دیبای چهلتکه

سال هاست که به خدا غر می زنم که من عاشقت نیستم...

من بهت احتیاج دارم ...

و این دلیل دوست داشتن نیست....

می دانم خدا از دل من آگاه است و من اینها را می گویم که خودم خیلی چیزها باورم نشود....

بعد ته ته دلم یک چیزی قیلی ویلی می رود که کاش دوستش داشتم ...

انوقت خیلی از کارهایی که انجام می دادم مفهومی پیدا می کرد و از سر وظیفه نبود....

کم عاشق نشدم وکم سر وجان در راه دلبر ندادم و می دانم که عشق چه نیروی محرکه قدرتمندی است.

ولی عشق الهی ؟....

انقدر دور و غریب بود برایم که حتی بهش فکر هم نمی کردم....

کم کم حتی از محافلی که از عشق واقعی و الهی می گفتند هم دوری گزیدم....

تو عشق زمینی ماندم و مرا چه به عشق الهی....

اما بی دل و دماغ و از سر وظیف مسیر را می رفتم (می روم) چون باور دارم بالاخره یک روز دری باز خواهد شد...

تا اینکه یک شب عجیب به جمله عجیبی در کتاب نامه های عین القضات خواندم...

عشق حاصل معرفت است...

و این معرفت؟

کمی بعدتر به این رسیدم که حواسم باشد غرق نشوم در شناخت خدا از طریق فلسفه و منطق و متون مذهبی...

و مگر نگفت که خود را بشناسید تا خدای خود را بشناسید؟

از همین نزدیک شروع می کنم....

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۳۱ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

احساس درماندگی می کنم...

فکر می کنم بایداین روزها را به ضرب و زور قرص پیش ببرم...

پریشب فلوکستین را امتحان کردم و نتیجه اش خوب بود. توانستم یک جلسه کاری خوب را پیش ببرم و فکر و خیال های احمقانه و توهمات توطئه و حسادت دیگران و احساس حقارت و بی هویتی و .... همه ناپدید شده بود.

سرخوشی کاذب...

امروز اما دوباره تمام حس های بد برگشته اند...

تصمیم ندارم قرص بخورم و سعی می کنم سرم را با فیلم دیدن و کارهای عقب مانده گرم کنم...

قبل تر هم حس درماندگی را تجربه کرده بودم ولی انقدر تلخ بود که ته ته ناخودآگاهم مدفون شده بود...

بنابراین این روزها انگار حس جدیدی است که برای اولین بار با آن روبرو می شوم...

این چند روز به نتیجه جالبی رسیدم ...

خیلی از آدم ها به همین شرایط می رسند...

ورشکست می شوند...

شکست می خورند ...

به آخر خط می رسند...

انهایی موفقند که دوباره شروع می کنند...

منهم یک ورشکسته ...

یکی که توی کار و توی رابطه و توی احساساتش شکست خورده و بازی را باخته ...

حالا باید از صفر شروع کنم...

مثل خیلی های دیگر ....

امیدی ندارم ولی نا امید هم نیستم...

کاملا منطقی و ماشین وار دوباره شروع می کنم...

قرص ها را هم خواهم خورد...

فکر می کنم به اندازه کافی با درد و غصه هایم روبرو شده ام و دیگر توان صرف انرژی برایشان را نخواهم داشت...

قرص ها کمک می کنند که  شور و انرژی کاذب داشته باشم و همان برای شروع کافی است...

انقدر بزرگ شده ام که بدانم این روزها هم می گذرد...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢٩ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

حالم خوش است...

حال خوش را مدیون سه شب قدر هستم و صد البته سفری به آغوش دوستانی که دلتنگشان بودم

حال خوشی است که دلم نمی خواهد حماقت ها و کم خردی های دیگران خرابش کند

روابط کاریم افتضاح است

مسمومیت آن فضای پر کینه و حسد حتی از راه دور هم تاثیر خودش را می گذارد

می ترسند و خود را در مقابلم ناتوانمی بینند و به جایگاهم حسادت می کنند

حرف و حدیثشان به گوشم می رسد

اهمال کاری ها و بی مسئولیتیشان را گردن من می اندازند

دو سه روزی بال بالا زدم و غصه خوردم و خون دل

امروز اما ارامم با اینکه در دلم غمی هست

ولی ارامم

قرار است برای پاره ای توضیحات جلسه داشته باشم

تصمیم ندارم از خودم دفاع کنم

تصمیم دارم ساکت بنشینم و نگاهشان کنم

از عملکرد خودم مطمئنم

بنابراین لازم نیست خود را به کسانی که چشم ها و گوشهایشان را بسته اند ثابت کنم

من که دیگر کنده ام از آن محیط و دارم تاوانش را هم می دهم

مشکل آنهاست که نمی دانند با چون منی چگونه رفتار کنند 

کاش زودتر کار جدید را پیدا می کردم

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢۳ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

سومین شب قدر...

10 روز آخر ماه رمضان...

می گویند سرنوشت یک سال آینده در شب قدر رقم زده می شود...

فرصت هایی که در اختیارت قرار می دهند...

نعمت هایی که بهت اعطا می شود...

چند سالی است که شب های قدر به عملکرد یک سال گذشته ام می اندیشم...

شب قدر سال گذشته را مرور می کنم و دعاهایی را که ان شب برزبان راندم...

عهدهایی که بستم ...

بعد نگاه می کنم به مسیری که در این یک سال پیموده ام...

چقدر بر سر عهد و پیمان بوده ام...

چقدر از اتفاق هایی که افتاد در راستای دعاهای آنشب بوده...

زندگی یک سال گذشته را مرور می کنم....

شب قدر پارسال از خداوند

نور چهره...

بصیرت در دین...

اخلاص در عمل ...

سلامت در جان...

گشایش روزی...

توانایی شکر...

ثبات قدم...

و یقین در قلب  خواسته بودم...

اخلاص در عمل و سلامت در جان را در حد کمال داشته ام و بقیه را در حد ظرفیتم دریافت کرده ام...

سال گذشته سال عجیبی بود. سالی پر از معجزه های کوچک...

سالی که اگر خوش بینانه نگاه کنم در مسیر اعتماد به جهان حرکت کردم ...ژبرای منی که نیمه خالی لیوان را می دیدم و از زمین و زمان ترس داشتم دیدن اتفاق هایی که انتظارش را نداشتم باعث شد تا باور کنم خیلی وقت ها اتفاق هایی می افتد که با پیش بینی ها و انتظارات من منطبق نیست و در هایی باز می شود که هیچ وقت امیدی به باز شدنش نداشتم...

سال گذشته زندگیم تغییر کرد...

از دوستان و همراهانم دور ماندم و مجبور شدم خیلی جا ها به تنهایی مسیری درست را انتخاب کنم...

ادم هایی با دیدگاه ها و ایدئولوژی های متفاوت در مسیرم قرار گرفتند و همین باعث شد که به درستی مسیرم ایمان بیاورم در عین اینکه از انها درس بگیرم...

خیلی از خلل های وجودم را دیدم و پذیرفتم...

حالا باید رویشان کار کنم ...

حس دوست داشتن را دوباره تجربه کردم...

با عشق کار کردن و تلاش برای کسب روزی و دانش را تجربه کردم...

شورزندگی را لمس کردم...

حس مفید بودن و سازنده بودن را درک کردم ...

از لحظات زندگیم لذت بردم...

تا 3 ماه قبل...

و از سه ماه پیش تا کنون بین عقل و احساس مانده ام...

بین خیر و شر...

بین شادی زودگذر و سعادت آینده...

و حتی همین هم جای شکر دارد .

چون متوجه شدم چقدر متزلزلم...

چقدر نیاز به محبت ادم ها دارم...

چقدر تشنه توجهم...

و چقدر ناتوان در مدیریت احساس...

و حالا در آستانه سومین شب قدر  چشم امید به اسمان دوخته ام تا مسیرجدید را برایم بگشایند و در آن قدم نهم...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢۱ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

برای درک شب های قدر باید دلت را از کینه و آرزو خالی کنی

روزهاست که به این جمله فکر می کنم...

پست قبلی هم در همین راستا بود و فهمیدم در سطح کینه ای باقی نمانده و اگر هست عمیق تر از ان است که از حضورش آگاه باشم...

و حالا ارزو ها...

آرزو آن چیزی است که تمام انرژی و ذهن و فکرت را صرف خودش می کند...

به خودی خود بد نیست البته اگر در راستای تعالی و رشد باشد...

و صد البته مهم است که تعالی و رشد را در چه ببینیم...

برای من تعالی و رشد یعنی نزدیک شدن به یک انسان متعادل و کامل ...

انسانی که توانسته بر نفس غلبه کند و  غرایزش و خلق وخوی های طبیعی اش را در راستای ایجاد تعادل به کار گیرد...

خشمش را مدیریت می کند و خلل های روانش را می شناسد...

انسانی که برای بهتر شدن جهان اطرافش تلاش می کند و این تلاش را در جنبه های فردی و اجتماعی به موازات پی می گیرد...

انسانی که رسالت و هدفش را می شناسد و از توانایی ها و ضعف هایش آگاه است..

انسانی که می داند جایگاه خلیفه اللهی دارد و در عین حال در پهنای بی کران جهان و کهکشان هایی که هر لحظه بر ابعادشان افزوده می گردد هیچ به شمار می آید...

انسانی که عشق ورزیدن را دوست دارد ...

انسانی که فرصت ها را می شناسد و قدر می داند...

انسانی که از رفتن به اندازه رسیدن لذت می برد...

انسانی که انسان است...

 و هدف من رسیدن به چنین جایگاهی است.

حالا آرزوهایم ...

  • آرزوهای شخصی:

بی رودربایستی چیزی که ذهنم را بیش از حد مشغول کرده تنهایی است...

در نتیجه همدم وهمراه داشتن از آرزوهایم است...

در مرحله بعد کار و موقعیت اجتماعی...

به مقتضای سن که  امنیت مالی و احترام اجتماعی از نیازها و خواسته های این دوران است .

هردویشان در راستای هدفم است.

یعنی یک انسان کامل هم باید روابط اجتماعی و شخصی خوبی داشته باشد و هم اینکه بتواند نیازهای اولیه مالی خود رابراورده کند و دست نیاز به سوی دیگری دراز نکند...

آرزوهای خرده ریزی هم هستند که مثل ستاره های شب تیره سو سو می زنند..

مثل سفر 

مثل تجربه های جدید

مثل دیدن شادی آنانکه دوستشان دارم ...

  • آرزوهای اجتماعی:

و آرزوهای سترگی که هیچ قدرتی در راستای رسیدن به آنها ندارم...

مانند صلح برای کشورم...

ریشه کن شدن دروغ در فرهنگم..

بالا رفتن میزان تعهد و مسئولیت پذیری هم وطنانم...

پیشرفت وآبادانی وطنم...

 

و حالا در آستانه شب قدر دلی را پیش خدا می گذارم که بیش از این پاک نمی شود از آرزو...

راستش باید اعتراف کنم که خیلی از موهبت ها را دارم و محروم نیستم از انها تا آرزویشان را داشته باشم...

ولی داشته هایی و نعمت هایی را هم که ندارم برایم خیلی مهم نیست...

مهم نیست که ماشین 700 میلیونی ندارم و یا از درامد نجومی محرومم...

مهم نیست که درفلان  دانشگاه خاص دکتری نگرفته ام...

مهم نیست که خانه 2000 متری در بورلی هیلز ندارم و جزیره ای به نامم نیست...

مهم نیست که جرج کلونی عاشقم نیست....

مهم نیست که هواپیمای شخصی ندارم...

مهم این است که خانه ای دارم و سرپناهی...

مهم این است که خانواده ای دارم مهربان و حمایت گر...

مهم این است که دوستانی دارم همراه و همدل...

مهم این است که توانایی ها ، استعداد و دانشی دارم ...

مهم این است که حداکثر سعی خود را کرده ام تا وقت به بطالت نگذرانم...

مهم ایناست که تجربه لحظات تلخ و شیرین را داشته ام....

مهم این است که تجربه حضور انسان های بزرگ را در زندگیم داشته ام...

مهم این است که انسان های بزرگ زندگیم مرا دوست دارند...

مهم این است که سلامتم...

مهم این است که در حد خودم می دانم چه می خواهم و چه کاره هستم ...

مهم این است که به ضعف های خود واقفم و انکار نمی کنم خلل های روانم را...

مهم این است که توانایی هایم را می شناسم اگرچه باورشان ندارم...

و شکر برای تمام این نعمت ها...

و فردا شب قدر است. شبی که باز خودم هستم و خدای خودم...

خدایی که به 1001 نام خواهم خواندش و می دانم هر کدام از این نام ها تجلی بخشی از وجودم است ...

خدایی که از رگ گردن به من نزدیک تر است ...

خدایی که من اینهمه از او دورم...

خدایی که یادم می رود که هست...

خدایی که ....

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱۸ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

تمام روز به آرزوی امسالم فکر کردم...

می گوید دلت را پاک کن از کینه ها و آرزو ها تا عظمت شب های رمضان را درک کنی...

 اتفاقی این مقاله را می خوانم، تکراریست برایم..

برای منی که سالها سعادت حضور در محضر استادی گرانقدر را داشته ام ...

اگرچه شاگردی نکرده ام و نقش گرمابه بوده است حضورم بر سر کلاس هایش..

و سال هاست که استادم تاکید بر این خصوصیات داشته ...

چقدر شاگردی کرده ام...

زدودن دل از کینه ها؟

آدم ها آمدند و رفتند و هرکدام تاثیری گذاشتند...

خوب یا بعد...

بسته به میزان وابستگی و نقششان ، تاثیرشان هم در زندگیم باقی ماند...

بعد با حذف فیزیکی او ، کم کم  احساسم هم نسبت بهش عوض می شد...

جالب است که امروز نسبت به ادم هایی که بهم بدی کردند و روزگاری تاب دیدنشان را نداشتم بی تفاوتم....

و نسبت به آدم هایی که دوستشان داشتم و حس خوبی ازشان می گرفتم یک حس دلتنگی شیرین دارم...

همین هم خوب است...

در حال حاضر تنها یک نفر است که حضور دارد و من را عصبی می کند...

یک نفر در زندگی شخصی البته...

وگرنه بزرگان قوم و سردمداران شریف که کشور ، دین و فرهنگم را به باد فنا دادند جای خالی تمامی کینه های شخصی را پر کرده اند...

ولی آن یک نفر...

وزنی ندارد و تمامی کارهایش از خامی و جوانیش است...

تنها یک چیز دارد به اسم رو...

به راحتی تمام گند می زند به همه چیز و دستاورد چندین نفر را ویران می کند و با پررویی تمام و قیافه حق به جانب اشتباهش را توجیه می کند....

بیشتر از کینه ، عصبیم می کند...

روی زیادش...

چیزی که همیشه کم داشته ام و همیشه حتی کارهای درستم را هم نمی توانستم خوب ارائه بدهم...

اما عمیق تر ! شاید این پررویی او نباشدکه اذیت می کند چرا که این پررویی خصلت نیمه دومی های دهه شصتی دور و برم است...

شاید رقیب عشقی پنهان هستیم...

حسادت نیست که من در سن و سال او از او خوشبخت تر بودم...

درنتیجه کینه هم نیست. بیشتر عصبانیت است و خشم...

پس کینه ای ندارم این روزها...

دلم از کینه خالیست...

اما آرزوها ...

آرزوی فردی ؟

کار و موقعیت اجتماعی؟

وضعیت مالی؟

همراه و همدم ؟

سفر؟

نمی دانم...

بگذار ببینم سر قنوت چه بر زبانم خواهد رفت....

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱۸ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

امروز مهلت تحویل پایان نامه ام تمام می شود...

دل نداده ام بهش...

ول می گردم تو وبلاگ ها و ...

استاد راهنما می گفت چرا یک ماه زودتر اقدام نکردی...

حال و روز یک ماه گذشته ام را نمی دانست که...

اقدام هم کرده بودم فقط بار مضاعف بود....

حداقل خانه را تمیز کرده ام...

شاید ذهنم هم مرتب شود...

بی هویت شده ام انگار...

تمام انچه ویتم راتعریف می کرد از دست داده ام...

باید از نو بنویسم خودم را...

خودم را بدون کار...

بدون دلبستگی...

بدون دوستان...

بدون هدف...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٥ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody