دیبای چهلتکه

زندگی مثل کتاب است ...

بعضی وقت ها یک فصل تمام می شود و بعضی وقت ها یک جلد....

فصل ها که تمام می شوند هنوز ردشان در فصل بعدی باقیست....

جلد ها ، اما، کمتر اشارتی به گذشته دارند....

نمی دانم الان در استانه تمام کردن فصلی از زندگیم هستم و یا جلدی...

فصل ، فصل فصل است . زمان جداییست.

ماه هاست که تمرین دل کندن می کنم و جدایی...

از دوستانی که سالهاست باهم مسیری را پیموده ایم.

می دانم که مشکل تنها بعد مسافت است به خاطر کوچ آنها....

رفتن برای آماده شدن و ساختن دنیایی نو ....

و من می مانم

ماندنم از سر اختیار است و نه اجبار .

چرا که اگر می خواستم شرایط را هم طوری فراهم می آوردم که بروم.

اینهمه سرکشی از استاد را نمی دانم چگونه توجیح کنم.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٤ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

کودک خشمگین درون را با خواب ، خرید، خوراکی ،خر می کنم تا خوب و خوش اخلاق و خلاق شود...

زندگی من انگار برپایه خ می چرخد....

دلخوشم که خدا هم در این بازی هست و من خجالت زده او....

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱۳ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

پناه آوردم به اینترنت...

وبلاگهای ریز و درشت...

دوستان قدیمی و جدید...

گله گذاری ها از زمین و زمان...

خاطرات روزمره و رویاهای طلایی...

اما اشکی که قطره قطره می چکد نشان از بی تابی دلم دارد ...

هر چقدر هم که ذهنم را بدهم به نوشتههای وبلاگی باز دلم گول نمی خورد ...

آشوبی به پاست در دلم ....

تمام شدن یک رویا ...

رویارویی با واقعیت همیشه سخت است و من خسته ام از تکرار این لحظات سخت....

تحمل بی تجربگی ها و گستاخی های کودکانه را دیگر ندارم ...

به بهانه ای صبرم سرریز شد و استعفا دادم ...

ته دلم می خواهد که کسی زنگی بزند و بگوید چرا...

اما می دانم که نباید منتظر باشم ....

تسلیم باید بود.

مگر مسلمان نیستی؟

دلم اما بهانه اش را می گیرد.

روزهای پیش رو ، مبهم و مه آلودند...

اشک ها قطره قطره می چکند...

دلم غمگین است...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٩ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

وعده دادی اگر چون موسی به دریا بزنم دریا را برایم خواهی گشود...

و من هم مثل موسی با تو چانه زدم و مهلت گرفتم....

روزهای اخر است ....

عاشق داستان قوم یونسم که اراده ات را بر گرداندند....

نمی دانم معجزه ات چه خواهد بود؟

ولی من  اعجاز را باور دارم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

دوپاره شده ام....

میان دنیای پر هیاهو ، پر استرس و هیجان انگیز کار و دنیای آرام و روان خیریه ...

من ، اما به شباهت های این دو دنیا می اندیشم و به ادم هایی که ظاهر یکسان دارند و باطنی متفاوت ولی عملکردی مشابه ...

دنیای غریبی است ....

جنس این دو گروه باهم متفاوت است. هدفهایشان هم ...

گروهی در پی تسخیر دنیایند و دیگری به دنبال کسب معنویت...

اما هر دو گروه به انسان می اندیشند و تسهیل زندگی برای او...

و هر دو گروه در گیر نفسند و بازی های کودک درون و خلل های روان...

و من در این میانه غوطه ورم...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody