دیبای چهلتکه

طوری رفتار می کنم انگار در تعطیلاتم....

بعد از چند سال کار که 7 صبح می رفتم بیرون و ده شب میامدم خانه ، این روزها برایم عجیب است....

صبح که بیدار می شوم یادم می افتد که هنوز می توانم بغلتم و چشم برهم بگذارم...

بعد کارها را مرور می کنم و حیف که بیدارم....

سردر گمم بین انتخاب های متعدد...

برگردم سراغ طراحی لباس و جواهر....

یا کلا بزنم تو خط جامعه شناسی و این لیسانس نگرفته را به کار گیرم...

شایدم برم سراغ دوستان باستانشناسی تا فوق لیسنانس بدرد نخورم را به یک کاری بگیرند...

کلاس نقاشی را دوباره برگزار کنم؟

مدرک روانشناسی را را که برای لای پوشه نگرفتم ؟

تبلیغات و بازاریابی که اینهمه برایش جان کندم چه؟

کلاس خلاقیت بگذارم ؟

شایدم شخصیت شناسی؟

این روزها مردم برای این کارها پول می دهند!

شایدم آشپزی خلاق برای کودکان!

جون به جونم کنند مددکارم !  یک برنامه برای این مسیر بریزم....

مشاوره در خصوص .....

شایدم باید برگردم سراغ دکوراسیون داخلی...

نکند که باید یک مدت بنشینم توی خانه و سفالگری کنم؟

پروژه نمایشگاه نقاشی را تمام کنم حداقل!

فکر می کنم باید اول کمی به خانه و زندگی نظم بدم تا افکارم منظم شود....

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٢ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

وقتی داشتم از توی کوچه پس کوچه ها به طرف خونه می امدم به تابستان فکر می کردم...

سال هاست به جز بهار فصل ها برایم بی معنی شده اند...

نمی فهمم کی می آیند و کی می روند...

بهار اما روح خودش را دارد و قدرت جادوییش را ...

تابستان را سال هاست که حس نکرده ام ...

سال هاست که در تابستان لحظات جادویی نداشته ام...

تابستان کودکی یعنی بوی توت چتری سیاه ، عطر کلهای سرخ ...

بوی کلر استخر و سرمای استخر تازه آب انداخته شده ...

عصر تابستان یعنی اب پاشی و حیاط و بوی خاک نم خورده...

شب های تابستان یعنی شام توی تراس بزرگ و اب تنی زیر نور ماه ...

سال هاست که توت چتری و استخر جای خودشان را به بزرگراهی پر ترافیک داده اند...

سال هاست که دیگر تابستان فقط گرما است و گرما...

بی هیچ عطر و بویی..

انگار بر عکس خرس های قطبی ، تابستان ها به غار می روم ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٩ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

فکر می کنم قسمت دردناک قضیه 10 روز دیگر رو بشود که حساب بانکیم صفر می شود و هیچ پولی بهش واریز نمی شود....

همه می گویند مگر ممکن است با اینهمه توانایی و تجربه کاری بیکار بمانی؟

هنوز نمی دانم چه کار باید بکنم....

ایا باید مدتی به خودم مرخصی بدهم و  کار های عقب مانده را سامانی بدهم؟

یا باید بگذارم پشتش و دنبال کار بگردم ؟

شاید هم باید پروژه های خودم را شروع کنم؟

یا اینکه ساکم را ببندم و منتظر حمله هوایی و جنگ بشوم تا فرار کنم؟

بیشتر فکر می کنم تمایلم به استراحت و خودسازی تا آخر ماه رمضان است.

ولی با بی پولی چه کنم؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱۸ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

باید دنبال کار بگردم....

یک کار نیمه وقت شاید...

شاید هم باید اقدام کنم برای مهاجرت...

مهاجرت برای تحصیل  و یا کار...

شاید هم باید پول قرض بگیرم و برم سفر....

سفر به شهر های دور و نزدیک...

شاید هم باید سرم را با کلاس های ریز و درشت گرم کنم ...

آشپزی  سفره آرایی...

شاید هم باید کارهای نیمه تمامم را تمام کنم...

کتاب های نخوانده ...

خلاصه که باید کاری کنم که انفعال و افسردگی گریبانم را نگیرد در این وانفسای بیکاری

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٦ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

افسار زندگیم از دستم خارج شده است...

توان تصمیم گیری ندارم و یا شایدم حق انتخابی ندارم که بخواهم تصمیم بگیرم...

مثل غریقی که رو یک تکه چوب در سطح اب شناور است....

موج ها می آیند و می برندتم...

و من بی اراده تن به موج سپرده ام....

روز ها در هیاهوی کار و شب ها خواب...

نه زمانی برای تمرکز دارم و نه فکر کردن....

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody