دیبای چهلتکه

همه ما یک روزی توی ناخود آگاهمان عهدی می بندیم با شکست و نابودی...

عهدی می بندیم خوب نباشیم چرا که خوبی ما به ضرر خودمان یا عزیزمان تمام شده است.

در نتیجه عهد می بندیم و تمام آنچه ما را به خوبی و کمال می رساند را ناخودآگاه از بین می بریم.

دو قدم مانده به پیروزی دست از کار می کشیم...

بهانه های خوبی هم داریم برایش.

در نتیجه این عهد است که خودمان را لایق بهترین ها نمی دانیم .

مثلا اگر این زیبایی ما بوده که بهمان ضربه زده ناخوداگاه می کوشیم آن را با چاقی و شلختگی از بین ببریم.

بعد کم کم معنای زندگیمان هم از بین می رود.

ولی تنها کسانی موفقند که این عهد را بشکنند.

آنها تصمیم می گیرند بهترین باشند.

باور دارند خوب و موفق بودن به ضررشان نیست و بلکه تقویتشان می کند و حتی باعث می شود جهان اطراف هم جهانی زیباتر و امن تر باشد.

انها عهدشان را می شکنند و تلاش می کنند.

کارهای ناتمام را تمام می کنند.

به خود اهمیت می دهند و جلو می روند.

انها دیگر می دانند که آن شکست اولیه، به خاطر خوب بودنشان نبوده و دردی که کشیده اند نتیجه گوهر وجودشان نبوده بلکه فقط دامی بوده برای اسارت در تاریکی و تباهی ...

و چه آسان همه ما به این دام می افتیم.

الان فکر می کنم که وقتش است من نیز این عهد را بشکنم.

عهدی را که زمانی برای محافظت از خودم در برابر درد بسته ام و باعث شد بیشتر درد بکشم و آزار ببینم و آزار بدهم.

عهدی که در ان قید شده بود که زیبا، مهربان و خوشرو نباشم چرا که اینها باعث می شود افراد از من سواستفاده کنند.

الان می دانم که اگر من بهترین باشم ، راحت تر می توانم از خودم محافظت کنم.

عهدم با تباهی را طی آئینی خواهم شکست . ائینی تداعی گر شب یلدا که مرا از ظلمت به نور راهبر باشد...

الان که تباهی فراگیر شده زمان آن نیست من جزئی از آن بشم.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

می گویند برای اینکه بتوانی موفقیتی را در کاری کسب کنی باید عاشق آن کار باشی...

عاشق کاری بودن هم به گفتن نیست...

به اینکه بگویی من عاشق نقاشیم و سال تا سال سراغ قلم و رنگ نروی..

بگویی عاشق مطالعه ای و آخرین چیزی که خوانده باشی روزنامه عصر باشد.

 تحصیل در دانشگاه هنر باعث شد تا از همان ابتدای کار با این مفهوم آشنا شوم.

دیدن بچه های موسیقی که به ساز و نت ها عشق می ورزیدند و بدون توجه به محدودیت ها ساعت ها با آن کلنجار می رفتند.

بچه های تئاتر ، بچه های نقاشی و مجسمه سازی  و .... همه و همه آنهایی که هنر های اصیل را می اموختند عاشقانه وارد این مسیر شده بودند و برای رسیدن به این نقطه زحمت کشیده بودند و با جامعه و خانواده جنگیده بودند.

بی احساس ترینشان ماها بودیم که هنر های کاربردی می خواندیم.

الان بعد از 15 سالی که از آن دوران می گذرد می بینم که چقدر همه  انها موفقند و در زمینه کاری خودشان از مراجع شده اند.

به نظرم دانشگاه هنر تنها دانشگاهی بود که بیشتر دانشجو هایش به خاطر عشق آمده بودند و شاید بعدش هم دانشکده ادبیات بود ولی باز هم شوری که بچه های دانشگاه ما داشتند آنها نداشتند.

وقتی عاشق کاری باشی دیگر خور و خواب معنی ندارد. به عشق آن کار زندگی می کنی و هر چه بیشتر می گذرد بیشتر در آن غرق می شوی.

زندگیت خلاصه می شود در یک بوم نقاشی و یا حتی آشپزخانه ای که توش با عشق آشپزی می کنی و یا کارخانه ای که تک تک دستگاه هایش را با تمام وجود می پرستی نه به خاطر پول که به خاطر عشق به کار...

و یا تمام هدفت می شود فتح قله ای و یا رکوردی جدید نه به خاطر اشتهار و سلطه جویی که به خاطر عشق...

معتقدم این آدم ها رسالت زندگیشان را یافته اند و بسیار خوشبختند که آن را دنبال کرده اند. بهای زیادی هم برایش داده اند ولی باز دست نکشیدند.

متوجه شدم در زندگی هیچ وقت اینگونه عاشق کاری نبودم. هیچ وقت تمام فکر و ذکرم را کاری مشغول نکرده است و از انجام دادن کارهای زیادی لذت برده ام و موفقیت های زیادی هم داشته ام ولی از همان زمان دانشگاه هم به کار به چشم وسیله نگاه کرده ام و نه هدف.

هیچ وقت عاشقانه رنگ بر بوم نزدم ولی از نقاشی لذت برده ام ...

هیچ وقت با تمام وجود غرق در کاری نشده ام که گذشت زمان را نفهمم...

هیچ وقت برای رسیدن به کاری نجنگیده ام.

توانایی ها و استعداد هایم باعث شد که ازین شاخه به آن شاخه بپرم و متمرکز بر کاری نباشم...

ولی یک نکته ثابت است:

همیشه عاشق کارفرمایم بوده ام به جای کارم...

و بدون عشق به کارفرما نمی توانستم کار را انجام دهم. این شاید همان کلید حل معمای عاشقی من باشد.

رسالت من شاید عشق ورزیدن به آدم ها است. دوستشان داشته باشم و کمکشان کنم تا موفق شوند و موفقیتشان پیروزی من محسوب می شود.از هیچ چیز به اندازه حل مشکلات دیگران و تسهیل امرشان لذت نمی برم و برای این انجام کار آنها زمان و مکان را فراموش کرده ام.

اما این جریان هم خطوط قرمزی دارد گرچه در عشق حد و مرزی نیست ولی همانطور که یک نقاش بی بوم و قلم نمی تواند نقاشی کند من نیز بدون داشتن حس خوب نمی توانم این کار را انجام دهم . نیاز است تا از درون محکم و قوی باشم و سرشار از عشق تا بتوانم بی دریغ ببخشم و احساس سواستفاده شدن و بازی خوردن بهم دست ندهد.

نمی دانم چگونه می توان همیشه سرشار از انرژی بود؟ طبیعت؟ مراقبه ؟ ورزش؟ به هر حال الان بی منبع انرزی بیرونی باید از درون شور و عشق را به غلیان در اورم.

پ.ن: این ها را در آستانه تصمیم جدید کاریم می نویسم تا بدانم برای چه و به کجا می روم.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

برگ های زرد و خیس درخت های نارون تبلور پائیزند...

به درختی تکیه می دهم و بارانی از برگهای کوچک بر سرم فرو می ریزد.

خنکای صبحگاهی تا اعماق وجودم نفوذ می کند.

مادرم ایستاده قران می خواند.

پدرم گلها را با دقت دور روی سنگ قبرها پر پر می کند.

نفس عمیقی می کشم.

بوی تلخ قبرستان تا اعماق وجودم نفوذ می کند.

حتما همین اطراف کسی را به تازگی به خاک سپرده اند.

چشم می گردانم و سنگ ها را می خوانم...

ذهنم حساب و کتاب می کند..

40 ،14 ، 50 ، 60 ،20 ،80 و.....

هرکدام نمایانگر سالهایی هستند که کسی در این دنیا نفس کشیده و خندیده است.

به تاریخ ها نگاه می کنم.

خیلی هاشون قبل از بدنیا امدن من از دنیا رفته اند.

این قطعه در سال 52 ساخته شده است.

چندتا قبر جدید هستند که توجه را به خود جلب می کنند..

نزدیک تر می روم.

همسن و سال های خودم است.

پسر پدری که حالا در کنار هم آرمیده اند.

قدم می زنم...

مادری مهربان...

پدری دلسوز...

دکتر....

مهندس...

استاد...

خواهر...

برادر...

هرکدام از این انسان ها روزگاری نقشی داشته اند .

قبرهای مهجور ...

سنگ قبرهای دولتی که گذران 30 سال فرسوده شان کرده است.

کسی را نداشتند؟

شاید فرزندانشان آنور دنیا افراد موفقی هستند.

شاید واقعا بی کس بوده اند.

شاید آنقدر بد بوده اند که دیگر کسی رغبتی برای سر زدن بهشان را ندارد.

شاید ....

باز حساب و کتاب می کنم.

میانگین 60 سال است در این قطعه...

چقدر وقت دارم؟

یک ساعت ، یک روز؟

25 سال؟

همیشه یک بخش از وجودم چنان زندگی کرده است که انگار هنوز زندگی شروع نشده ...

کار کنم که سابقه کار داشته باشم ...

درس بخوانم که توانایی داشته باشم ...

این فن و هنر را یاد بگیرم که به موقع ازش استفاده کنم...

کی زندگی کردن را شروع می کنم؟

شاید تجرد در این نگرش نقش داشته باشد.

انگار می کنی که زندگیت با ازدواج کامل می شود و هدفمند می گردد...

حال می دانم که این نگرشی اشتباه است.

ازدواج نه آغاز است و نه پایان...

برگی را از کتم می تکانم.

روی سنگ قبری شکسته میفتد.

کنارش می نشینم.

خطوط نوشته ها محو و ناخوانا است.

47 سال زندگی کرده است.

و گویا 36 سال است که کسی سراغی از او نگرفته...

گلی را که دستم است روی سنگش پر پر می کنم.

چند قدم آن ور تر آرامگاه مادری است که فرزندی برومند دارد.

مادری که همیشه دلم می خواست مانند او فرزندانم را تربیت کنم.

مادری که فرزندانش افتخار این آب و خاک هستند.

آخ پری جان...

سرما تا مغز استخوانم رسیده است.

در گل و لای ساکت قبرستان قدم می زنم.

روی سنگ قبر من چه خواهند نوشت؟

سی سال بعد از مرگم کسی به یادم خواهد بود؟

ثمره زندگیم چیست؟

قدم می زنم و به ردیف 18 تایی قبرهای خانوادگی نگاه می کنم.

تکرار نام خانوادگی در این ردیف قابل تامل است.

مادربزرگ پدرم...

پدربزرگ مادرم...

عموهای پدرم..

عمه پدربزرگم...

عموهایم..

از رفتن چندتاییشان بیش از 35 سال می گذرد ..

سنگ قبرها اما تمیز و اراسته اند...

پدرم از گذشته ها می گوید....

حکایت هایی از زندگی تک تکشان.

و من میراث دار اینهمه خاطره و زندگی...

وقتی برای تعلل نمانده.

زمان بهره گیری از دانش و توانایی هاست.

زمان یاد دادن و بخشش است.

زمانی برای تاثیر گذاری...

از میان گل های پرپر شده غنچه کوچکی را بر می دارم.

می بویم و شمیم عطرش را جایگزین بوی تلخ مرگ می کنم.

من میراث دار هزاران سال زندگی بشر در روی زمینم.

این میراث را نباید به ثمن بخس از بین ببرم.

سنگ قبرم حتی اگر بی نوشته باشد تاثیر زندگیم در روی زمین سال ها پایدار خواهد ماند...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

وقتی توی شهر زنگی می کنی عمق دیدت محدود می شود ...

گستره افقی وجود ندارد و دورترین نقطه انتهای خیابان است.

برجها و ساختمانها محرومت کرده اند از نگریستن به دور دستها

زندگی شهری دوردستی ندارد.

همه چیز دم دستی و سطحی است.

خط افقی وجود ندارد.

زندگی توی شهر تمام انچه به روحت آرامش می دهد را از تو می گیرد.

بی قرار می شوی و برای پیدا کردن امنیت به این بی قراری دامن می زنی...

لذت نشستن بر ساحل دریا و ساعت ها نگریستن به مرز آب و آسمان را چشیده ایم.

توی شهر اما، تنها آسمان است که بعضا از یادش می بریم.

شهر روح انسان را بسته بندی می کند ...

مثل غول چراغ جادو می چپاندت توی یک ظرف فلزی زنگ زده..

اما اگر آزادش کنی قدرت هایش شگفت انگیز است.

بعد ما واین روح بسته بندی شده حتی در سفرهایمان هم نمی بینیم زیبایی طبیعت را ...

افق دور دست را نگاهمی کنیم و نمی بینیمش..

اما باید بدانیم که روح ما غول چراغ جادو نیست که سالها در آن قوطی بماند و نپوسد و هر وقت رهایی یافت در خدمت باشد...

می گندد اگر محدودش کنیم.

و این برخلاف رسالت وجودی و دلیل حضور ما در این دنیا است.

شهر نشینی را گریزی نیست.

اما می توانیم بجنگیم با زوال روح...

فقط کافی است گاهی به آسمان نگاه کنیم...

زیبایی های طبیعی را ببینیم و لذت بببریم.

درختان شهرمان را ستایش کنیم و لختی گوش بسپاریم به زمزمه جویبار ...

آوای پرندگان را از میان هجمه بوقها دریابیم و خنکای نسیم را روی پوستمان حس کنیم

و از همه مهمتر هر از گاهی به دامان طبیعت پناه ببریم.

زندگی سخت است اما تسلیم غم نشویم که این روزها تباهی با غم ما قدرت می گیرد و شادیمان بر آن غلبه می کند.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

داستان "پنجره" نوشته فهیمه رحیمی را دوم دبیرستان سر کلاس دینی خواندم.

همه داستان های او را سر کلاس خواندم چون دلم نمی خواست پول بالای کتاب هایی از این دست بدهم و مجبور بودم از دوستان قرض بگیرمشان.

حکایت پنجره های روبرو...

خانه ما ، اما پنجره ای رو به خیابان نداشت.

همه پنجره ها به حیاط بود یا پاسیو...

ولی خانه این روزهایم پر از پنجره است که رو به بیشماری پنجره دیگر باز می شود.

پنجره هایی که هیچ وقت کسی پشت آنها نیست.

چراغ های خانه ها خاموش و روشن می شوند و این نشان از حضور دارد.

اما هیچ وقت هیچ کس پشت پنجره نمی ایستد.

هیچ چشمی به اسمان نیست و هیچ نگاه منتظری...

من اما دقایقی را پشت پنجره ها می گذرانم .

خیره به مردمی که در ترافیک همیشگی بلوار توی ماشین ها حبس شده اند...

و گاهی کف اتاق می نشینم و چشم می دوزم به رنگ های غریب دم غروب و یا طلوع...

نگاهم اما سرگردان پنجره ها را می کاود..

سعی می کنم از طرح پرده ها حدس بزنم زندگی پشت آن دیوار ها چه رنگ و بویی دارد.

سال اسفناک 88 هر چه نداشت یک خوبی داشت و این بود که حضور مردمی که پشت پنجره دیده نمی شدند را بالای بام ها حس می کردم.

اما این روزها پنجره های بسته و خاک گرفته آن حضور را به خوابی بدل کرده اند.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

توی تاریکی ایستاده ام و به صدای دف و نی گوش می دهم .

بعد از مدتها به بهانه سالگرد فوت خاله پدرم همه خانواده مادریش دور هم جمع شده اند.

شاید 30 سال پیش بود که همه به خاطر فوت شوهر همین خاله در همین خانه جمع بودیم.

به چهره ها نگاه می کنم.

اثری از تاثر نیست بیشتر شور تازه شدن دید و بازدید ها است.

انگار جای آدم ها عوض شده است.

دختر ها جای مادرهای سی سال پیش را گرفته اند و پسر ها جای پدرها را.

نیم رخ عسل دقیقا همان است که در مراسم سی سال پیش از مادرش به یاد داشته ام.

نگاهم به مونا که می افتد از نظرم می گذرد که چقدر خوب مانده است این مریم خانم و ناگهان چهره تکیده مریم خانم در کنارش یاد اوری می کند که این فقط یک شباهت است بین مادر و دختر.

پدرم 4 خاله داشت و هر کدام از این خاله ها 7 هشت تایی بچه داشتند و هر کدام از بچه ها 2 تا فرزند و الان نوه هایی دارند.

خانواده ما به مدد عمه جان های برونگرای پر رفت و امد تنها گروهی است که از احوال تک تک این آدم ها خبر دارد و حتی دورادور حالشان را می پرسد.

و این جمع 200 نفری فقط یک سوم از خانواده گسترده من هستند . عموهای پدرم ، خاله های مادرم و زاد و رودشان...

حیف که بهانه ها برای ارتباط محدود شده است به مراسم ختم.

کمی قبل تر عروسی هایی هم بود که این روزها مختصر برگذار می شود .

اما من دلم می خواهد با عسل ارتباط داشته باشم.

مونا را به خانه ام دعوت کنم و خاله بچه آزاده باشم.

روزگاری نگذشته از آن زمان که ما هر کدام به عنوان نوه یکی از خواهر ها باهم همبازی بودیم.

آنزمان پدر و مادرهایمان جوانتر بودند و دل و دماغ رفت و آمد داشتند.

اما ما چه ؟

زندگی ماشینی کمرنگمان کرده است.

حیف

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

به خواندن اعتیاد دارم.

از همان زمان که الفبا را اموختم و بازی خواندن سردر مغازه ها آغاز شد تا همین الان لحظه ای نیست که چشمانم دنبال حروف و کلمات نباشند.

اگر چیزی برای خواندن نداشته باشم انگار قطعه ای از زندگیم گم شده است.

در هر لحظه و در هر جا لغات و کلمات چون داروی مسکن سرگشتگی من هستند.

نتیجه اش اما بد نیست.

خوب هم هست ولی معایب خاص خودش را دارد.

من زندگی را خوانده ام .

لذت ها را خوانده ام.

درکی از لذت به تعبیر شخصی ندارم.

لذت نوشیدن چای را درک نمی کنم چون بقدری استادانه آن را مطابق با توصیف نویسندگان می کنم که حس خودم توش گم می شود.

در حقیقت من لذت دیگران را زندگی کرده ام.

خیلی از خواسته هایم تجربه لذتی است که روزگاری کسی دیگر چشیده و به قلم دراورده است.

وقتی با تجربه جدیدی که پیش فرض و مطالعه ای از آن ندارم روبرو می شوم سردرگم می شوم.

توی محفوظات ذهنیم دنبال متنی می گردم که این شرایط را برایم توصیف کرده باشد.

و اگر نیابمش سرگشته می شوم.

و این واقعیت تلخی است.

استفاده از تجربه دیگران خوب است ولی زندگی تجربه دیگران را دوست ندارم.

سبک شخصی من چه می شود؟

وقتی می خواهم روزی را برای خودم داشته باشم ناخوداگاه تمام متنهایی که خوانده ام مرور می شود.

روزهایم تنیده شده در لابلای تفسیر دیگری از زندگی.

و من خودم هیچ لذتی را کشف نکردم و تمام زندگیم تکرار نوشته های دیگران است.

این نوشته ها شاید بخشی از جنگ و صلح باشد و یا شاید دو خطی تو یک وبلاگ مهجور...

به همین خاطر است که خیلی خوب می توانم در مورد لحظات خوب خیال بافی کنم ولی پای عمل که می رسد نقش خودم کمرنگ می شود.

شاید بهتر باشد لحظات خوش را بنویسم به همراه منبع ...

شاید هم  بد نباشد هر بار خودم نوشته های دیگری را بازنویسی کنم در زندگیم.

نویسندگان و کلا هنر مندان یک بخش از زندگی را انتخاب می کنند و بزرگش می کنند و جلوی چشم ما میگیرند.

زمانش است که نویسنده بخش های زندگی خودم باشم.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

دلم نمی خواهد مروج غم باشم.

دلم نمی خواهد سرباز سپاه تاریکی باشم.

دلم نمی خواهد تجلی افسردگی و تلخی باشم.

چرا که این با رسالت حضور انسان در زمین منافات دارد.

آنچه امروز نیاز داریم ، شادی، شجاعت و امید است.

شادی...

واژه ای بس غریب و بیگانه است انگار...

شادی را گناه می دانیم و تعریفی درست نداریم برای این واژه 4 حرفی.

شادی یعنی یک حس خوب

یعنی قدرت

یعنی درک زیبایی با تمام سلول ها.

شادی از خودبی خودشدن نیست ولی از خود به خود میاوردت .

شادی قدرت می دهد

شادی انگیزه می دهد برای بهتر زیستن

شادی امید بخش است

چرا ما این حس را از خود محروم می کنیم؟

ولی نکته اینجاست که این غم و فسردگی چه کارکردی دارد که اینگونه به آن چسبیده ایم و رهایش نمی کنیم .؟

زیست شناسان و پزشکان دلیلش را اعتیاد به سطح بالای هورمون های استرس می دانند.

ما خود را در شرایطی قرار می دهیم که این هورمون ها ترشح شود و اینجوری احساس امنیت می کنیم.

بسان معتاد به مواد مخدر.

اما اگر شادی را تجربه کنیم می فهمیم که چقدر تفاوت است میان این دو حس.

ولی بازی بس عظیم تر است از تجارب فردی ما

کسانی هستند که از غم ما سود می برند و فسردگی ما مایه قدرت ایشان است.

مردم افسرده بی انگیزه هستند و زندگی حیوانی و گاه نباتی را ارجح می دانند به زندگی پویا و هدفمند.

و این مستمسک خوبی است برای استثمار و بهره کشی

استفاده از منابع طبیعی و ثروت مادی و معنوی مردمی این چنین به راحتی آب خوردن است برای سودجویان

پس دامن می زنند به پدیده افسردگی و تقویتش می کنند.

استفاده از رنگ های تیره

موسیقی های حزن انگیز

کلمات منفی

رفتار های ضد ارزش

دروغ و خیانت

کینه و دشمنی

تلخ می شویم و غیرقابل تحمل

نه خودمان از وجودمان لذت می بریم و نه دیگران

حقیر و ذلیل می شویم و از تحقیر خود و دیگران لذت می بریم.

به شکوه انسانیت وشادی بیندیشیم

سخت است میان هزاران هزار فشار اقتصادی و روانی و اجتماعی سربلند ایستادن ولی

بیایید با اهریمن غم و فسردگی مبارزه کنیم

بیایید جهان را جای بهتری برای زندگی خود و اطرافیانمان بسازیم.

زندگی کوتاه تر از آن است که اسیر غم باشیم و منفعل..

نسل ما همانقدر که راه را برای آیندگان هموار کرده است به آنها ظلم نموده..

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

قسمت اول :

هفته پیش روزهای سختی را گذراندم.

دلم سخت گرفته بود و ساعت ها اشک هایم بند نمی آمد.

دوستان همراه و نزدیکم سنگ تمام گذاشتند و سعی کردند با حرفها و حضورشان مرهم بر دل شکسته ام بگذارند.

اما عجیب تلفن هایی بود از دوستانی که خیلی وقت بود خبری ازشان نداشتم.

دوستانی که به جبر مسافت و یا مشغله مدتها بی خبر بودم ازشان ...

حتی کسانی که دوستم نبودند ولی همدیگر را دوست داشتیم مثل پیرمرد آبدارچی شرکت قبلی...

آنها تماس گرفتند و گفتند که دلشان تنگ شده بود و به یادم بودند و می خواستند جویای حال و روزگارم باشند....

تک تک این تلفن ها و تماس ها دریچه های نورانی بود در روزهای تاریک هفته قبل...

حتی یکی دیروز تماس گرفت و گفت تمام هفته قبل به یادم بوده ولی نتوانسته تماس بگیرد.

قسمت دوم:

ملینا همکاری بود که یک سال گذشته را با هم گذراندیم.

وقتی دو هفته پیش از شرکت رفت بسیار خوشحال شدم چون شرایط کار جدیدش عالی بود و مطمئن بودم خیلی از مشکلاتش حل می شود.

توی این مدت فکر کردم مشکلات اخت شدن با محیط جدید آنقدر هست که مزاحمش نشوم.

چند روز گذشته عجیب به یادش بودم.

می خواستم پیامکی بزنم تا سر فرصت باهم صحبت کنیم اما پشت گوش انداختم.

دیشب وقتی خبر خودکشی اش را شنیدم دنیا روی سرم خراب شد.

چه زود درس هفته پیش را فراموش کرده بودم.

منی که آدم ها بهم ثابت کردند که بی دلیل یاد کسی نمی کنی مگر به حضورت نیاز داشته باشد چرا اهمال کردم و حالی از ملینا نپرسیدم.

امیدوارم بتوانم به ملاقاتش بروم.

بهش بگویم که مرا ببخشد که تنهایش گذاشتم.

احساس می کنم که دینم را به دنیا و ادم هایش ادا نکردم و زنجیره محبتی را پاره کردم.

قول می دهم به صدای دلم با دقت بیشتری گوش کنم.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

یک پنجشنبه بارانی اواخر پاییز بود.

دوم دبیرستان بودم.

توی آن غروب سرد کلاس زبانم که تعطیل شد، خاله ام منتظرم بود.

کوچکترین خاله که 16 سال از من بزرگتر بود و ازدواج نکرده بود.

باهم رفتیم خرید، بستنی خوردیم و رفتیم خانه.

و به همین سادگی یکی از زیباترین خاطراتم رقم خورد.

این اتفاق هیچ وقت پیش نیامده بود و هیچ وقت دیگر هم تکرار نشد.

چندسال بعد خاله جان به ینگه دنیا رفت و در 40 سالگی ازدواج خوبی داشت و زندگی شادی دارد.

اما...

همیشه فکر می کردم آن پنجشنبه پائیزی چه شده بود که زمانش را با من گذراند؟

چند شب پیش متوجه شدم خودم هم گاهی اوقات وقتم را با خواهر زاده 13 ساله ام می گذرانم تا شادابی و نشاط او روحم را تازه کند.

حضورش و شیطنت های زیرکانه اش ، مرا از پیچیدگی های کار و زندگی روزمره بیرون می کشد.

و مهم تر از همه با او از ته دل می خندم.

حیف که او هم به زودی به ینگه دنیا می رود.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

ساعت 4 و نیم صبح است.

یک ساعتی می شود که خواب زده شده ام.

شب سرد زمستانی...

امشب از سخت ترین شب های زندگیم است.

شبی که دلم می خواست می توانستم 2 سال از زندگیم را حذف کنم.

شاید همه سال ها را.

شبی که همه چیز را از دست دادم

امید، انگیزه

می دانم که آنان که دوستم دارند تنهایم نخواهند گذاشت ولی در دل تاریک شب سنگینی واقعیت درماندگی و تنهایی توانم را گرفته است.

استیصال

من تاب نمی آورم ...

تاوان سنگینی می دهم به خاطر دل بستگی های بی نتیجه...

کاش می شد بخوابم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱۸ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

باز یک عالم حرف های نگفته و فحش های آب نکشیده گوله شده وسط جناق سینه ام...

بعد از این گلوله تلخ ریسمانهایی بیرون آمده که گوشه های لبم را به پایین می کشد و مجبورم می کند دندان ها را بهم فشار دهم.

دو تا بند دیگر بسته شده به جلوی ابرو ها و اخم ها را در هم کشیده...

برای باز شدن تمام این گره ها، توی ماشین که می نشینم با صدای بلند فریاد می زنم.

نه به ریه های حساسم فکر می کنم .

نه به آدم هایی که ممکن است تو ماشین بغلی باشند.

هنوز نفهمیدم چرا خودم را در این وضعیت قرار می دهم....

مازوخیسم شاید...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٥ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

به شادی فکر می کنم.

و به اینکه آدم ها شادی را چه تعریف می کنند؟

هر کسی برای شاد کردن خود روشی دارد؟ آن روش ها چه هستند؟

سالهاست که شادی دسته جمعی از فرهنگ ما حذف شده است و بیشترمان دل به غم داده ایم و به افسردگی خو گرفته ایم.

ولی هنوز دقایقی هست که شادی رخ می نماید و مانند شهاب در اسمان زندگی ظاهر می شود و می رود.

آن دقایق را برایم بنویسید.

آخرین بار که شاد بودید؟

اخرین بار که احساس سبکی کردید و با تمام وجود لبخند زدید؟

طفلی به نام شادی دیریست گمشده است
باچشمهای روشن براق
باگیسویی بلندبه بالای ارزو
هرکس ازاونشانی دارد
ماراکند خبر
این هم نشان ما
یک سوخلیج فارس
سوی دگر خزر


شفیعی کدکنی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱۳ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

نگاهمان کسری از ثانیه بیشتر طول نکشید.

ولی حرفهای بیشماری در آن نگاه بود.

چشم در چشم مردی که روزگاری امید نسل من بود

مردی که شور زندگی را در نسل من بالا برد و بعد از آن اوج سقوط کردیم

بد شکستیم سید جان

بد

تمام شور خردادی برایم زنده شد در همان کسری از ثانیه

رو در رو

چشم در چشم

لبخند زدیم و از کنار هم گذشتیم

تو حتما به این نگاه های غمگین نسل من عادت داری

نسلی که تو امیدش بودی و اسطوره اش

نسلی که فکر کرد اشتباه پدرانش را جبران می کند با حمایت از تو

نسلی که نا امید شد...

ولی کینه ای از تو به دل ندارم

دلچرکین هستم و اما هنوز دیدنت را دوست داشتم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٧ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody