دیبای چهلتکه

یکی از جاهایی که تو خانه ها بهش دقت می کنم توالت هاست. توی هر خانه که می روم به دکوراسیون توالتشون بیشتر از مبلمان سالن دقت می کنم. یعنی بعد از مهمانی اگر از من بپرسند خونه چطور بود می گویم توالتشون خیلی با سلیقه چیده شده بود یا دستشوییش خیلی کوچیک بود. به هر حال چون عادت دارم در بدو ورود به خانه دست هایم را بشورم سر و کارم به آنجا می افتد و گفتم که نگویید چقدر شا.شو است.

مثلا چند روز پیش جایی رفته بودم که توالتش را به سبک روستیک تزیین کرده بود. با آینه هایی که درون دیوار کار شده و تاقچه های کوچک و گلیم ...

یا خانه دختر خاله جان که مثل بقیه خانه اش باصفاست با آینه چوبی و کاشی های سبز و قهوه ای... و کلا فضای خوبی است برای فرار از شلوغی و تجدید قوا برای پیوستن به جمع!

یا جای دیگر که که پر از سبد گل خشک های معطر است و شمع و سنگ و...

اما هر کار می کنم هیچ بلایی نمی توانم سر توالت و دستشویی خودم با کاشی های سردخانه ای سفید و کاسه دستشویی گنده اش بیاورم. وقتی میهمان دارم گلدان گل طبیعی و در مواقع عادی گلدان بامبو...

خوب اعتراف می کنم که روده های من هم کمی شرطی هستند و تا برایشان کتاب نخوانم زحمتی به خودشان نمی دهند و به همین خاطر تاقچه کوچکی هم که هست همیشه پر کتاب است مثل بقیه جاهای خانه...

چند روز پیش تو فریزم هم کتاب پیدا کردم!

به هر حال این مدت هر جا می روم سعی می کنم ایده بگیرم برای توالت آرایی به هر حال الان پول تعویض روشویی قدیمی را ندارم ولی شاید چند تا تاقچه دیگر اضافه کنم و یک سر و سامانی به وضعیت گلدان ها بدهم برای پشت پنجره چون از قضا نور خوبی هم دارد که این را در خانه خاله جان کشف کردم ...

اعتراف می کنم وسایل تزیینی را دوست دارم ولی چون حوصله گردگیری ندارم معمولا بی خیالشان می شوم و چون تمیز کردن کتابخانه ها به اندازه کافی انرژی می برد. ولی به هر حال شاید برای توالت تبعیض قائل شدم .چون کلی وسایل خوشگل برای دستشویی دارم .

پ.ن: نمی دانم چرا این خزعبلات را ایجا نوشتم ! شاید برای اینکه سال ها بعد که داشتم مرور می کردم روزهای اخر اسفند 92 چه دغدغه ای داشتم فکر کنم که مهمترین مشغولیتم توالت سرد خونه بوده و هیچ مرگم نبوده و اصلا هم اشکی تو چشم هام نبوده و خشمی تو دلم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢۳ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

روزهای یک ماه و نیم گذشته انگار جور تمام روزهای امسال را کشیدند.

روزهای آغازین بهمن که با سفر شروع شد.

حتی بیماری بعدش هم شیرین بود.

بعد هم مسافری از دوردست که حضورش بعد از سالها بهانه ای شد برای جمع شدن های گاه و بیگاهمان که حتی بی خوصلگی و جکع گریزیم مانع از حضورم نشد.

و امشب مسافرمان می رود و مسافرانمان...

چند نفر دیگر هم راهی می شوند.

یکهو خلوت می شود ...

می ترسم از این سکون بعد از اینهمه هیاهو ...

تجربه تلخی است جداشدن از همراهان در سفر...

همیشه وقتی گروهی می روند و گروهی می مانند ،آنها که می روند برنامه های خودشان را دارند محیطشان عوض می شود و همین تغییر محیط دلتنگیشان را کم می کند ولی ...

 آنها که مانده اند یکهو خالی می شوند، یکهو چیزی را گم می کنند و بعد تا مدتی الکی انتظار می کشند.

این قسمتش را دوست ندارم و بارها هم تجربه اش کرده ام و هنوز عادت نکردم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱۸ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

وقتی تو روزهای اول کاری امسال همکارم بسته های هدایای مرسوم تبلیغاتی شرکت ها را روی میزم گذاشت  تا غربالشان کنم و بدردبخورهایشان را نگه دارم ، فکر نمی کردم 12 ماه بعد یک شب ساعت ها بنشینم جلوی یکی از اون بسته ها ساعت ها به روزهای رفته امسال نگاه کنم.

روزهایی که هر شب با دقت مهم ترین اتفاق آن را در خانه اش می نوشتم و حالا تمام امسال مثل یک سفره گسترده پیش رویم است و حیف که سال چندان دلپذیری نبوده که نگاه کردنش برایم شادی به ارمغان بیاورد.

اما تجربه جالبی بود ، انقدر جالب که هرکس به خانه ام میامد جذبش می شد گرچه خط دکتری من برایش مفهوم نبود ولی برای سال بعد هم با سلیقه خودم  طرحی جدید زدم و سعی کردم تا حد امکان مشکلاتی را هم که این تقویم داشت برطرف کنم.

دیدن روزهای سال در یک نگاه حس عجیبی به ادم می دهد. سالی که همه می گوییم مثل برق و باد گذشت. اما با دیدن خانه های این تقویم و خواندن تک تک کلمه ها به یاد می آوریم که چند شام خوب داشتیم. چند قرار دوست داشتنی داشتیم و چند مهمانی خوب رفتیم.  و اتفاق های خوب

هرچند که ضربدر های روزهای سیاه هم هستند. بزرگ و کوچک. دایره های قرمز که نشان دهنده کارهای بزرگ هم هستند وجود دارند. بزرگ و کوچک.

اما آدمی است دیگر و زندگی اش،

آدمی است و اشتباهاتش

آدمی است و روزهای پیش رو

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٥ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

سال نود و دو هر سختی ای که داشت یک نعمت بزرگ برایم داشت و آن هم مستحکم تر شدن رابطه ام با خانواده گسترده بود.

به هر حال من سعی کرده ام در هر شرایطی ارتباط با خانواده را داشته باشم و در شلوغ ترین و پرمشغله ترین روزهای کاری هم حداقل ماهی یکبار در مهمانی های خانوادگی شرکت کنم ولی اتفاقی که امسال افتاد حمایت عاطفی دخترخاله ها و دختر داییم بود که برایم خیلی ارزش داشت .

یعنی زمانی که بلاخره من توانستم دردم را بگویم همه انها بی دریغ وقت گذاشتند و کمکم کردند و چنان عشق و مهر نثارم کردند که حس کردم می توانم بر ناامیدی غلبه کنم و دوباره بلند شوم.

شاید تا ده سال پیش بهترین و نزدیک ترین دوستانم دخترخاله هایم بودند و روزها و شبهای بسیاری را در کنار هم گذراندیم و در شادی و غم هم شریک بودیم ولی با گذشت زمان و بعد از ازدواجشان کم کم  فاصله ها بیشتر شد و هر کدام درگیر کار و زندگی شدیم و فرصت ها برای باهم بودن کمتر شد.

ولی نکته مهم این است که در هر لحظه به بودنشان مطمئن بودم و دلم به حضورشان گرم بود و می دانستم با کوچکترین اشاره ای هرکداممان برای کمک به دیگری حاضر می شویم.

اما وقتی بدون درخواست من یکی یکی امدند و زیر بال و پرم را گرفتند انگار دوباره جان گرفتم.

دیشب وقتی همگی باهم و با انرژی سرشارشان ، خانه تازه مرتب شده ام را بهم ریختند و تمام شش کتابخانه و صدها کتاب را که جمع کردنشان کابوسی است و مبلمان را جابجا کردند و کل دکوراسیون که هیچ کلا هال و پذیرایی را عوض کردند تا حال و هوای من عوض شود، نفسم از خوشبخی بالانمی آمد.

خوشحالم که  خانواده و دوستان خوب نعمت های ارزشمندی هستند که از آنها برخوردارم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۳ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

هیچ وقت نفهمیدم کی بزرگ شدی...

شاید توی عروسی خواهرت برای اولین بار درست دیدمت.

فقط دیدم بزرگ شدی و  فهمیدم چقدر هم بزرگ شدی ...

اونقدر که شدی یک هم صحبت خوب و دوست داشتنی...

یک دوست خوب...

یک عمر طول کشید ولی ارزشش را داشت.

دخترک ترد و نازکی که مثل آهن محکم است و به لطافت گلبرگ های پامچالهای اسفندماه ....

به هر حال می گویند ستاره های اسمان را اگر نمی بینیم خیالمان راحت است که هستند و من هم دلم گرم است به حضورت در زندگیم ...

تولدت مبارک دخترک اسفند ماه...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۳ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody