دیبای چهلتکه

چند سطری گلایه نوشتم از حجم بالای کارهای معوقه و بی حوصلگی...

اما حذفش کردم.

درست است که اینجا شده سفره دل من ولی چیزهای خوب تو زندگیم کم نیستند.

این روزها دغدغه اصلیمان فراهم نمودن لباس عید و تدارک عید برای خیریه و خانواده های تحت پوشش است.

خیریه تنها مامن و مکان امنی است که این روزها سراغ دارم.

در بدترین شرایط روحی و جسمی باشم و قدم به درون موسسه بگذارم همه چیز عوض می شود و دردها و خستگی ها ناپدید می شوند و دلمردگی ها و افسردگی ها دود می شوند و به هوا می روند.

این یکی از معجزات است  و کم نیستند معجزاتی نظیر این.

امسال دستمان خالی بود برای خرید اما دوستی گفت در عوض دستمان در جیب خداست و بهترین را خواهیم خرید.

همین هم شد.

در های رحمت چنان باز شد و دلهای مردمان چنان نرم که با بودجه اندکمان سه برابر جنس به دفتر آوردیم.

عجیب بود برایم در دورانی که همه از بدی کسب و کار می نالند مردمانی هستند که با خدا معامله می کنند و بدون درخواست دلیل و مدرکی به ما اعتماد کرده و میلیونها تومان لباس هدیه می دهند.

باورم نمی شد.

این روزگار و این گشاده دستی ها ؟

و کم نبودند این افراد.

گروهی از مال خود می بخشند و گروهی از توانایی هایشان.

معلمین جوانی که باعشق به دورترین نقاط شهر می روند و غم کودک باهوش و فقیر را می خورند تا هنرمندانی که هنرشان را در بخش سایت و تبلیغات به کار گرفته اند.

همه و همه آیات جوانمردی و ایثارند و قابل ستایش...

دلم گرم شد و ایمان پیدا کردم که هنوز رشته های محبت نگسسته و انسانیت محو نشده است.

به اندازه نعمت سلامتی و خانواده خوب ،به آشنایی با خیریه و فعالیت در آن می بالم و خدا را شاکرم برایش.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۳٠ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

معمولا الکی خرید نمی کنم و به خاطر پیشینه اقتصادی خانواده یاد گرفتم که مقتصدانه خرید کنم.

بعدترها که با کودک درون و خواسته هایش آشنا شدم یاد گرفتم که خواسته های او را نیز مدیریت کنم و سعی کنم که راضی نگاهش دارم.

یعنی در حقیقت یاد کرفتم وقتی چیزی نیاز دارم با کودک درون نیز مشورت کنم و به سلیقه او خرید کنم و اینجوری هم او راضی است و هم این والد خسیس.

حالا سالهاست که هرچه می خرم ازش لذت می برم و از داشتنش خوشحالم و از آن دلزده نمی شوم .

دیگر والد مقتصد متمایل به خسیس هم هی سرزنش نمی کنم که واسه چی اینهمه پول دادی و جرا اینو خریدی و ....

اما هنوز گاهی خواسته های کودک درون با مقتضیات جیب و منطق سازگاری ندارد گرجه واقعا تعدیل شده و دیگر نسبت به خرید خیلی چیزها کنترل دارم .

سفر قبل تو فرودگاه عطرها را بو می کردم و از تصور خودم با آن رایحه های مست کننده سرشار از لذت می شدم و هی به خودم یاد اوری می کردم که هنوز 2 شیشه عطر باز نشده تو کشو دارم .

اما یکی از عطرها عجیب دل و دینم را برد و وسوسه خریدش بیداد می کرذ. خلاصه با کلی شیره و وعده های سرخرمن بی خیال عطر شدم و از آن فضا خارج شدم.

این چند ماه نیز هر بار از جلوی عطر فروشی رد می شدم جلوی خودم را می گرفتم که سراغی از آن رایحه دلنشین نگیرم.

بعد هم بحران اقتصادی و کار و دلار و....

کلا عطر بلاموضوع شد.

شب ولنتاین دوباره تو فروشگاهی روبروی قفسه عطر نازنین میخکوب شدم.

تستری برداشتم و سعی کردم از محل دور شوم.

باز کلی حساب و کتاب و دلیل و آیه که تو این وضع مردم نون ندارند و تو به هوس هایت بها می دهی و .....

باز تستر را بو می کردم و باقیمانده پولم را لمس می کردم.

حال و هوای ولنتاین تو مرکز خرید موج می زد .

به خودم گفتم : یک روز، یک ولنتاین ، یک نفر ،این عطر را برای من می خرد.

از فروشگاه خارج شدم و تستر را به دور انداختم و تو محوطه منتظر دیگر همراهان نشستم.

چند دقیقه ای گذشت و ناگهان متوجه دانه های اشک شدم که به آرامی روی گونه هایم می لغزید.

اشک ها را پاک کردم ولی بغض راه گلویم را بسته بود و باز قطره های اشک از مژگانم فروریخت.

بلند شدم و عطر را خریدم.

به دخترک فروشنده لبخند زدم و گفتم این هدیه ولنتاین به خودم است.

بسته را به دستم داد و با یک لبخند گفت:

happy Valentin

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢۸ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

تکنیک های مختلف نقاشی مثل مسیرها ی متفاوتی است که توی زندگی طی می کنی، شایدم برعکس...

وقتی با مداد رنگی کار می کنی ، کنترل همه چیز دست خودت است ، برای کوچکترین نقطه روی کاغذ تو تصمیم می گیری و هرجا خواستی قطع می کنی و هرجا خواستی پیش می روی ...

مداد رنگی ، اما، محدودیت های خاص خودش را دارد. رنگ های مدادرنگی را نمی توانی باهم مخلوط کنی. خیلی مانور رنگی نداری و مراقب نباشی یا کاغذ پاره می شود یا رنگ ها چرک و دیگر پاک کردن هم اثری ندارد.

مداد رنگی شاید بدترین تکنیک برای آدم های سلطه جویی مثل من باشد چرا که فکر می کنی می توانی مثل نقش های روی کاغذ زندگی را کنترل کنی و باورت می شود زندگی طبق خواسته توست...

رنگ روغن نیز شاید کمی شبیه مداد رنگی باشد و حتی بهتر می توانی کنترل رنگ ها را در دست بگیری و چون می توانی روی پالت رنگ ها را مخلوط کنی بومت اشتباه های رنگی کمتری را به خود می بیند و بدتر از ان اگر حرکت اشتباهی کردی یک لایه رنگ دیگر همه چیز را می پوشاند و خیلی راحت اشتباهات زیر لایه های رنگ مدفون می شوند.

رنگ روغن هم شیوه بدی است برای زندگی.

گاهی وقت ها قبل از اینکه رنگ زیری خشک شود ، برای انکه خرابکاری را بپوشانی روش رنگ می گذاری و بعد کارت ترک می خورد و به خاطر اشتباه قبلی حرکت درست بعدیت هم به فنا می رود.

زمانی که توی کار مرمت نقاشی بودم می دیدم که رنگ هایی که برای پوشاندن خطا ها استفاده شده اند چقدر سست و بی دوامند و اگر اشتباهت را با رنگ بپوشانی دیر یا زود لایه رویی فرو می ریزد و کل کار را خراب می کند.

باید اشتباه را پاک کرد و از نو کشید.

اما آبرنگ

به نظر من بهترین روش است برای نقاشی و زندگی...

تو تصمیم می گیری ولی این رنگ و رطوبت کاغذ است که عمل می کنند.

کنترلی روی نتیجه نداری

تو باید بهترین تصمیم را بگیری و زبان آب و رنگ و کاغذ را بدانی تا شاید نتیجه به تصور تو نزدیک باشد ولی باز هم نتیجه چیزی متفاوت است.

دمای هوا ، رطوبت محیط ، جنس کاغذ و .... عوامل زیادی هستند که نتیجه را شکل می دهند و تو فقط جزئی از عوامل دیگر هستی ...

ابرنگ یعنی شکل اصیل زندگی.

ابرنگ یعنی اطمینان و ایمان به دنیا و دیگران

ابرنگ یعنی واقعیت

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٧ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

حواب هستمز

عمیق ترین خوابی که این روزها داشته ام

خوابی شیرین می بینم

سرشار از دوستی ها و کودکی ها

جشم می کشایم و کمی کیج هستم

توی ماشین

یک جای غریب

نمی توانم موقعیتم را به یاد بیاورم

برجم امریکا بر بادها سوار است و من منتظرم تا خواهر و خواهرزاده ام مجوز اقامت در امریکا را دریافت کنند

دوباره سوال همیشکی به سراغم می اید

جه کار می خواهی بکنی؟

سعی می کنم فرار کنم و به برنامه ریزی برای روزهای باقی مانده سفر فکر کنم

به خوابم می اندیشم

جقدر شفاف بود و جقدر زنده

صدایی عجیب می اید

می ترسم

خیلی می ترسم

تمام صداهای مشابه در کودکی به سراغم می اید

از ترس کرخ می شوم

دیوار صوتی....؟

از ماشین بیرون می ایم

راننده و جند نفر دیکر انور خیابان ایستاده اند و سیکار می کشند

به اسمان نکاه می کنم

جت های جنکی بالای سرم مانور می دهند

هلی کوبتر های جنکی

و هوابیماهای عجیب و غریب

احساس بی بناهی می کنم

جقدر بی دفاعم فقط کافی است مانند فیلم ها تیراندازی را شروع کنند و تمام.....

 فکر می کنم که به درون فضای سفارت بروم

انجا امن است حتما

کودک ترسوی درونم تکرار می کند:11 سبتامبر را فراموش کردی؟

نکران خواهر و خواهرزاده ام می شوم

یادم میفتد اینجا ایران نیست

اینجا امریکا یعنی ارباب

مانور تمام می شود

مردم دسته دسته خوش و خندان از دریافت ویزا بیرون می ایند

خواهرم می اید

می خندد و می کوید تمام شد

بغلش می کنم و تبریک می کویم

خوشحالم که خواهرزاده ام ترس های کودکیم را تجربه نخواهد کرد

ماشین از جلوی سفارت می کذرد و من به این فکر می کنم که ایا من نیز به زودی باید به درون این ساختمان مثلی بروم؟

یکی از جوابهای ان سوال منحوس همین است.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٢ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

یک جورایی چشم امیدم به این سفر یک هفته ای است.

نمی دانم چه معجزه ای قرار است اتفاق بیفتد ولی فکر می کنم شاید همین کندن و رفتن باعث بشه یک چیزهایی عوض بشه.

هنوز چمدان نبسته ام و هنوز کوهی از کارها مانده که باید تحویل بدهم.

ولی ته ته دلم می گویم نشد هم نشد.

انگار باورم شده که یک هفته ممکن است برای همیشه باشد.

و اونوقت دیگر جواب پس نخواهم داد.

یعنی واقعا این سفر سودی دارد؟

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

زل زده ام به صورت دخترک...

طراوت و شادابی اولین حس هایی است که با نگاه به او به سراغم می آیند.

صورت ظریف و کشیده با چشم هایی خندان ...

چقدر نرم و چقدر مهربان...

لباس هایش اما خنده دار است .

ولی می دانم آن لباس ها بهترین لباس هایش است و چقدر حس خوبی بهش می دهند.

بیشتر نگاهش می کنم.

در یک کلام جوانی را منتقل می کند.

خوشحال است.

عاشق است و یاری در کنار خود دارد.

دوستانی هم زبان دارد.

هرچه بیشتر نگاهش می کنم بیشتر نمی شناسمش.

دورتر می شوم از او

فاصله من او خیلی زیاد است.

دستی به شانه ام می خورد ، به سپیده نگاه می کنم و می گویم : چقدر دورم از او.

می گوید: می فهمم.

میگویم :14 سال گذشته و من اینهمه تغییر کرده ام؟ دخترک توی عکس چقدر متفاوت است با من .

به سپیده آن ساله ها نگاه می کنم .

به نظرم تغییری نکرده از همان زمان ها بزرگ بود ولی انگار من بزرگ شدن و پیر شدن را باهم تجربه کرده ام.

من امروز سخت است ، خشک است و قاطع.

غمگین است و دلمرده.

اما اعتماد به نفس دارد.

دخترک دیروز شاد است و پرشور.

طراوت دارد و نشاط

امید دارد و عشق

عکس 14 سال پیش توی بازارچه خیریه بیش از هر عکس دیگری با واقعیت روبرویم کرد.

آیا 14 سال دیگر به من امروز با همین حس بد نگاه خواهم کرد؟

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٦ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

یک ماه و اندی از 21 دسامبر گذشته است.

دنیا به آخر نرسید ولی همه افرادی که در فرقه های مختلف  متافیزیک و عرفانی هستند فارغ از رویکرد و جهانبینیشان متفق القول از آغاز دوره جدید هستی و زندگی انسان در زمین خبر می دهند و هر کدام استراتژی ها و تاکتیک های خاص خود را برای زندگی در این دوران دارند.

مهم برای من این است که دنیا وارد دوره جدیدی شده و کم کمک انگاره ها و پارادایمی که در ان رشد کرده بودیم رنگ می بازد و بهتر است به سرعت خود را با تغییرات منطبق کنیم و خوب هر کس برطبق مرام و مسلک و جهانبینی خاص خود راهی را پیش خواهد گرفت .

اما زیانکار آن کسی است که این تغییر را نادیده بگیرد و بخواهد عادات و سبک زندگی گذشته را حفظ کند .

بنابراین بهتر است در همین ابتدا یک بازنگری کلی به زندگی داشته باشیم و ارزش ها و دستاوردهایمان را مورد مداقه قرار دهیم تا بتوانیم خود را با زندگی در دوران جدید منطبق کنیم.

به هر حال انچه محرز است تغییر دوران و روزگار است ولی خوب و بدش را نمی دانیم که صد البته مانند تمام دوره ها و اعصار ساختنش با خود ما مردم است و ضرر و زیانش نیز به خود ما بر می گردد.

وقتی به پست و بلند زندگیم در این یک سال گذشته نگاه می کنم می بینم که همه این تغییرات در راستای اماده کردن من برای تغییراتی اساسی در سبک زندگیم بوده است ولو انکه کلا زندگی من زندگی یکنواختی نبوده و همیشه پر از هیجان و تغییر بوده است.

اما تغییراتی که در نوع کار و روابطم و به طور کلی زندگی یک سال گذشته ام روی داد مرا مجبور کرد تا آهنگ زندگی را کند کنم و کمی با دقت و سکوت بیشتری زندگی کنم که این خود برای من که همیشه در حرکت و عجله بودم رویکردی متفاوت بود.

هنوز هم نتوانسته ام خود را با آن وفق دهم ولی می دانم که این ابتدای یک راه جدید است.

راهی که مسلما سرشار از موفقیت و رشد خواهد بود چرا که ارزش هایم منطبق بر کمال والای انسانی و عشق است و حمایت معنوی یزدان پاک را خواهد داشت.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٤ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

در پارکینگ را که باز می کنم غم دنیا می نشیند توی دلم.

دوباره همشهریان محترم لطف کرده اند و توی کوچه باریک ما لب به لب خروجی پارکینگ ایستاده اند.

مینی ماینر هم داشته باشی ، خروج از پارکینگ معزلی است با این وضعیت چه برسد ماشینی با ابعاد معمولی.

از آن طرف ماشین های گذری مجال نمی دهند تا از این تنگنا خارج شوی.

وای به زمانی که عجله هم داشته باشی.

با کلی سلام و صلوات سعی می کنم حواسم به همه ماشین های پارک شده باشد و نگاهم به گذری ها باشد یکهو صدای داد و بیداد می آید.

موتوری که دوبله پشت یکی از ماشین ها پارک کرده بود را ندیده بودم و بهش خوردم.

از ماشین پیاده شدم و با اضطراب بهش گفتم ببخشید ندیدمتان.

موتورش را سرپا می کند و عربده می زند یعنی چی ببخشید؟

گفتم : معذرت می خواهم این ماشین ها بد پارک کرده بودند حواسم به آنها بود.

دوباره نعره می کشد : معذرت می خواهم که نشد حرف درست رانندگی کن.

دیدم مردک ترسیده و از طرفی دیگر می خواهد تمامی فشارهای روزانه را سر من خالی کند.

رفتم جلو گفتم: من اشتباه کردم معذرت می خواهم اگر الان هم مشکلی هست در خدمتتان هستم تا ببرمتان بیمارستان یا صبر کنیم پلیس بیاید.

ماشین ها بوق می زنند و او دوباره صدایش را بلند می کند و می گوید: حواست را جمع کن .

گفتم: چشم .مشکلتان اگر حواس من است سعی می کنم دقت بیشتری انجام دهم.

دوباره داد می زند که این چه وضعش است ؟ زدی و می خواهی با معذرت خواهی حلش کنی.

نگاهش می کنم و می گویم الان من چه کار کنم؟ مشکلی داری؟عذر خواهی هم کردم . زنگ می زنم پلیس بیاید تا مقصر مشخص شود.

دوباره شروع به داد و فریاد می کند کی به تو گواهینامه داده و....

همسایه ها همه جمع شده اند و بهش می گویند که چیزی نشده چرا اینجوری می کند.

روی سگم بالا می آید و می گویم من معذرت می خواهم و تمام تلاش را می کنم تا درست رانندگی کنم که خدای نکرده گیر مردهای عوضی و نفهمی مثل تو نیفتم.

سوار ماشین می شوم و گاز می دهم.

 او هم به خاطر پارک دوبله تو کوچه باریک به اندازه من مقصر بود و نمی فهمیدم چرا نمی تواند یک برخورد بالغانه و منطقی را بپذیرد و حتما باید مثل سگ و گربه به جان هم میفتادیم و اعصاب هم را بهم بریزیم تا خیالش راحت شود.

منهم می توانستم از اول برخورد دفاعی داشته باشم و به جای عذرخواهی با توپ پر جلو بروم که اینجا جای پارک کردن است ؟ و دست پیش را بگیرم ولی فکر کردم که بالغانه قبول اشتباهات است و باید منطقی برخورد کنم.

اما نتیجه بحثی بی نتیجه و انرژی بر شد که مسلما در عملکرد روزانه هردویمان تاثیری زیاد خواهد داشت.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱۱ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

هوا را ازمن بگیر

خنده ات را نه...

...

نان را، هوا را

روشنی را، بهار را

از من بگیر

اما خنده‌ات را هرگز !

شعری بلند از پابلو نروادا است.

دلم می خواهد بهش بگویم توی شهر من هوا نیست، روشنی نیست و امیدی هم به بهار نیست.

دلبرکان زیبا نمی توانند بخندند چرا که غم نان دارند و با هر نفس به جای هوا سرب را به درون می کشند.

همه چیز را گرفته اند مرد!

و خنده حتی لبخند از اولین غنایمشان بود.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٦ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مراسم سوگند اوباما را نگاه می کنم.

حرفهایش را برای مردم کشورش شنیدم.

صورت مصممش، نگاه نافذش، کلام قاطعش....

این مرد را دوست دارم.

...........................................................................

زمانی عاشق فیلم های تاریخی صدا و سیما بودم.

این روزها وقتی اتفاقی چشمم به این دسته سریال ها می افتد دلم می گیرد.

دوره خفقان رضا شاه...

سانسور مطالب ...

بگیر و ببند روزنامه چی ها...

آخ که چقدر آشناست.

...........................................................................


چقدر دلم می خواست می توانستم به دولتمداران کشورم احساس خوبی داشته باشم.

کاش می توانستم باور کنم که سردمداران کشورم به من خیانت نمی کنند..

دلشان برای من و دیگر هم میهنانم می سوزد و مال و جان ما را چپاول و غارت نمی کنند.

کاش قدرت این را داشتم که چشم هایم را ببندم و لبخند بزنم و نگران کودکان آینده کشورم نباشم که شاید روزی حدیث دریای خزر و جزایر خلیج فارس و منابع گاز مشترک را در تاریخ خواهند خواند.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٤ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody