دیبای چهلتکه

سال ها پیش بعد از چند ماهی کار در شرکتی که بعدها متوجه فساد داخلی و خارجی مدیرانش شدم مجبور شدم تمامی حقوق و دریافتیم را به صدقه بدهم تا مالی که شبهه ای در مالم نباشد و صد البته تنبیهی بود برای اینکه انچه می دیدم را باور نمی کردم و بی اعتنا از کنار اتفاق های کثیف آنجا رد می شدم....

ولی حالا بعد از چند سال کار در شرکتی انچه پس انداز نقدی بود در کارتی همراه خوددارم و فکر می کنم نوع خرج کردن این ژول که حاصل گذراندن روزها و ساعت هایم در ان شرکت بوده فرق چندانی با صدقه ان روزها نداشته باشد. هرشب کارت را بر می دارم و به مغازه ها می روم . لیست بلند بالای لوازم خانه را مرور می کنم و بعد انچه می پسندم برخلاف رویه معمول که کلی بالا و پایین کردن قیمت بود بدون در نظر گرفتن قیمت می خرم .

نمی دانم چقدر ته حساب مانده ولی انگار نذر دارم بی محابا تا قران آخر این ژول را خرج کنم و اثر از آن نماند.

روزهایم را چنان می گذرانم انگار لحظات آخر سفری را می گذرانم . بی گذشته و آینده ...

نه غم گذشته را دارم و نه دغدغه آینده را ... وضعیت غریبی است که تجربه اش نکرده بودم ولی انگار سفری است که به بازگشتشنمی اندیشم و منتظرم که خود زمانش فرابرسد.

نمی دانم پایان این سفر اوج بحران های سیاسی کشور خواهد بود و یا اتفاقی در زندگی شخصیم ...

روزگار می گذرانم تنها برای اینکه گذرانده باشم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۳٠ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

تغییرات دو سه ماه اخیر و سرعت و شتابی که زندگیم به خود گرفت تاثیرات عجیبی داشت.

تغییر محل کار ، نوع کار و حتی جنس آدم هایی که با آنان دمخور بودم روی اعتماد به نفسم کمی تاثیر گذاشت و باعث شد دوباره بعد از مدتها آن من حقیر سر دربیاورد. کمی زمان نیاز داشتم تا دوباره ترمیمش کنم. یکی از شگردها هم تمرکز روی نقاط قوت و باور آنها بود که تمرکزش راخت تر و باورش سخت بود . به خودم قول دادم اگر نکته مثبتی را دوبار بشنوم قبولش کنم بی چون وچرا و مانند گذشته آن را به حساب تعریف و مهربانی ذاتی گوینده نگذارم.

شگرد دیگر دیدن نقاط ضعف و قوت آدم های دیگر در کنار هم بود. قوتشان را تحسین کنم و ضعفشان را هم ببینم تا باور نکنم همه خوبند ومن بد...

اما انچه برایم جالب بود اتفاقات این چند روز اخیر و سخنانی بود که از چند نفر مختلف در جایگاههای متفاوت و با خصوصیاتی کاملا مختلف شنیدم .

همه این ادم ها بعد از یک صحبت طولانی بهم گفتند که تو تنها کسی هستی که می توانم با او راحت باشم و این حرف ها را به کسی دیگر نمی توانستم بگویم ...

اولی که گفت خندیدم و گفتم من چون دم دستت بودم اینجور می گویی...

دومی را که شنیدم گفتم بعد از 25 سال دوستی خوب همین می شود ...

سومی اما کمی به تفکرم واداشت...

این یک خصوصیت خیلی خوب است که دیگران بتوانند با تو راحت باشند و در کنارت احساس خوبی داشته باشند. نعمتی است برای خودش...

و شاید سلاحی برای مبارزه با منحقیری که فریاد می زند تو به هیچ دردی نمی خوری ....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٧ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

دلم تنگ روزهای دانشجویی است...

شاید به نوعی سال های جوانی ...

سال هایی که بزرگترین دغدغه ژوژمان اخر ترم بود و برخورد حراست دانشگاه...

الان هم دانشجو هستم ولی میان درس خواندن این روزها و آن روزها زمین تا اسمان فاصله است...

دلتنگ روزهای جوانیم گرچه این روزها هم رنگ وبووی خود را دارد...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٢ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

ناشکری است اگر گله ای کنم از حال و روز این روزهایم ...

چرا که شاید خوشبختی همین باشد . زندگی در میان آدم هایی که تو را شاد می کنند و باعث می شوند که ساده ترین اتفاق به خاطره ای خوش تبدیل شود...

خوشحالم...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٧ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

یک ماه و نیم گذشته سریعتر از هر زمان دیگر گذشت . زندگیم در لحظه بود و فرصتی برای گذشته واینده نداشتم مگر در خلوت های نیمه شب که آنهم به مدد خستگی جسمانی همیشگی نبود.

کار کردن کنار آدم هایی که دغدغه متفاوتی از روزمرگی همه آدم ها دارند تجربه غریبی نیست. 13 سال است که در کنار جمعی هستم که به آرمانهایی انسانی و الهی می اندیشند و دغدغه شان زندگی دیگر مردمان است.

5 سال گذشته را ، اما در کنار کسانی کار کردم که به روزمرگی و صبح را به شب رساندن خو کرده بودند و اهدافشان در حیطه کوچک شخصیشان دور می زد و در اوایل کار برایم جالب بود که چگونه کسی می تواند فقط فکر خودش باشد و به خاطر اندک منفعتی همراهش را له کند. شاید اگر سودی بزرگ در انتظار بود قابل باورتر بود ولی به خاطر سمت اسمی در یک شرکت کوچک در یک شهر جهان سوم  زیر پا گذاشتن بقیه برایم نا مفهوم بود. چون حتی در همین شهر هم مدیر یا معاون جایی بودن ارزشی بالاتر از روابط سالم انسانی نداشت.

و اینگونه شد که متوجه شدم کم کم رنگ فضای آنها را به خود می گیرم و تلاش های دوستان این طرفی برای احیای اهداف والا اثری ندارد و قیام کردم .

فرصتی به مثابه موهبتی الهی برایم ایجاد شد و وارد فضای دیگری شدم. فضایی که شاید همان بازی های قبل ، اما در حیطه ای بسیار وسیعتر در جریان است. اینجا بازی لیدر هاست . بازی نفرات اول کشور در حیطه ای تخصصی ولی جنس بازی همان است.

اما مهم ان است که اینجا به نوعی ناظر بیرونیم در عین اینکه بسیار نزدیک به نفر اول این بازی . و مهم تر انکه او خود فارغ از تمام این بازیها راه خود را می رود و اهداف والای خودش را دنبال می کند. دغدغه هایی عظیم تر از له کردن و حذف دارد و این برایم ارزشمند است.

دیگران در فاصله ای کمی دورتر با جنگ و تنش پیش می روند و همین سرعتشان را کند می کند ولی او نگاه به دوردست دارد و پیش می رود و اگر گاهی رو بر می گرداند به خاطر کم کردن تنش های آنهاست و نه اتش افروزی.

مسیری که اومی پیماید و مسیری که دوستان دیرینم می روند شاید از دو جنس متفاوت باشد ولی کاری که باید برای خودم انجام دهم نزدیک کردن این دو راه است . سخت نیست چرا که وسیله ها یکی است و شاید تفاوت در هدف است  ولی از انجا که در راه اول و قدیمی تر هدف ما عین وسیله ماست می توانم این مسیر جدید را با همان وسیله طی کنم .

کمی پیچیده است ولی نیاز به تعمق دارد و انچه مهم است  این است که زندگی من  در کنار آدمهایی است که حقیر نیستند. بزرگند و بزرگ می اندیشند .

و این موهبتی است که قدرش را می دانم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۳ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

از خرداد 82 تا حالا 8 سال و 5 ماه می گذرد و این یعنی 8 سال و 5 ماه نوشتن در دنیای مجازی...

و 8 سالی هست که این وبلاگ شده سنگ صبورم و می نویسم تا حرفی نماند در دلم ...

حرفهایی که اینجا نوشته می شود ثبت دردو دل های من با دو نفر در دنیای واقعی است به علاوه حرف های خود با خودم ....

امروز یکهو  دلم برا اینجا سوخت چون از یک جایی به بعد یک وبلاگ دیگر ساختم برای یک سری حرف ها که شاید جایش اینجا نبود . یعنی به نظرم اینجا مقدس تر از این بود که من از هوا و هوس هایم بگویم و غرغرهای عاشقانه را ثبت کنم ...بعد شاید کمتر و کمتر اینجا نوشتم .

اما حالا اینجا شده یک خلوتی که یکی دوتا دوست واقعی می خوانندش و یکی دوتا یار دیرینه مجازی...

و امروز متوجه شدم چه تعلق خاطری دارم نسبت به این صفحه مجازی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٠ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

باران های شبانه ...

شب های بارانی حتی از روزهایش هم برایم دلنشین ترند....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٠ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

تولد سپیده بود ...

شاید این باران هم برای او می بارید ...

37 سالگیش را با باران شروع کرد.....

کاش شسته شود تمام انچه از غبار دلتنگی و غم بر دلش است...

ولی باید اعتراف کنم که خود وجودش باران رحمت زندگیم است ...

درست وقتی که تازه دوباره سر از خاک بلند کردم مثل باران بارید و بارید...

باعث شد تمام آن تیرگی ها و تلخی ها را بشورد و کم کم دنیا در برابرم رنگ گرفت...

کم کم حضورش باعث شد تا بیشتر نیمه پر لیوان را ببینم در عین اینکه واقعیت را با همه کمی ها و کاستی هایش بپذیرم

باعث شد تا بی تفاوت نباشم به اتفاق ها ....

باعث شد تا از دنیای خود بیرون بیایم ...

و حالا تولدش بود و من ندیدمش...

گرچه خودش کم لطف است نسبت به خودش ولی حضورش برایم غنیمت است.

و من این روزها دور از او روزمرگی ها را طی می کنم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٧ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

از همان سال های کودکی که داستان جمله ای برای انگشتر پادشاه را خواندم تا همینچند سال پیش هیچ وقت نفهمیدم که جمله "این هم بگذرد "چه حکمتی دارد...

منهم مثل تمام مشاوران آن پادشاه هزارتا اما و اگر در نقد این جمله داشتم ....

بعد تر ها که تلخی ها و شکست ها امدند و رفتند  و من سردرگم در هیاهوی زندگی کمر خم کردم و باز سرپا شدم ، تازه متوجه شدم که واقعا خوشی ها و سختی ها می گذرد و فقط باید گفت این هم بگذرد...

ولی این روزها به این فکر می کنم که شاید جمله ای که حکایت روزمرگی های من را داشته باشد این است :

عادت می کنیم ....

و این جمله همان نیروی محرکه ای است که باعث می شود تا "این هم بگذرد"

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٦ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody