دیبای چهلتکه

متوجه شدم در محل کار جدید اصلا به ساعت نگاه نمی کنم . گذشت زمان برایم یعنی کارهایی که تمام نشد. اینجا زمان کمی بی معنی است و مدیرمان رسما با لگد بیرونمان می کند. نمی دانم چرا ولی گویا خود کار اهمیت بیشتری دارد تا چیزهای دیگر و دغدغه جمعی همه است که کارها انجام شود. جالب است البته نمی دانم تا کی اینگونه ژیش خواهم رفت و کی توقع ها و انتظارات سربرخواهند اورد ولی روزهای جالبی است.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٦ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

وسط اتوبان شلوغ ایستاده ام ممنتظر اتوبوس...

یک پروانه سفید کوچک از جلوی چشمم رد می شود...

پروانه ؟ این موقع سال؟ وسط اتوبان؟ با شگفتی نگاهش می کنم و او مرا می برد به 25 سال قبل ...

حیاط و باغچه زیبایمان....

گل های میمون رنگارنگ کنار استخر ...

درخت کوچک توت چتری که بهترین دوستم بود...

تاپ گوشه حیاط و بوته گل رزی که عطرش مدهوشم  می کرد...

و من که ملکه این سرزمین زیبا بودم..

گاهی به امید گنج یک گوشه باغچه را می کندم و گاهی ساعت ها با گلبرگ های شاهپسند تنومندمان گردنبند و انگشتر می ساختم و با تاجی که از شاخه های چسب دیوار بود به زمین و زمان فخر می فروختم ....

کودکیم در باغچه و حیاط گذشت و نوجوانیم در اتاقی که رو به این حیاط بود ...

ولی افسوس که گذر بزرگراه از میان تمام آن خاطرات نشانی از آن همه زیبایی را برای دوران جوانیم نگذاشت..

پروانه سفید کوچک که امروز از برابرم گذشتی ، بدان که تو پیام اوری بودی که به یادم بیاوری من امروز شاید نتیجه کودکی زیبایی است که داشتم ...

شکر

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۱ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

یک وقتهایی توی زندگی چند تا اتفاق با هم میفته و مسلما اونی که بیشتر باهاش درگیر هستی پر رنگتر است وبقیه اتفاق ها در حاشیه قرار می گیرند و کم کم هم از یاد می روند و چی بشود که حرفی یا فضایی آن اتفاق را به یادت بیاورد ....

اما این روزها متوجه شدم که یک سری از این اتفاق های حاشیه ای چه نقش مهمی را در زندگگیم بازی کردند و در حقیقت می توانم اعتراف کنم که شاید آنها اصلا هم حاشیه ای نبودند و من چون درگیر جایی دیگر بودم بهشان بهایی ندادم.

برای مثال 5 یا 6 سال پیش درگیر و دار یک بحران عاطفی که تمام فکر و ذهنم را به خودش مشغول کرده بود 6 ماهی در یک شرکت کار کردم که نه به نوع کارش علاقه ای داشتم و نه به فضای کارش و از قضا آن شرکت دو کوچه بالاتر از جایی بود که همه خاطرات رمانتیک من در آن اتفاق افتاده بود و تمام حال و روزم این بود : به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...

آن دوران تلخ گذشت و صد البته دوران تلخ تری آغاز شد و در جریان خروشان رود زندگی کارم را هم عوض کردم و زندگی همچنان ادامه داشت ...

ا، شش ماه کار را حتی در رزومه ام هم نمی آوردم . آنقدر کمرنگ و آنقدر دور بود . به خاطر همزمانی با آن روزهای تلخ کاملا از ذهنم حذف شده بود .

و حالا چند روزی است که متوجه شدم تمام آن روزها  در سکوت و به آرامی اتفاقی در وجود من شکل گرفت که اساس من امروز است. آن روزها نفهمیدم ولی آن کار سراغازی بود برای شکل گرفتن هویت امروزی من و چه عجیب که هیچ وقت متوجه اهمیت آن نشده بودم ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٩ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

متاسفانه یکی از چیز هایی که در دنیای امروز به انسان هویت می دهد کارش است خیلی وقت  ما کار می کنیم نه به خاطر کسب درامد بلکه به خاطر آنکه ان کار ما را تعریف می کند و حتی اگر در امدش رضایت بخش نباشد ولی حس خوبی از موقعیت اجتماعی ان بگیریم ان کار را ادامه می دهیم .

بحرانی که در حال حاضر با ان دست در گریبانم همین تغییر هویت است . در شغل قبلی گرچه از درون همه چیز مسخره و آشفته بود ولی وجه بیرونی بدی نداشت و می شد خوب ارائه اش داد و همین باطن سطحی اش باعث شده بود که دیگر وقتی می شنوم فلانی مدیر بخشی و یا رئیس قسمتی در شرکتی است حس عجیبی نداشته باشم و بگویم او هم یکی مثل من ، تو این دنیای کوچک کسب و کار بازار ایران ( در مقایسه با کل جهان و شرکت های غول دنیا ) بگذار این هم دلش به پستی که دارد خوش باشد و این مقام الزاما به خاطر کارامدیش نیست بلکه هزار و یک دلیل دیگر می تواند داشته باشد.

و حالا کار جدید، انگار باید از نو خودم ، هدف هایم و مسیرم را تعریف کنم .....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٦ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

حالم خوب نیست.

از زندگیم راضی نیستم .

 حاصل 34 سال زندگی چه بوده ؟

نمی دانم .

هیچ کاری هم نمی توانم برای خودم بکنم . یک جورایی خسته ام از راهبردن این سفینه  ف شاید نیازی به یک ناخدای دیگر دارد که مدتی بار را روی دوشش بیندازم .

دقیقا مثل این عروسک های خیمه شب بازی شدم که نخش را ول کرده ام و دلم می خواهد یکی سررشته ها را به دست بگیرد .

 حتی برای تفریح و کوچکترین کارهایی که مربوط به خودم می شود ترجیح می دهم یکی بیاید دنبالم دستم را بگیرد و بیرون ببرد ولی همه گرفتار تر از آنند که توقعی داشته باشم ازشان.

رسما دیگر خودم از پس خودم بر نمی آیم .

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۸ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

نگران خودم هستم ....

یک مشکلی هست که پیدایش نمی کنم .

 به جای تمرکز روی کار جدید و یا حتی دلتنگی برای کار قبلی پرت شده ام به 4 سال پیش و شروع کار در شرکت قبلی ...

انگار ناخوداگاهم سعی دارد تماممشکلات این چند وقت و 2سال اخیر را یک جورایی حذف کند و به همین خاطر یکهو 4 سال از زندگیم نیست شده و اون لحظات و اتفاق ها اونقدر پر رنگ شده که نمی توانم از لحظات حال نیز لذت ببرم .

و صد البته خیلی هم خوب نیست چرا که وقتی می خواهم خودم باشم و انچه می دانم درست است انجام دهم یک ترمز قوی جلویم را می گیرد که مگر ندیدی آنها که اینگونه صادقانه باهاشون برخورد کردی چه جوری جوابت را دادند اینجا دیگر تکرار نکن ولی واقعیت این است که اشتباه می کند.

محبت کردن های ساده مانند تعارف خوراکی و تقسیم غذا با دیگران و ....اگرچه به قول همکار سابق خریت باشد ولی باعث مودت می شود البته اگر طرف مقابل انسان سالمی باشد و سو برداشت نکند .

و من اول باید تکلیفم را با خودم یکسره کنم که ایا کارهایی به کوچکی خریدن خوراکی  به اندازه ای که همکاران هم از ان بخورند یا .... برای این است که دوستم داشته باشند و یا برای این است که خوشحال می شوم انها هم شریک باشند و شاید هم برای این است که خجالت می کشم تک خوری کنم ؟

تاثیرات همکاران سابق مخرب تر از آن است که فکرش را می کردم .....

دخترک پاک روانیم کرده با ان حقارت ها و فرافکنی های مسخره  واعتماد به نفس کاذبش....

می توانم ببخشمش ؟ زمان زیادی لازم است .

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٧ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

هنوز صبح ها شاید به عادت یک ماه گذشته با گریه سر کار می روم ...

در تمام طول مسیر تا سرکار گفتگوی ذهنی خشمگینی ادامه دارد ...

خشمی که نمی دانم چگونه از دستش خلاص شوم و به مجردی که تنها می شوم به سطح می آید ....

باید بنویسم شاید زودتر تمام شود .

تغییراتی که در این یک ماه در زندگیم رخ داد ناراضی نیستم ولی از اینکه به خاطر آدم ها و تفکراتشان از کار برای سازمانی که دوستش داشتم و مدیرعاملی که پویاییش را تحسین می کردم محروم شدم  خشمگینم و شاید هم از خودم ....

نمی توانم از خودم ناراضی باشم به خاطر نوع عملکردم چرا که همواره سعی کردم به بهترین وجه عمل کنم و تمام تلاشم را بکنم که کاملترین دستاورد را داشته باشم .

ولی می توانم از خودم عصبانی باشم به خاطر سادگی بیش از حد و بازی خوردن های پی در پی و احساسی عمل کردن  ...

و حالا احساس آدم معتادی را دارم که در حال ترک است . هر روز و هر ساعت سمومی که به خاطر حضور در یک فضای مسموم در روحم خانه کرده کمرنگتر می شود.

سم غیبت ها و زیر آب زنی ها و انفعال....

باید بیشتر بنویسم ....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٦ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

روز دوم است که به سر کار جدید می آیم ....

محیط جالبی است و انگار سالهاست که همدیگر را می شناسیم ، برای من که تا به حال توی محیطی بودم که هر قدمت از طرف ده نفر تعبیر و تفسیر می شد ، حالا رفتار این آدم ها برایم عجیب است . البته می دانم که اینها بالغانه رفتار می کنند و تا نکته ای ندیده باشند بهت اعتماد دارند و دغدغه مشترکشان نیز کار است .

ولی هنوز دل نکنده ام از شرکت قبلی ، احساس می کنم من نیز برای دل کندن باید پروسه 5 گانه سوگواری را به جا بیاورم . 

مرحله اول : انکار: شاید 6 ماهی را در انکار به سر برده ام . انکار اینکه این کار ، این آدم ها و این فضا برای من راضی کننده نیست و به نوعی تاریخ مصرفشان تما شده ولی باز هم به امید تغییری کوچک صبر کردم و چشمم را رو به واقعیت بستم .

مرحله دوم : خشم : این دقیقا همین مرحله ایست که الان با ان دست در گریبانم . خشم از آدم هایی که با رفتارشان به ستوهم آوردند. خشم از اویی که هیچ وقت قدر عشقم را ندانست ، خشم آز دیگری که با دروغ هایش فقط محیط رامتشنج کرد و خودش را منفور تر...خلاصه خشم از همه کسانی که آن محیط امن را به جهنمی بدل کردند. حتی خشم از خودم ...

مرحله سوم : التماس: نمی دانم به این مرحله می رسم یا از آن گذشته ام ولی فکر می کنم که به خاطر کار جدید به راحتی از آن گذر خواهم کنم .

مرحله چهارم : افسردگی: مطمئنم هر بار که دوستانم را ببینم و درباره آن محیط صحبت کنیم لفسرده خواهم شد

و مرحله پنجم: پذیرش: شاید سالها طول خواهد کشید ولی می گذرد....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٤ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody