دیبای چهلتکه

فریادی در گلویم هست ...

هیجانی شاید....

 درد زاده شدن را دارم ....

انگار از فشاری در عذابم . فشاری که شاید بعدش رهایی باشد .

ولی لبریز از ناشناخته ها ..

می ترسم ؟

حس مسافری را دارم که بار بسته و دل کنده ولی مقصدش معلوم نیست .

 نمی دانم به کجا ولی می دانم دیگر نمی توانم بمانم .

حال و روز عجیبی است ...

هیچ وقت اینقدر بلاتکلیف و بی تعلق نبودم ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٩ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

این روزها به موسیقی ای احتیاج دارم که با آن خاطره ای نداشته باشم..

برای پیاده روی 1 ساعت ترافیک را تحمل می کنم تا به بام تهران بروم که هیچ وقت به انجا نمی رفتم ...

حوصله کتاب های صدبار خوانده شده ام را ندارم....

مدل موها و آرایشم را عوض کردم ....

 لباس هایم متفاوت شده اند....

ادم های جدید  زندگیم کم کم  حضور پررنگ تری پیدا می کنند....

گویی بعد از 4 سال پوست می اندازم ...

حتی عادت هایم هم کم کم عوض می شوند...

تغییر شاید همین باشد....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٥ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

دلتنگ خانه مادر بزرگم هستم ...

خانه قدیم ی با حیاطی بزرگ پشت باغ سفارت انگلیس...

صدای طوطی های باغ سفارت ...

خنکای سایه درخت گردو ...

حیاطی که این اواخر شمشادی نداشت و تنها درختانی تنومند که ریشه در اعماق خاک داشتند باقیمانده بودند....

درخت انگور...

حوضی که از استخر خانه خودمان هم بزرگتر بود....

بوی خاک برگ خیس خورده که عصر ها بعد از آب پاشی به مشامم می رسید ....

و امنیتی که در آن خانه حاکم بود...

امنیتی که باعث شده هنوز در خواب آن خانه امن ترین مکان روی زمین باشد برایم ...

دلتنگشانم ....

حتی دلتنگ آن روزهای آخر که سر ظهر از در حیاط بی سر و صدا رد می شدم و هنوز هر دویشان خواب بودند و من در آستانه درگاه  اتاقشان می ایستادم و به صدای سکوت گوش می کردم ....

ضعف پیری ...

و معتقدم آن خانه باصفا هردویشان را تا روزهای آخر سرزنده نگهداشته بود و اگر ضعف جسمانی نبود روحشان سرشار از آرامش بود....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٧ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

در نیمه یک روز تابستنی در نیمه فصل ، به این نتیجه می رسم که سالی را که با آن همه شور و شوق شروع کردم و تا نیمه بهارش را با رضایت کامل سپری کرده ام تبدیل شده به سالی که اگر به همین روند پیش بروم ، از سال های مزخرف زندگیم خواهد بود...

 نه تنها دست آوردهای بهار امسال که تمام آنچه در طی سالها بدست آورده ام از بین خواهد رفت اگر بقیه روزها را هم مانند این روزها طی کنم...

 نگران خودم و ارزش ها و هدف هایم هستم ....

تمام آنچه که برایم مهم است از زندگیم حذف شده است ....

انفعال اجازه نمی دهد به ضروریات بپردازم ...

کوهی از کارهای اساسی زندگیم جلوی رویم است و با دلمردگی هر روز نادیده اش می گیرم و ساعت ها به دیوار خیره می شوم و یا کاری که نتیجه ای همسان خیره شدن به دیوار دارد...

چه بلایی سرم آمده است....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٠ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

دلم می خواهد ببینمت

مدت هاست که دلم می خواهد ببینمت

دلم می خواهد باهم زمانی را بگذاریم که آخرش مجبور نباشیم بگوییم باید یک روز سر فرصت بشینیم و با هم صحبت کنیم ...

همیشه از هم صحبتیت لذت بردم شاید چون هیچ وقت سر فرصت باهم صحبت نکرده ایم ....

همیشه فکر می کردم ما می توانیم ساعت ها بنشینیم و حرف بزنیم ...

همیشه دلم می خواست بتوانم تو را جزو کسانی به حساب بیاورم که هر زمان دلتنگ بودم تلفن را بر دارم و درد دل کنم...

پس چرا اینطور نشد؟

دلیل اولش خودم بودم که حرف زدن اولویت زندگیم نبود و با یک بار گفتن بارم سبک می شد و همیشه کسانی دردسترس تر از تو بودند که این بار را از دوشم بر می داشتند...

غافل از آنکه هر کس زاویه دید خودش را دارد.

دلیل دومش دل قرصم بود که همیشه تو هستی و بالاخره سر فرصت با تو صحبت خواهم کرد....

غافل از آنکه : هی نگو فردا که فرداها گذشت ....

هر بار می بینمت حرف ها تمامی ندارد وبه خودم قول می دهم حداقل ماهی یکبار برای بودن با تو و همصحبتیت وقت بگذارم ...

و حالا ...

به زودی می روی ...

در حقیقت دیگر دردسترس نیستی که دلم قرص باشد هر وقت دلم خواست می توانم با تو قرار بگذارم ....

حرف هایم مانده ...

 تعریف دلبستگی هایم ، وابستگی هایم ....

هنوز خیلی چیز ها است که دوست دارم از تو بشنوم ...

مکه ، مدینه ، داستان و نوشته هایت ، نوشته هایم  حتی....

سفر ها ....

ولی ...

این را نه برای تو که برای خودم نوشتم ...

برای خودم که این روزها نشانی از فسردگی در خودم کشف کردم ...

نوشتم که یادم بماند که اگر از نعمتی استفاده نکنم به راحتی از من خواهند گرفتش...

راستش شاید سالی پیش بود که گفتم خسته شدم از رفتن مداوم آدم های زندگیم ...

و الان به جان رسیده ام ...

شاید دلیل گوشه گیری دوباره ام از آدم ها همین باشد که می دانم هر کس بیاید ، روزی خواهد رفت ...

و من عبرت نگرفتم و هنوز فکر می کنم هنوز فرصت باقی است ...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody