دیبای چهلتکه

حکایت من شاید حکایت مجنون باشد و ناقه اش...

ناقه ای که در پی فرزندش بود و مجنونی که سر به سوی لیلی داشت و هر کدام طرفی...

دلم جایی است و راهم جایی دیگر...

دل کندن شاید کلید رستگاری باشد.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢۳ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

می گفت این روزها دوست حقیقی آن است که در شادی هایت خالصانه کنار تو باشد و نه در غم هایت . چرا که دوستانی که در غم ها سر و کله شان پیدا می شود کسانی هستند که می خواهند با مشاهده غم تو ، درد خود را تسکین دهند...

صد افسوس که گفته هایش کمی رنگ و بوی حقیقت داشت.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱۸ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

این روزها خوابهایم پر از مرگ است ...

پر از تابوت ...

پر از تشیع جنازه ...

خوابهایی که خبر از رکود در زندگی می دهد ...

خواب هایی که می خواهند به من بفهمانند خصلتهایی در من مرده است و زمان استفاده از نیروهای دیگر است...

خواب هایی که تعبیرشان تغییر اساسی در زندگی است...

امیدوارم زودتر این تغییرات را بپذیرم و باور کنم....

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٧ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

فیلم قوی سیاه را می دیدم...

وه که چقدر شبیه بود به زندگی کاری من...

فکر می کنم بین اینهمه فیلمی که تو این هفته دیدم این یکی تاثیر خودش را داشت...

چون وقتی تمام شد حس کردم که نیاز دارم یک گور بابای همه به ذهن منفی بافم بگویم و شروع کنم به کار...

این روزها فقط و فقط ترس است که مرا فلج کرده و نمی گذارد حرکت کنم...

ترس از کامل نبودن...

ترس از اینکه کار را به دیگری بدهند...

ترس از اینکه نخواهند مرا...

ترس از اینکه کارم ایراد داشته باشد...

ترس از اینکه پشت سرم حرف بزنند...

ترس از اینکه بگویند نتوانست....

ترس از اینکه.....

و همین ترس ها باعث شد تا در مقابل آدم هایی که صد درجه کمتر و پائینتر بودند احساس شکست کنم...

عصبی باشم ....

استرس داشته باشم ...

و کارها رویهم تلنبار شود...

حالا باید دوباره شروع کنم...

با شجاعت...

مهم نیست اگر کار ایراد داشته باشد چون در کل سطح استاندارد من از خروجی شرکت بالاتر است...

مهم نیست اگر پشت سرم بد بگویند چون منهم به ضعف هایشان واقفم...

مهم نیست کار مرا به دیگری بدهند به شرطی که من تمام و کمال زحمتم را کشیده باشم و از خروجی کار در مرحله خودم راضی باشم ...

مهم نیست اگر بگویند نتوانست چون می دانم که پیش فرضشان این است که نخواستم پس نتوانستم...

اما برایم مهم است که مرا بخواهند...

ولی نباید کاری کنم که این افکار منفی واقعیت پیدا کند..

در حقیقت افکار منفی در ذهن من سکان را بدست گرفته اند و به هر ناکجا اباد می کشانندم ...

مگر نه اینکه این کار برایم جنبه آموزشی داشت پس منهم سعی کنم در راستای هدفم جلو بروم...

اگر می خواهم چیز یاد بگیرم باید به تمام آن " مهم نیست ها" توجه کنم...

بقیه اش هم حساب من است و دل شیدا ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody