دیبای چهلتکه

پنجشنبه ها مال خود بود...

مال خود خودم...

تمام لذتش هم به کلاس آبرنگ پنجشنبه بعد از ظهر بود...

جلسه اول را خوب یادم هست ولی تاریخش از خاطرم رفته است.

82؟

83؟

به هر حال غروب پنجشنبه هایم عجین شده بود با رنگ و آب و قلمی که نقش می زد...

سال های سال...

یک سالی هست که دور افتاده بودم از آن فضا ...

هر پنجشنبه می گفتم از هفته بعد...

هفته بعدی اما دیگر در کار نیست.

استاد نازنینم همراه برگ های پائیز خزان کرد...

دلتنگش هستم.

به دو تا تابلوی یادگارش نگاه می کنم و لبخندش را به یاد می آورم.

لحظاتی حقیقی را در محضرش داشتم...

نمی دانم فردا تاب رفتن به تالار وحدت را خواهم داشت برای بدرقه اش؟

این پائیز زندگی من چونان درختی است که برگهای ارزشمندش را به دست باد می سپارد...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٥ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

بعد از قریب سه ماه یواش یواش می فهمم که این خانه نشینی بی دلیل نبوده و درسهایی دارد برایم...

اگر همانطور ماشین وار ادامه می دادم شاید به زندگی ماشینی خو می کردم .

ولی حالا می فهمم که این فرصتی است برای تحول

برای تغییر دادن تمام انگاره ها

تمام انچه فکر می کردم هدف زندگیم است و تمام تصوری که از زندگی داشتم.

انگار از اعماق وجودم خواسته هایی مدفون شده سر بیرون می آورند و رشد می کنند.

هر چه از دوران کودکی و نوجوانی تصور کرده بودم را در واقعیت لمس کردم.

حالا انگار باید طرحی نو بریزم برای ادامه زندگی...

طرحی که تصوری ازش ندارم.

اهدافی جدید و بزرگ

اهدافی که بزرگتر از پست ومقام و شهرت باشد.

سازندگی و رشد کلید موفقیت و رضایت من است...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٥ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

بعد از قریب سه ماه یواش یواش می فهمم که این خانه نشینی بی دلیل نبوده و درسهایی دارد برایم...

اگر همانطور ماشین وار ادامه می دادم شاید به زندگی ماشینی خو می کردم .

ولی حالا می فهمم که این فرصتی است برای تحول

برای تغییر دادن تمام انگاره ها

تمام انچه فکر می کردم هدف زندگیم است و تمام تصوری که از زندگی داشتم.

انگار از اعماق وجودم خواسته هایی مدفون شده سر بیرون می آورند و رشد می کنند.

هر چه از دوران کودکی و نوجوانی تصور کرده بودم را در واقعیت لمس کردم.

حالا انگار باید طرحی نو بریزم برای ادامه زندگی...

طرحی که تصوری ازش ندارم.

اهدافی جدید و بزرگ

اهدافی که بزرگتر از پست ومقام و شهرت باشد.

سازندگی و رشد کلید موفقیت و رضایت من است...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢۳ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

ساعت 12 شب بود که وارد سرازیری تونل توحید شدم.

تا برسم به دوربین سرعت را از 100 به 60 رساندم.

وارد تونل خلوت شدم و به آرامی جلو رفتیم .

حس عجیبی بود.

انگار همه چیز کند شده بود.

موسیقی ملایم هم مکمل فضا شده بود.

تجربه عجیبی بود.

انگار وارد دنیایی با آهنگی کند تر شدی...

انگار زمان کش می آمد.

انگار کلی فرصت داشتی که زندگیت را مرور کنی...

انگار تا زمان رسیدن به در تونل می توانستی تمام حرف های نا گفته را بزنی...

ولی فقط سکوت بود و سکوت...

باید می رفتی به عمق ..

به درون وجودت ...

تجربه عجیبی بود تجربه کند شدن آهنگ زندگی ...

برای منی که این روزها جاده زندگیم چنین آهنگی دارد گذر از این تونل درسها داشت برایم...

اگر می خواهی به جادوی محیط پی ببری باید خود را همگام با اهنگ محیط کنی و گرنه ضربه خواهی خورد...

و من پی بردم که باید آهنگ زندگیم را با محیط هماهنگ کنم تا بتوانم بهترین بهره را بگیرم.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٢ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

دیشب رفت

نمی دانم کی باز خواهد گشت

می دانم که روزی باز خواهد گشت و امیدوارم آن روز خیلی دور و دیر نباشد.

او حق را تمام و کمال بر من تمام کرد و حالا منم و انتخاب هایم.

راه و چاه را به من نشان داد و از ماندن و رفتن گفت.

تا اینجا پدری ات به حد اکمل تمام کرد در حقم

دیشب بدرقه اش نرفتم

یارای نگریستن در چهره اش را نداشتم

چه بگویم وقتی بر خلاف راهنمایی هایش عمل کرده بودم هر چند که انتخاب را بر عهده خودم گزارده بود

نتوانستم

نخواستم شاید دلیل بهتری باشد

امیدوارم تا بازگشتش چنان عمل کنم که با افتخار به استقبالش بروم و بگویم من شاگرد تو هستم.

خدایا به حق این روز بزرگ نعمت حضور بزرگانت را در زندگیم از من نگیر

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٠ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

یک درخت توی جنگل های نرسیده به چالوس است که روزگاری پناهم می داد...

درختی سترگ  با شاخ و برگی سر به آسمان برافراشته...

همیشه برای فرار از غم به شمال ژناه می بردم و برای اولین بار شاید در دوران نوجوانی توی مسیر جاده چالوس لختی تامل کردیم و من در گشت وگذارم به این درخت رسیدم.

به پایش نشستم و  تکیه دادم.

چشمانم را بستم و به هیچ چیز فکر نکردم. دمی بعد چشمان را که باز کردم ،قدرت درخت را در رگهایم جاری دیدم .

سال هاست که دیگر از ان درخت خبری ندارم . 

این روزها جاهای دیگر هستند که به مکان اقتدار من تبدیل شده اند.

کنجی همیشه خلوت در حرم امام رضا...

گوشه دنجی در چمن های پارک...

پلی در کوهستان درکه...

جاهایی که هر وقت کم میاورم کافی است به انجا پناه ببرم و دوباره از نو بازسازی شوم.

شکر که همین معدود مکان ها هستند.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱۳ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

خر دنیا می تواند یک خانه سنگی تو جنگل های اروگوئه باشد و یا یک کلبه چوبی تو جزایر بالی...

آخر دنیا حتی یک ایگلو تو آلاسکا است و یا اتاق دفتری تو برج های منهتن نیویورک...

مکان فیزیکی آخر دنیا فرق نمی کند...

آخر دنیا آنجاست که که تویی و یک تعداد محدودی آدم دور وبرت ...

تویی و روزمرگی هایت.

آخر دنیا جایی است که دیگر ادم های اطرافت تغییر نمی کنند . البته به حکم مرگ کم می شوند ولی زیاد نمی شوند....

اما آخر دنیا سوژه های خوبی هستند برای فیلم ها...

وقتی که یک نفر وارد این آخر دنیای یک نفر می شود...

آن وقت است که حضور این یک نفر می شود دری که به روی جهان و اینجاست که دنیا دوباره تعریف می شود و زندگی جریان می یابد...

خیلی مهم است که مواظب باشیم دنیایمان به آخر نرسد چون فقط توی فیلم ها یکی پیداش می شود و در جدید را باز می کند...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱٢ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

حکایت این روزهایم همانند حکایت مردی است که همسرش به روانپزشک مراجعه کرد و گفت: شوهرم هر روز می گوید کروکودیلی زیر تخت خوابش پنهان است و روانپزشک نسخه ای از قرص های آرام بخش برایش تجویز کرد.

چند وقت بعد روان پزشک اتفاقی زن را در خیابان دید و از حال شوهرش جویا شد.

زن شانه بالا انداخت و گفت : کرو کودیل خوردش!

ربطش را به زندگیم نمی توانم توضیح بدهم ولی خسته ام از آدم هایی که از نقطه نظر خود برایم راهکار تجویز می کنند بدون انکه به واقعیت اشراف داشته باشند.

شاید همین روزها من نیز خوراک کروکودیل شوم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٦ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

خسته از تلاش روزانه از محل کار یا تحصیل خارج می شوی.

خنکای باد وجودت را در بر می گیرد.

درختان برگهای خود را نثار قدم هایت می کنند و همه اینها جلای روحت می شود.

خورشید مهربان تر شده .

خورشید پاییزی را دوست دارم .

انگار بعد از ماه ها قدرت نمایی روی دیگرش را نشان می دهد. 

مثل زنی که بخواهد کمی به خودش برسد...

گاه به پرده نشینی پشت ابرهای تازه رسیده می رود .

پاییز فصلی است که عجله ای برای به خانه رفتن نداشتم.

باران پائیزی هم خود حکایتی دیگر است...

بعد از ماه ها ...

اما این روزها رسیدن پائیز را کتمان می کردم . نمی خواستم پائیز امسال مرا اینچنین خانه نشین ببیند...

مانند زنان سترونی که به مادران با غبطه نگاه می کنند من نیز نمی توانستم زنان خسته ای را ببینم که از کار روزانه در غروب پائیزی رهسپار خانه هستند...

انگار پائیز را باید حتما با جسم خسته درک کرد...

پائییز که از ازل فصل کار و تلاش بوده و همه در تدارک زمستان بوده اند روح کار را در خود دارد ...

و من شرمسار خودم را از لحظات رویایی پائیز پنهان می کنم..

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۳ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody