دیبای چهلتکه

آن شب گرم ماه رمضان وقتی شنیدم که از تغییر می گفت سری تکان دادم و از دلم گذشت که مخاطبش من نیستم . برای اطمینان دورنمای زندگیم را نگاه کردم و قانع شدم که روی صحبتش دوستانی است که بار سفر بسته اند برای هجرت به شهری دیگر....

ولی باز ته دلم مطمئن نبود که من ازین تغییر بی بهره ام ولی افق آسمان زندگیم صاف و درش روی همان پاشنه قدیمی می چرخید... اما روزمرگی و بیماری عادت مانند خوره به وجودم افتاده بود و جانم طلب تغییر را داشت ... تغییری که نمی دانستم چیست.

کمتر از دو هفته بعد همه چیز بهم خورد . بی مهری های همکاران و انفعال بیش از حد شرکت و تحقیرهای بی کلام او طاقتم را طاق کرده بود که تلفنی بی مقدمه زندگیم را بهم ریخت.

کارم را عوض کردم این شد مقدمه ای برای تغییری عجیب. تغییری که از نتایجش این است که بعد از 12 ساعت کار پر استرس  در دل شب سرحال نشسته ام و می نویسم و به این فکر می کنم که همیشه تغییر آن نیست که انتظارش را داریم . کاملا غیر منتظره است و پر از تجربیات لذت بخش و صد البته درد کندن و جداشدن.... 

من چه ساده دلانه آن شب به سخنانش من باب تغییر گوش دادم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

فکر کنم حدود 6 سال پیش بود که همه فامیل دور هم جمع بودیم .  یادم است که بحث این بود که چرا جوانان فامیل ما علی رغم تمام نکات مثبتشان اعتماد به نفس ژایینی دارند و خودشان را انقدر دست کم می گیرند که هرکسی که وارد فامیل می شود فکر می کند علی آباد هم جاییی است و حق دارد خودش را یک سر و گردن بالاتر از ما ببیند و به قول معروف رو سرمان سوار است....

من و دختر خاله و پسرخاله ام  مثل ذرت بالا و پایین می پریدیم که تقصیر خودتان است که انقدر تمام  هم و غمتان بزرگکردن بچه هایی بی عیب و نقص بوده که دست از پا خطا نکنند و بهترین باشند و هیچ وقت ما را به انچه بودیم نپذیرفتید و انتظار بیشتر داشتید و همین باعث می شود که ما خود را با ایده الی مقایسه کنیم که یافت نمی شود و از طرف دیگر کوچک ترین خطای ما را می دیدید لی موفقیت هایمان وظیف بوده و اگر غیر از این می شد جای تعجب داشت.

آن موقع کار اداری نمی کردم . پروژه ای تو خانه کار می کردم و تحویل می دادم  و در کنارش هم تدریس خصوصی و چند تاآموزشگاه بود که درس می دادم و بهشون گفتم هرکدامتان که گبه منمی رسید یک جورایی با دلسوزی نگاه می کنید که نمی خواهی بروی سرکار؟ در صورتیکه الان هم درامد مکفی دارم و شرایطم هم بد نیست ولی باز همه متفق القول گفتند که نه! کار بیرون از خانه یک چیز دیگر است و اینجوری به هیچ جا نمی رسی ....

گذشت و دنیا روی ژاشنه ای دیگر چرخید و من باز به سر کار رفتم و تا بالاترین حدی که می توانستم در آن زمینه شغلی پیشرفت کنم بالا رفتم . و در طول این سال ها دیگر خبری از دلسوزی نبود ولی باز همه توقع داشتند که بری جلوتر و بالاتر...

از یک جایی به بعد یاد گرفتم که نباید دنبال تائید اونها باشم و برای اینکه از شر توقع های بیشمارشان خلاص بشم فقط نکات مثبت وموفقیت ها را تعریف می کردم چرا که کوچکترین غرغری باعث می شد که یا بگویند تقصیر خودت است و یا اینکه مواظب باش که شان خانوادگی را رعایت کنی....

و گذشت تا مراسم چندمین سالگرد فوت پدربزرگم که به ایین دورهم بودیم . اینبار اما با کوله باری از موفقیت ها و پیشرفت ها بودم و حداقل اینکه می دانستم شرایطم اگر ایده ال نیست ولی از خیلی ها بهتر است . ولی با کمال تعجب دیدم که همان عزیزانی که 6 سال پیش می گفتند چرا تو خانه برای خودت کار می کنی و چون کار اداری و شرکتی نداری پس ادم موفقی نیستی بهم می گفتند خیلی خوبه که الان به اینجا رسیدی ولی باید یک کاری برای خودت شروع کنی که کارفرما بالا سرت نباشه و خودت آقای خودت باشی؟!!!! حتی اگر تدریس خصوصی باشد... یعنی باز زیر سوال بردن تمام راهی که رفته بودم.

عصبانی شدم از دستشان ... خیلی عصبانی شدم . دوستشان دارم ولی به تائیدشان هم اهمیت می دهم . نمی توانم بگویم که گور بابای همه ...

مسیر زندگیم را برای تائید خاله و دایی طی نکردم ولی ازشان انتظار تحسین دارم . انتظار اینکه به من افتخار کنند و برای زحماتم اهمیت قائل شوند و نه اینکه دقیقا چیزی را بگویند که 6 سال پیش تحقیرش کردند....

و من نمی توانم به این جماعت بفهمانم که ایراد های بنی اسرائیلی شما از ماست که باعث می شود به این نتیجه برسیم که همه خوب هستند و ما بد.... و شاید اگر کمی از این کمال گرایی و ایده الیست بودن دست بر می داشتند همه ما حس بهتری داشتیم ....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

این روزها در تلاشم که خودم را از بیرون ببینم .

وقتی از درون به خودم نگاه می کنم چیزی نمی بینم به جز چربی های اضافه ، موهای زاید صورت و دندان هایی که علی رغم جرم گیری ها و مراقبت های ویژه به خاطر جنس مزخرفشان زردند و  لکه هایی دارند...

وقتی با یکی حرف می زنم همش به این فکرم که لکه روی دندانم را چگونه تفسیر می کند و یا اینکه درخصوص موهای زایئ صورتم که از دست موچین قسر در رفته اند چه فکر می کند...

اما این روزها به این فکر می کنم که چرا من نباید به عنوان یک تپل دوست داشتنی باشم ؟ موهای صورتم که اینهمه انرژی از من می گیرد برای چه کسی جز خودم مهم است؟

مگر نه اینکه مردها تغییر رنگ موی همسرانشان را نمی بینند؟ پس ایا این دو تا دانه موی سیاه زیر چانه من بارز تر از تمام موهای سر است؟

همیشه بهانه ای برای دوست نداشتن خودم دارم و این روزها  دنبال بهانه ای برای دوست داشتنم می گردم و کم نیستند حیف باورشان ندارم ....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۸ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

پشیمانی سودی ندارد...

نگاهش برایم عجیب بود وقتی از در رستوران بیرون امدیم و گفت یک ساندویچ برایم بخر....

شاید به خاطر همان نگاه عجیبش بود که مثل همیشه برنگشتم تو رستوران و یک ساندویچ برایش نخریدم....

نه دلیلش این نبود . نگاه عجیبش را الان یادم می اید و اون موقع فقط به قضاوت دوست تازه ام اندیشیدم که نکند فکر کند من دارم ادای ادم های خوب را در میاورم ....

مثل چی پشیمانم....

هنوز تو فکر قضاوت دوست تازه ام بودم که چپیدیم تو کتاب فروشی . مثل احمق ها تذکره اولیا خریدم ...

تذکره اولیا به چه درد می خورد وقتی حتی نمی توانی قضاوت نو دوستی را تاب بیاوری....

شرمم می اید از همه انان که اسمشان تو کتاب است...

از کتاب فروشی امدیم بیورن دیگر پیرمرد بغل رستوران نبود...

شاید یکی برایش ساندویچ خریده  و رفته ....

ولی من امتحانم را بد پس دادم ...

خیلی بد...

به قول استادم وضعیتی دارم که باید بترسم از نشانه هایی که از خطا و کج روی می گویند....

باید بترسم از خلوتی که با خودم وخدایم ندارم....

باید بترسم از دستی که به خیر نمی رود....

باید بترسم از زمانی که صرف دیگری نمیشود بی بهانه و بی توقع بازگشت....

باید بترسم از نماز هایی که قضا می شوند...

می دانم که تک تک بزرگانی که در تذکره اولیا نامشان رفته روزی از من خواهند پرسید که چرا برنگشتم و نگذاشتم اراده خداوند از دستانم به بهانه یک ساندویچ جاری شود.....

باید بیشتر بر خودم سخت بگیرم ....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٥ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

فکر می کنم یک ماهی شد به خانه جدید کوچ کرده ام . هنوز با آن اخت نشده ام چون در عمل مانند خوابگاه یا هتل است که شب به شب خسته از شلوغی روز به ان پناه می برم و صبح زود یک دوش سریع و خروج....

این خانه زمانی خانه خاله ام بود . اتاق خواب الان من اتاق خواب دختر خاله ام و شاهد روزهای پر شور جوانی  هر دوی ما...

دختر خاله ام در این اتاق عاشق شد....

گریه ها و خنده هایمان را شاید هنوز دیوارهایش به یاد داشته باشند...

و تمام خشم من را در ان روز که پسرک بعد از دو ماه رفت وامد به فرمان مادرش نیست و ناپدید شد...

و تمام گریه هایم را زمانی که مادرم بی مشورت من برای زندگیم تصمیم گرفت و همان گریه ها باعث سوتفاهمی عجیب شد که نتیجه اش به سود پسرکی سواستفاده چی بود که من فکر می کردم خواست مادرم است و مادرم می اندیشید که من یک دل و نه صد دل به او سپرده ام و هر دو به احترام تصمیم دیگری به پسرک بها دادیم و نتیجه اش افسردگی من و سردرگمی مادرم بود...

حالا منم و این خانه که کم کم اثاث پرش می کنند...

خانه ای که 15 سال پیش گوشه دنجی بود برای درددل های دخترانه ما حالا مال من و تنهایی هایم است...

باید بیشتر برایش وقت بگذارم تا باور کنم که هتل نیست خانه ام است ....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۳ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

اگر تو این هفته نتوانم با سپیده یا سولماز و یا حتی منیره و نازنین یک قرار زنانه بگذارم دیگر هیچ توجیهی ندارم برای اینکه در جواب آدم ها بگویم چرا اینطور افسرده و منزوی شده ام....

قرار های دوستانه مرهمی است که معجزه می کند و ماه هاست که از خود دریغش کردم و بارهای آخر هم خودم نقش مرهم را داشتم و دل دیگری شکسته تر از من بود....

نیاز به محبت دارم و این را از واکنش های ادم گریزیم می فهمم . به قولی نازکش می خواهم .....

و بیشتر از آن نیاز به باور محبت ....

هرچقدر نیاز به دوست داشته شدنم زیادتر می شود بیشتر در غار تنهاییم فرو می روم و انگار با بداخلاقی و رنجاندن آدم ها می خواهم به خودم ثابت کنم که لایق دوست داشتن نیستم و حقم است تنها بمانم و اینجوری بقیه تنهایی ها را هم راحت تر تحمل می کنم.

دوستان بیچاره هم که کف دستشان را بو نکرده اند که بدانند اینهمه سگ اخلاقی  برای جلب محبت است....

 موجود غریبیم من....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۸ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody