دیبای چهلتکه

از اول سال تا حالا تصمیم به برقراری  تعادل در زندگیم داشتم ...

کلی برنامه ریزی روزانه و هفتگی ...

ولی همه و همه باز هم در گرداب کار غرق شد..

کماکان 9 شب به خانه می رسم و زندگیم بین شرکت و تخت خواب در نوسان است...

چه شد پس گزمه رفتن های شبانه ....؟

ولو شدن رو چمن های پارک ...؟

خیره شدن به مهتاب از بالای بام تهران...؟

حضور بیشتر کنار خانواده...؟

نظم ونظافت خانه...؟

دیدن دوستانی که هم صحبتیشان لذت بخش است؟

کتاب های نخوانده؟

مقاله های ننوشته؟

مجهولاتی که نیاز به مطالعه دارند؟

بد عهدی کردم با خودم...

خیلی بد کردم.

باز هم برنامه خواهم نوشت ولی با ضامن اجرایی...

از دوستانم کمک خواهم خواست برای خروج از این وضعیت .

حیف که همه درگیرند....

ولی خودم بیشتر از همه باید برای خودم دل بسوزانم.

شب های اردیبهشت نازنین را نباید ندید بگیرم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٢ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

همه ماجرا از دو ماه پیش شروع شد ...

اسفند بود که متوجه شدم دلم کم کم از هر شور و عشقی خالی می شود...

ادمی که بهش دلبستگی داشتم کم کم برایم رنگ می باخت و دلبستگیم بیشتر وابستگی بودو یا شاید محبتی از سر اشنایی...

درد داشت ولی از آنجا که منطقی تر حذف این آدم بود ، خیلی هم به این موضوع توجه نکردم و شاید هم خوشحال بودم که بی دردسر و بدون رنج کشیدن پرونده عشقی دیگر هم بسته شد...

اما اشتباهم اینجا بود که تغییری در روال زندگیم ایجاد نکردم ...

با همان سرعت و همان حجم کار جلو رفتم و ....

مثل ماشینی که به درجه آب رادیاتورش بی توجه باشی ...

جوش اوردم ...

موتور سوزاندم...

این جند ماه منبع انرژی و شور زندگی را از دست داده بودم ولی باز رفتم ...

حالا از پا افتاده ام....

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٥ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

افسردگی شاخ و دم ندارد...

روزهای بسیباری را با این حس گذرانده ام و به تک تک حس و حالش واقفم .....

اینکه رخت خواب برایت امن ترین جای دنیا باشد ...

اینکه خواب برایت بهترین مفرها باشد...

 حوصله آدم ها را نداشته باشی.....

حوصله هیچ کار شخصی را نداشته باشی...

انفعال کامل....

به سر و وضع و دور و برت نرسی چون پاسخی برای خودت نداری و نمی توانی جواب بدهی که چی؟

هدف ها و برنامه ریزی هایت را نقش بر اب می بینی...

حوصله شروعی دوباره را نداری...

زیر لب به شعار همیشگیت می خندی:

جهان گر جمله از من رفت گو رو..... زمشتی خاک ریزم طرحش از نو

تک تک لغات این شعار برایت بی مفهوم است...

تلخی را در تمام وجودت حس می کنی و کنترلی روی اشک هایت نداری...

دلیل منطقی و واضحی برای این حالت نداری...

حتی خودت را نمی توانی مجاب کنی که چرا....

می دانم که در پی این حالت بیماری های عجیب و غریب و خمودگی به سراغم خواهد آمد...

روی آن را ندارم که به دوستان و یارانم دست دراز کنم و کمک بخواهم. سالها ست که در نوسانات احساسی من  شریک بوده اند و زیر پر و بالم را گرفته اند...

خوب می شناسم این حس و حال را و یک هفته است که به در و دیوار می زنم تا دچارش نشوم ولی موفق نشدم...

حالا منم و یک دنیا تلخی ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

بار اول نیست که به خاطر ارزش ها و هدفم واز همه مهمتر تعهدم به استادم تغییر مسیر می  دهم ...

بار اول هم نیست که مرا از رفتن در راهی نهی کرده و من گوش نکرده ام و نتیجه اش را هم دیده ام.

همه بار هم سخت بود و فرسایشی...

به خصوص زمانی که پای دل وسط بود....

این بار هم حدیث فصل است و جدایی...

دل کندنم سخت است نه به خاطر دلبستگی ها که به خاطر وابستگی ها ....

خودم می دانم که جنس آدم آدم های دور و برم با من یکی نیست و در تضادیم و همین باعث می شود تا بدانم که باید بروم....

اما ...

شیرینی لحظات این مدت و دورنمای آینده برایم بسیار وسوسه برانگیز است...

و همین باعث کند شدن سرعتم می شود...

دو ماه مهلت گرفته ام و از این دوماه 40 روزش را می جنگم تا مسیرآنها را عوض کنم و بعد می روم...

وسوسه های ماندن اما فرسایشی است...

بهانه ها و راهکار های عجیب دلم ...

اینکه دو ماه بمانی و بعد پروژه ای کار کنی...

اینکه دو ماه بمانی و بعد هر از چند گاهی ببینیشان ....

اینکه بعد از دو ماه چه می شود ؟

سردرگمم

ولی می دانم که اگر از این بازی بتوانم موفق بیرون بیایم در های خیر بر رویم گشوده خواهد شد....

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody