبی برایم آنقدر زیاد است که کلا طالبی را به خاطر تخمه هایش می خرم!!

البته ناگفته نماند که تخمه یک جورایی مسکن اعصاب است برای من.

مثل سیگار برای خیلی ها..

و در طول سال ظرف تخمه روی میز خالی نمی ماند ولی تابستان عیش مضاعف است با تخمه های ترد و نازک طالبی..

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱٤ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

صبح در یخچال را که باز کردم آه از نهادم در آمد

یخچال پر از سبزی هایی بود که دیروز خریده بودم و تنها رسیدم که بشورمشان ...

سبزی های تازه را بیرون آوردم .

چای را دم کردم و شروع کردم .

اول جعفری ها

بعد شوید

بعد گشنیزها

و دست آخر ترخون ها

بوی سبزی ها و خرت خرت چاقوی که روی ساقه های ترد آنها می لغزید پرتم کرد به سالهای دور

به مراسم سبزی پاک کردن های دسته جمعی توی خونه عزیز جون

اون حیاط پشتی

یادت هست؟

همانجا که عصرها آقاجون نون خرد می کرد برا کفترها

همانجا که موتور آب بود و حوض کوچکی که معمولا آب نداشت...

یادم است که زیرانداز می انداختند تو اون حیاط پشتی

درخت گوجه سبز همسایه را یادت هست؟ همان که خوشمزه ترین میوه ها راداشت.

سبزی ها را می گذاشتند وسط

بهانه سبزی پاک کردن برای زن دایی خارج نشین بود انگار

حیاط جلویی ملک ما بود

اما هر از چند گاهی کشیده می شدیم به جمع حیاط پشتی ها

بوی سبزی ها پیچیده در فضا

به سبزی هایی که خرد کرده ام نگاه می کنم

خیال و خاطره نگذاشته اند دقیق باشم.

چقدر همه تعریف می کردند از یک دست بودن سبزیهای خرد شده توسط خواهرم.

تصویر مادر که چاقو را تیز می کرد

عزیز جون که روی چهارپایه می نشست و کمک می کرد

استکان های چای که برگ های سبزی بهشان چسبیده بود.

خنده هایشان را یادم هست

بعد جمع می کردند و ناهار که معمولا خورشت بادمجان بود دست پخت عزیز جون

گاه از هرم افتاب حیاط جلو فرار می کردم ومی نشستم تو درگاهی

به صدای  خرد شدن سبزی ها گوش می سپردم و بوی شوید و گشنیز تازه مشامم را پر می کرد.

بعد از ناهار خواب بعد از ظهر بود

سکوت فضا را پر می کرد

دیگر خبری از آنهمه قیل و قال نبود

اما هنوز عطر سبزی ها در فضا جاری بود.

چقدر دلتنگ آن روزهایم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱۳ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

راستش را بخواهی دیگر هیچ طاقت شلوغی و صدا را ندارم.

اعصابم کش امده و نازک شده ...

همهمه آدم ها، سر و صداهای زمینه ...

همه ظرف شنوایی من را پر کرده است.

آن شب هم همینطور بود.

یک وقت دیدم دیگر طاقت ماندن در کنار ان 70 نفر آشنای نا آشنا را ندارم.

70 نفری که توی آون باغ بزرگ چپیده بودند بردل هم و حرف می زدند.

حق هم داشتند هوا تاریک شده بود در آن خلوت کوهستان و همه خسته بودند از توت چینی و گشت و گذار در دل کوه ...

کمی دورتر در دل تاریکی چشمم به کورسوی اخگرهای باقیمانده از آتش افتاد.

جمع را رها کردم و به سویش رفتم.

تا ساعتی پیش دیگ آشی برپا بود و حال آتش رو به خاموشی می رفت.

با کمی جابجایی گل اتش شکفت.

سرکش و گردن فراز

هرمش را حس کردم.

ولو شدم  زیر درخت توت و چشم در چشم هیمه آتشین...

من زنی از جنس آتشم..

این را مدتهاست دوستانی که روی طبایع کار می کنند بهم می گویند.

تو یکپارچه آتشی و بی قراریت به همین خاطر است.

به اتش نگریستم تا درکش کنم و خود را بهتر بشناسم.

شعله های رقصان آتش از لابلای کنده ها خشک سر می کشیدند.

زیبا بود.

نمی شد به راحتی به او نزدیک شد.

اما صبور بود انگار

کنده خیس بدقلق را صبورانه در برگرفت

خشکش کرد و ذره ذره سوزاند.

بی هیچ عجله ای

نا امید نشد از کنده مرطوب

آرام آرام گرمش کرد و آماده برای گل کردنش...

خیرش به دیگری می رسید ولی باید محتاط بهش نزدیک شد.

نمی توانی بی تدبیر دستت را به دستش بدهی...

واسطه لازم است انگار..

محتاط باید بود.

می سوزاند تعارف ندارد ولی باید بدانی چه چیز را به او هدیه دهی...

پلاستیک بدهی دود متعفن تحویل می گیری...

چوب بدهی گرما...

کمکش کنی تا جان بگیرد و مسیر هوا را برایش باز کنی، می شکفد و گرما می دهدت..

هوا چیست؟عقا و خرد

آب بریزی دود می کند و خاموش می شود.

آب چیست؟ احساس و عواطف

رها و سرکش است اما..

با خاک مهارش باید کرد.

خاک چیست؟ زایندگی و قدرت

ذغال های خوشرنگ در دل تاریکی می درخشیدند همچون گوهر شب چراغ

و من انگار به درون آینه می نگریستم با دیدن رقص شعله ها...

و آتش چیست؟ اراده و خواستن و شجاعت

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱۱ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody