دیبای چهلتکه

چهار سال و نیم است که پشت این سیستم نشسته ام  و ساعات روزم را خیره به این مونیتور طی کرده ام ...

چهار سال از عجیب ترین سال های زندگیم ...

سال هایی که قبل از آن بسیار دور است و متفاوت ....

پشت این مونیتور و این میز خندیده ام و گریه کرده ام ...

عاشق شده ام و  اشک هجران ریخته ام ...

پستهای وبلاگم را نوشته ام و به موسیقی گوش کرده ام و از پنجره به اسمان پهناور زل زده ام ...

روزهایی که همه و همه را در این وبلاگ ثبت کرده ام ...

و حالا بعد از 4 سال دیگر این صفحه کلید را لمس نخواهم کرد و دیگر این آدم ها را نخواهم دید .

ادم هایی که دوستشان داشته ام و خشمگین شده ام از دستشان ...

حسادت داشته ام و نفرت ...

عاشقشان بودم و دلخور ...

تمام حس هایی که یک نفر می تواند تجربه کند را این 4 سال و خرده ای تجربه کرده ام .

و من این پرونده را بستم ...

دلم برای تک و توکشان تنگ خواهد شد.

همکار صبورو منظمم نغمه ...

سارا و محبوبه تازه عروسانی که شور عشقشان روحم را تازه کرد.

اکرم مهربان ...

همکاران واحد های دیگر ، بازرگانی و فنی...

فروش و حسابداری ...

حتی دربان های شرکت...

مدیریت و هیات مدیره نازنین که گاهی به جانمان رساندند و گاهی با محبتشان شرمنده مان کردند...

ولی دنیای نو و آدم های جدید در انتظارم هستند...

اینده ای مبهم ولی روشن ....

و من رفتم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳٠ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

افسردگی یعنی اینکه تعداد پتو ها و بالش های رو تختت را آنقدر زیاد کنی که وقتی می ری زیرشون هیچ نشانی از تو باقی نماند و تو امنیتی را که در دنیای واقعی از دست دادی اون زیر جستجو کنی....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۸ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

خدای عزیز

چقدر این روزها بهت احتیاج دارم ....

خوشحالم که در تمام لحظات  ‌، دلم قرص است که تو هستی ....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۳ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

احتیاج دارم یک چند ساعتی فقط پا روی پا بیندازم و موسیقی گوش کنم شاید رشته کارها دستم بیاید. ...

اتفاق ها و روال زندگی این روزها را دوست دارم اگر دخترک گوشه گیر سر برنیارد...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۱ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

این روزها به طرز عجیبی در گیر آدم های دهه 40 هستم. زن هایی که در دهه 40 هم سن و سال الان من بودند. نمی دانم چرا ؟ ولی احساس می کنم آرامش ی در زندگیشان داشتند که این روزها من از انها بی بهره ام. آنها الان هم سن و سال مادرم هستند ولی عجیب به حال و هوای آن روزگارشان غبطه می خورم گرچه هیچ شناختی ندارم از نوع زندگیشان جز آنچه در داستان ها خوانده ام .

زن هایی دهه 40 هجری شمسی ، کاش می شد زندگیتان را تجربه کنم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٠ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

استاندارد های زندگیم پایین امده این را از سطح مطالعاتم می فهمم ...

هفته ها است که کتاب خوب نخوانده ام ...

مدت ها است که از رویداد های فرهنگی و هنری شهرم عقبم ...

زمانم را با خواندن وبلاگ های روزمرگی آدم ها می گذرانم ..

وبلاگ زنانی که دغدغه شان سخنان مادر شوهر و خواهر شوهر است و زندگی کودکانشان ...

این را اما به خاطر محدودیت ها می دانم ....

خیلی از رشد اطلاعاتم را مدیون وبلاگ نویسان نسل اول می دانم

اما امروز آنها یا در زندانند یا خارج از کشور

وبلاگ هایشان فیلتر است و  آنچه در اینترنت و دنیای مجازی است روزمرگی آدم ها است.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٧ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

سه روز گذشته را در بست در اختیار خانواده بودم ...

نه تنها خانواده نزدیک بلکه خاندان گسترده ...

حرف و بحث و هیاهو ...

خنده و شادی و قیل و قال....

در میان تمام افرادی که ریشه های مشترکی داریم هیچ وقت اینقدر از خودم دور نبودم ...

احساس می کردم وجودم را در میان صندوقچه ای همچو شیشه عمر دیوهای افسانه ای نهان کرده ام و با نقابی سرشار از شادی با آدم ها خوش و بش می کنم ....

این چند روز حداقل خیال همه راحت شد که من یکی غمی در زندگی ندارم و همه چیز خوب و خوش است....

چقدر دور بودم از همه .... 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٢ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

خسته و بی حوصله و  پر از اضطرابم ....

دلم بوی تربانتین می خواهد خنکای آتلیه نقاشی ....

یک جایی که اضطراب هایم را بیرون بریزم و نه اینکه با یک ظرف پر تخمه آناتومی گری نگاه کنم و اشک بریزم ...

می ترسم از تغییر ولی تاب ماندن ندارم .

ماراتون رمضان هم تمام شد و حتی تاب آن ندارم که به عهد هایم با خدا فکر کنم .

دلم شاید خانه هنرمندان و یا خیابان انقلاب را طلب می کند...

حال و هوای جوانی را ....

و من خسته و فرسوده از روزمرگی به خلوت خانه پناه می برم .

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۸ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

دل کنده ام از کارم و معلقم در زمان...

آینده ای مبهم ....

و زمان حالی فرسایشی....

کاش می دانستم چه باید کرد....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٧ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody