دیبای چهلتکه

پدرم به خانه بازگشت..

خواهرم خانه را جمع کرد و زندگیش را در 4 چمدان خلاصه کرد تا امشب راهی شود به انسوی آبها...

خواهرزاده و دوستانش را بعد از آخرین امتحان دوره راهنمایی به نیت یک خاطره خوب به ناهار میهمان کردم.

دخترکان شاد و پر انرژی...

گفتند و خندیدند و من به این فکر می کردم که اگر 10 سال دیگر این جمع کنار هم قرار بگیرند چه خواهند گفت.

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٠ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

وی حیاط شلوغ بیمارستان نشسته ام.

دلم شور می زند.

نکند از اتاق عمل بیرون نیاید...

هیچ کس جوابگو نیست و پرسنل در شلوغی کار لزومی به پاسخگویی نمی بینند.

کنار باغچه می نشینم و سعی می کنم بی اعتنا به اشک های بی اختیارم گوش بسپرم به مبحث اول کتاب مصباح...

خوف و رجا و محبت

خوف علم است ، رجا یقین و محبت معرفت...

به چه باید کردها می رسم...

عهد کرده ام برای پرورش روان قدم به قدم با این کتاب جلو بروم اما روزها گذشت و یک بار هم به عهدم وفا نکردم.

نگاهم به شاهپسندهای باغچه میفتد و روحم به سوی کودکی هایم پرواز می کند.

دستهایم بزرگ شده اند یا شاهپسندها ظریف ...

ساعتها می نشستم از گلهای شاهپسند گردنبند می ساختم...

دانه دانه نخ ظریفی را از میان گلهای رنگی رنگی با صبر و حوصله رد می کردم.

اما..

حال برای ساختن خودم ساعتی وقت ندارم.

به همان ظرافت و دقت نیازمند است خودسازی...

گوش به تمرین ها می سپارم

کاش توان اجرایش را داشته باشم...

صورتم هنوز خیس است از اشک ها و گلهای شاهپسند در دستهایم پژمرده اند.

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٠ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

هیاهوی انتخابات ...

ىک جایی توی کشور زلزله می اید...

یک جایی فقر بیداد می کند... 

آن ور مرز بمب و موشک و...به خورد مردم می دهند.

همین بغل گوشم مردم به دروغ و شیشه معتاد شده اند...

کمی ان طرف تر بر سر قدرت همدیگر را می درند و بی آبرو می کنند.

ارزشها بی ارزش می شوند..

اما تو همین هیاهو مردمی هم هستند که به فکر ساختن واکسن از نیش یک شقایق دریایی نادر در اعماق اقیانوس هستند.

شقایق دریایی نادر جایی زندگی می کند که حتی نور افتاب هم به آن نمی رسد.

یکی دیگر 25 سال عمرش را گذاشته و رو زندگی بوفالو ها تحقیق کرده است.

ان دیگری 36 سال است که سعی دارد راز معماری های باستان را بفهمد.

و یکی دیگر از مقام و شهرتش گذشته و رفته تو یک کشور غریب و به مردم بدویش یاد می دهد اب را قبل از نوشیدن بجوشانند...

و استادم از زندگی می گوید.

10 سال پیش هم این کلمات را از او شنیده بودم.

از اینکه زندگی کوتاه است و نگذارید هدر برود.

هزاران راه نرفته ...

هزاران کتاب نخوانده...

هزاران فیلم ندیده ....

هزاران تجربه کسب نکرده...

هزاران آدمی که می شو با اونها حرف زد و خندید...

می گوید برنامه زندگیتان را بنویسید...

به کجا می خواهید بروید؟

کی می خواهید کارهای نکرده را انجام دهید؟

پول سفر ندارید؟ آیا باغ طوطی شاه عبدالعظیم را دیده اید؟ ظهیرالدوله چی؟

ولو شدن جلوی تلویزیون برای ساعت ها چه سود دارد جز کرختی و بی حالی.

گل بکارید.

باغچه آب دهید.

حرف هایش را می شنوم.

 به 10 سال پیش فکر می کنم که همین حرف ها را گفته بود و به برنامه ای که آن سالها نوشته بودم.

می دانم که تقریبا از روی همان برنامه جلو رفته ام.

جامعه شناسی

خیاطی

سفال

آبرنگ

و صد ها تجربه دیگر نتیجه همان برنامه هستند.

اما کجاست؟

امروز تمام آرشیو را مرور کردم.

نبود.

دوباره از نو خواهم نوشت.

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٧ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

باز به بهانه ای کوچک دورهم بودیم...

این دورهم بودن ها در این وانفسای شلوغی و کار دلگرم کننده است..

دلم اما گرفت.

وقتی به نیم رخ خسته اش نگاه می کردم و پوستش را که کدر و بی طراوت شده از نزدیک می دیدم، قلبم فشرده می شد.

4 ماهی است که به خانه پدرش برگشته و بعد از 6 سال استقلال این یعنی فشاری که کمر می شکند.

به سختی می گفت و می خندید ولی نه از ته دل...

دیگری زنی کامل شده ...

او هم خسته بود ولی شاداب بود.

کار، درس ، همسرداری خسته اش کرده بود ولی دیروز فهمیدم عجیب بزرگ شده است.

کاملا از ان دختر تپل سالها پیش فاصله گرفته و زنی کارامد شده ...

و کوچکترینمان

می دانم که او نیز تحت فشار است و می دانم که عجیب می کوشد تا شرایطش را عوض کند و یا حداقل خودش را با آن وفق بدهد و بر ان مسلط شود.

او نیز می گفت و می خندید اما می ترسم که او هم در این روزگار سرد ، سرد شود و تلخ...

جای پسرخاله خالی بود اما.

دیشب اما خوش گذشت...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٤ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

وقتی تو یک خانواده ای زندگی می کنی که میانگین سنیش 50 سال است ، با 36 سال سن هنوز یک بچه محسوب می شوی...

وقتی که به لطف خدا همه بزرگان قوم سرحال و سرزنده هستند و امور خانواده را رتق و فتق می کنند جایی برای اظهار نظر توی 36 ساله نمی ماند...

هرچقدر هم که دنیا عوض شده باشد و عمه خانم 85 ساله و دایی جان 74 ساله از تکنولوژی سر در نیاورند، باز هم تو با 36 سال سن یک فرد بی تجربه هستی و راه و چاه را نمی شناسی....

خیلی وقت بود که می فهمیدم در روابط اجتماعیم خللی هست. به هرکس که کوچکتر از من بود به چشم یک بچه بی تجربه نگاه می کردم و برایم عجیب بود که این فسقلی های دهه شصتی چه ادعاهای عجیب و غریبی دارند.

نمی توانستم بفهمم که یک پسر متولد 64 چه جوری به خودش اجازه می دهد اینگونه با اعتماد به نفس ادعا کند که از مسائل سردر میاورد...

بعد که یک روز بای کی از این دوستان بیشتر صحبت کردم متوجه تفاوت خانواده ها شدم. پدر او همسن برادر بزرگ من بود و مادر بزرگش همسال مادرم. و صد البته خیل عظیمی از بچه های ریز و درشت نسل بعد از او..

بنابراین او با 27 سال سن یک فرد در میانه نسل خانواده محسوب می شود و برای خیلی ها بزرگسال و صاحب نظر است.

بعد  متوجه شدم که این مساله ریشه در خانواده کهنسال من دارد که همه افرادش یک پا مدیر و برنامه ریز هستند و مقتدرانه کار ها را پیش می برند.

زندگی در چنین خانواده ای مزایا و معایب خاص خودش را دارد و مطمئنم که مزایایش بیشتر از معایبش است.

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٠ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

میهمانی گرفتن را بیشتر از میهمانی رفتن دوست دارم.

فکر کردن های قبلش هم کلی برایم لذت بخش است.

فکر اینکه چه کسانی را دعوت کنی که باهم خوش باشند ...

اینکه روزهای قبلش وسط کار و تو ترافیک یکهو بری تو برنامه ریزی برای غذا و خوراکی ها...

اینکه فکر کنی چه جوری وقتت را تنظیم کنی که خرید ها را انجام بدی...

خود خرید کردن ها و اماده کردن غذا ها هم کلی برایم تنوع است و حس خوبی بهم می دهد.

وقتی از توی میدان تره بار ، با کلی کیسه میام بیرون  و یا توی فروشگاه شهروند چرخ خرید را هل می دهم، یک جورایی شاید احساس کدبانوگریم را ارضا می کند.

 سخت ترین قسمتش مرتب کردن و گردگیری خانه است که آنهم این روزها به مدد برنامه ریزی مرتب حل شده ...

تا قبل از آمدن میهمان ها نه استرس دارم و نه دلشوره..

ولی وقتی همه جمع می شوند یکهو حالم بد می شود...

نکنه بهشون خوش نگذرد؟

نکنه غذاهایی را که اینهمه براش ذوق و شوق داشتم را دوست نداشته باشند؟

نکنه کاری کنم بهشون بر بخورد؟

نکنه ....

نکنه ....

بعد هی سعی می کنم بی خیال بشوم و می دانم تا به خودم خوش نگذرد به آنها هم خوش نمی گذرد.

من با عشق میهمانی می گیرم و تمام سعیم را هم می کنم که توی این وانفسای تنهایی جمع های صمیمی داشته باشیم.

و می دانم این حس را از مادرم به ارث برده ام .

در پی تجمل و بریز و بپاش نیستم ولی دوست دارم تنوع باشه و یکجورایی تمام چیزهایی که خودم دوست دارم را می گذارم تا با آنها که دوستشان داریم باهم بخوریم...

خدا کند همیشه توان مالی و جسمی داشته باشم تا بتوانم دورهمی های دوستانه را میزبان باشم.

پ.ن: هرچقدر کارهای قبل از میهمانی خوب پیش می رود، جمع و جور کردن های بعدش واویلاست...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٩ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody