دیبای چهلتکه

پیرمرد با کت و شلوار از مد افتاده مشکی و کراوات قرمز چند تا دسته گل توی یک دستش گرفته و لنگ لنگان با عصایش بین ماشین ها حرکت می کند...

یک ساعت گذشته را با زنی گذراندم که شاید هزاران هزار درد و مشکل داشت.

کمی قبل ترش هم حدیث بیماری را شنیدم که از گرانی دارو ها و بی انصافی پزشکان فروپاشیده بود.

همه برایم قابل تحمل بود ولی دیدن پیرمرد در چنان شرایطی را تاب نیاوردم.

گوشه چهار راه نشستم و به تلخی گریستم.

پیرمردان تنها، پاشنه آشیل من هستند.

هر چقدر هم نسبت به گدایان خیابانی و فروشندگان چهار راه بدبین و بی ترحم باشم دیدن پیرمردان در چنین شرایطی داغونم می کند.

جالب است که بچه های خیابان را حتی با کمی خشونت دور می کنم.

زنان جوان و نوزادان همیشه خوابشان برایم فرقی با چراغ قرمز ندارند و بی حسم نسبت به آنها.

ولی پیرمردان حدیثی دیگرند انگار...

به خصوص پیرمردی با این تیپ و قیافه .

حتی اگر عضو باندهای متکدیان باشد و این ظاهر و دک و پز از ترفندهایش باشد ولی تاثیر گذار ترین صحنه دلخراش زندگیم است.

پیرمردی با کت و شلوار مشکی و کراوات سرخ

با عصا و دسته های پژمرده گل سر چهار راه با لبخند بین ماشین ها قدم می زند و من با چشمانی اشک بار به گذشته او فکر می کنم...

نمی دانم این تیپ شخصیتی چه چیز را در من زنده می کند که اینجوری تاثیر گذار است.

تنهاییش ؟

شکستش؟

حقارتی که نحمل می کند؟

نمی دانم ولی تحملش را هم ندارم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٥ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱۳ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

دلم یک تبلت سامسونگ می خواهد...

یک کیف کوله چرم مشکی...

چند تا جوراب خوشگل...

یک دسته گل بزرگ...

یک درختچه اریکا...

چند تا لباس زیر خوش ترکیب...

یک سری هم لوازم تحریر (خودکار و مداد و ..)

یک دوربین حرفه ای هم باشه بد نیست...

لیست آرزوهای زمینیم به همین چندتا ختم می شود...



نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٠ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

راستش الان فقط یک دوست می خواهم به مفهوم سنگ صبور...

اتقدر از حساب دوستیم با آدم ها بی ملاحظه برداشت کرده ام و برای هر اتفاق بی خودی اوار شده ام سرشان که دلم نمی خواهد الان که همه شان درگیرند به سراغشان بروم...

الان تنها کاری که می توانم بکنم این است که توی دست و پایشان نباشم.

کمکشان که نیستم لااقل بار نباشم.

ولی ....

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٠ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٩ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

روز عرفه است...

برخلاف سالها پیش امسال خبری از دعای دسته جمعی با دوستانی همدل نیست...

تنها در خانه ام...

دلم می خواست دعای عرفه را در جایی مثل بام تهران یا بلندی های شهرم می خواندم.

جایی همانند کوه  صحرای عرفات...

تنهایی سدی شده است برای رفتن...

توی خانه می نشینم و دعا را می خوانم.

انگار با خودم لج می کنم.

انگار می خواهم برای خدا مظلوم نمایی کنم.

انگار...

دلم نمی خواهد دعا را از سر وظیفه بخوانم.

کاش نظری کند...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٤ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

می خواهی چه کار کنی؟

نمی دانم

می خواهی بری سر کار؟

نمی دانم

می خواهی برای خودت کار کنی؟

نمی دانم

می خواهی به خارج بروی؟

بدم نمی آید.

چه اقدامی کردی؟

هیچی

کجا می خواهی بروی؟

نمی دانم.

و.......

بعد از مدت ها گفتگوی ذهنی در خصوص وضعیت زندگیم از لابلای هزاران نمی دانم ها

 باید ها و نباید ها

 اما و اگر ها

و بررسی ابعاد مختلف شخصیتم و خصوصیات ذاتی و اکتسابی فهمیدم که الان می خواهم تدریس کنم.

می خواهم این انباشت دانش را انتقال دهم.

می خواهم تجربیات و دانسته هایم را تقسیم کنم بین آدم ها

و شاید همین انگیزه ای شود برای شروعی تازه...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۳ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody