دیبای چهلتکه

زندگیم سه قسمت شده است...

کار و محیط کار که برای خودش دنیایی است و فضایی متفاوت...

لحظات شبانه که با کتاب زیر پتو می خزم و از عالم و آدم می کنم و به دنیای کتاب ها پناه می برم....

از اذان تا طلوع افتاب که در سکوت به اوای پرندگان گوش می دهم و به اسمان خیره می شوم...

بعد اتفاق های دیگری هم هست که وجودشان مکمل زندگیم است...

پیاده روی های شبانه که متاسفانه الوده دغدغه های محیط کار است....

گپ و گفـت های دوستانه که کم و کم تر می شوند...

خوراکی های خوشمزه که دلهره جنگ و قحطی باعث شده طوری ازشان لذت ببرم که گویی آخرین بار است که از گلویم پایین می روند...

این است زندگی من در استانه تحول کشورم...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٥ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

روزهای اخر شهریور پارسال بود که دیگر طاقتم تمام شد و کارم را عوض کردم تا از محیطی که آدم های آن برایم قابل درک و تحمل نبودند دور شوم ....

با پای خودم آمدم بیرون ولی ته دلم از اینکه تا گفتم من می روم و گفت برو دلخور بودم ...

6 ماه دیگر را دورادور خبر داشتم ازشان و وقتی در پایان سال فهمیدم که با عصبانیت قهر کرده و استعفا داده و بهش گفتند برو و دلخور شده که چرا ، نمی دانستم خوشحال بشو م یا ناراحت .

دقیقا بلایی که سر من آورد سر خودش هم امد....

یک ماه بعد وقتی بهم خبر دادند که دیگری که مصبب تمام این آزار و اذیت های محیط بود را تعدیل کردند بی برو برگرد خوشحال شدم....

شاید دلم خنک شد...

در عین حال دلم هم سوخت که با توجه به شرایطش همچین اوضاع خوبی در انتظارش نخواهد بود...

راستش اینها تمام برای باور بخش منفی وجود خودم است که بدانم همچین آدم علیه سلامی هم نیستم و از انتقام لذت می برم....

بلایی که سر این دو نفر آمد برایم دوتا درس داشت....

1- هیچ وقت به چشم ندیده بودم که جزا در همین دنیا است. یعنی یا شامل مرور زمان می شد و یا آن ادم از زندگیم حذف می شد....

2- مواظب باشم . دل آدم ها بازیچه نیست.....

ولی باید اعتراف کنم یک جورایی لذتی که در انتقام است در عفو نیست.....!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱۸ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

این مطلب را پارسال یک همچین روزی نوشتم ...

خوشحالم که تقریبا اکثر جملاتی که اینجا درج شده حالا در وجودم نهادینه شده است...

حالا دیگر مطمئنم که تقریبا آن حس حقارت درونی را مهار کرده ام...

کاستی هایم را می دانم ولی دیگر از انها شرمسار نیستم و می دانم که خلل های وجودم تنها بخش بارز شخصیت من نیستند...

من هم مثل دیگران ترکیبی هستم از خیر و شر ...

خوبی و بدی ..

ضعف  و قوت...

باور دارم تمام آنچه که پارسال نوشتم ...

و حالا باید کمی برای دوست داشتن خودم بیشتر تلاش کنم...

باید خودم را بیشتر دوست داشته باشم ....

جسمم را ...

خردم را....

روحم را....

سال نود سال تغییر بود برایم ...

تغییراتی که شاید کمتر انتظارش را داشتم ...

تغییراتی که وقتی موقعیتش پیش آمد انتخابشان کردم و پذیرفتمشان...

اما سال نود و یک سالی است که همان روند را شاید دنبال کنم...

اما اینبار منتظر پیش امدن موقعیت نخواهم بود...

در سال نود و یک خودم زمینه ساز تغییرات می شوم ...

شاید کمی باید روحیه شجاعانه را در خودم تقویت کنم...

اولین اقدام من در سال نود و یک سوار شدن و پرواز با چتر نجات بر فراز دریا بود...

آن بالا به افق نگاه کردم و زیبایی ها...

اما بعد از فرود دیگران از ترس و خطرات گفتند. من به هیچ کدام فکر نکردم .

زندگی هم شاید همین باشد. انقدر در مورد خطرات احتمالی فکر می کنیم که فرصت لذت بردن و دیدن زیبایی ها را از دست می دهیم...

شرایط کشورم خوب نیست . می دانم .

ولی فرصت ها را نباید از دست داد...

فرصت تغییر...

فرصت قدر دانستن نعمت ها...

فرصت شجاعت...

فرصت دوست داشتن و دوست داشته شدن...

و فرصت مفید بودن

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۸ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody