دیبای چهلتکه

باران می آید ...

بوی خاک باران خورده و صدای قطره های باران که روی برگهای جوان درخت توت توی حیاط می چکند عجیب آرامش بخش است.

صندلی را رو به پنجره می گردانم و به منظره دوست داشتنی قاب پنجره خیره می شوم.

همکاران همه سر توی لب تاپ دارند و و بعضا هدفونی در گوش....

می گویم کاش یک لیوان شیرکاکائوی داغ غلیظ اینجا بود و عیش کامل می شد.

همکار مذکری می گوید : برو چایی بریز برا خودت. شیرکاکائو این وسط کجا بود.

نگاهش می کنم و می خندم .

می گویم تو مرد خوبی برای رابطه عاطفی نیستی و نمی توانی یک رابطه موفق برقرار کنی مگر اینکه یاد بگیری چه کار باید بکنی.

براق می شود و می گوید: چه ربطی داشت؟

می گویم ناراحت نشو ولی بدان وقتی یک زن در مورد خواسته ای و یا رویایی حرف می زند الزاما به معنی آن نیست که تو موظفی آن را برایش فراهم کنی و یا بهش راهکار بدهی . فقط کافی است در رویایش شریک شوی و درکش کنی. مثلا الان کافی بود که کمی خلاقیت به خرج می دادی و همدلی و می گفتی که اگر یک کیک شکلاتی هم کنارش بود و یا شیر قهوه هم جواب می دهد من خوشحال می شدم.

....

یک ماه بعد عجیب درگیر کار بودم و سر بلند کردم و گفتم : کاش چاغاله داشتیم...

دوباره همکاران به ویارهای عجیب من خندیدند و همکار مذکور گفت : آره با نمک فراوان ! البته گوجه سبز هم جواب می دهد.

گفتم آره و دوباره درگیر کار شدم.

از جایش بلند شد و بالای میز آمد و پرسید آیا درست بود؟

پرسیدم چی درست بود؟ گفت عکس العملم !

یاد صحبت های ماه پیش افتادم و گفتم : دقیقا همانطور که باید عمل کردی!!

هر دو خندیدیم و به سر کار خود برگشتیم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢٥ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody