دیبای چهلتکه

متوجه شدم حال و هوای این روزهایم دقیقا همان چیزی است که همه آدم ها ازش فرار می کنند و برای نرسیدن به اینجایی که من هستم هزار راه نرفته را می روند و هزاران اشتباه می کنند و گاهی هم موفق می شوند .

من اما ابلهانه نیم نگاهی به زندگی می اندازم و به خودم می گویم همه چیز خوب است و من چقدر خوشبختم....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۳٠ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

زندگیم پیش نمی رود....

احساس می کنم فقط دارم دور خودم می چرخم و توی یک باتلاق دست و پا می زنم...

بدون هیچ نتیجه ای...

بدون هیچ تاثیری...

اینگونه زیستن را دوست ندارم گرچه روش زندگی بسیاری از آدم هاست...

زندگیم پر شده از باید ها...

باید بخوانم ، باید بروم ، باید انجام دهم ولی این روزها نیرویی قوی تر از هر باید درونی سد راهم شده است ....

تنبلی نیست ، می دانم  . اما این را هم می دانم که یک جور لجبازی است ، یک جور ستیز درونی ....

از اعماق ناخودآگاهم ترمزی قوی فعال شده و قدرت پیش رفتن را سلب کرده است .

نمی دانم چه کنم چون اگر آن باشد که حدس می زنم ، دوایش دست من نیست و من برای برآورد کردن حاجتش بسیار کوشیده ام ....

تفریح ؟ هیجان ؟ نمی توان گفت نادیده شان گرفته ام ولی کمرنگند . آیا این کمرنگی و بی توجهی به این دو نیاز اینگونه زمین گیرم کرده است؟

این روزها اما عاشق هم نیستم و در سرتاسر دلم هیچ کس نیست که دلم برایش بلرزد و باعث حرکتم شود ....

بیشتر دلم را خشم گرفته و شاید همین خشم است که اسیرم کرده است.

بی انگیزه بودن و کم شدن اعتماد به نفس هم عوامل دیگری هستند که هدف ها و رسیدن به هدف ها را بی رنگ می سازند...

و من سردرگم میان برنامه هایی که انجام نمی شود و دور نمای کمرنگ هدف هایی که غیرقابل دسترس می نمایند ، با بی حوصلگی روز را شب می کنم و به دنیای قصه ها و آدم هایشان پناه می برم ....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٥ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

تمام لذت زندگیم این شده که بی صبرانه منتظر شوم تا شب به خانه برسم و با تن خسته و گرمازده به خنکای تخت خواب پناه ببرم و توی قصه ها آدم هایشان غرق شوم....

خطرناک است ؟

فکر می کنم یک جای کار ایراد دارد.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٠ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

خدای عزیز شاید اگر کمی پیشتر بود وقتی ساعت 8 شب رو به قبله می ایستادم و می گفتم 4 رکعت نماز ظهر واجب به جا می اورم خجالت زده می شدم ولی این روزها در کمال پررویی هنگام تکبیر به این فکر می کنم که با این گرما 8 شب و 1 بعد از ظهر هیچ فرقی باهم ندارند و تواین هوای مزخرف کدوم فرشته بیچاره ای است که ساعت نماز ظهر مرا چک کند!!!

خدایا اوضاع خودم و هوا شهر و زندگیم خیلی خراب است رحمی کن...

می بینی که پاک خل شده ام....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۸ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

دخترک هنرمند وجودم بدجور مهجور مانده است .

دلش یک محیط هنری خوب می خواهد که در آنجا فارغ از همه دغدغه های زندگی در خصوص هنر و زیبایی شناسی صحبت کنند و هنر وسیله کسب مال نباشد و راهی باشد برای تعالی روح

ولی مدت هاست که حتی این گونه جمع ها هم به نظر پوشالی و توخالی می آیند ف کسانی که در آن جا اظهار فضل می کنند همه و همه به نظرم بی هویت و بی ارزش می آیندو به نظرم می رسد که از کلمات تنها برای بهره جویی از دخترکان و ژسران جوان خام و ساده دل استفاده می کنند تا تعجب و ستایششان را بر انگیزند.

 قضاوت بی رحمانه ای است ولی مدت هاست که دیگر در مجامع و جلسات احساس خوبی ندارم و به همه بد بین شده ام و فکر می کنم هیچ کس کاری از پیش نمی برد و تنها حرف می زنند و حرف...

مجامع هنری هم که کاملا برایم بلاموضوع شده است در میان آنان می نشینم و به این فکر می کنم که اینان دغدغه نان ندارند و یا دغدغه وطن که اینگونه در مورد نقاشی و فلسفه آن بحث می کنند ؟دغدغه وطن را که می دان خیلی هایشان ندارندو نان ...

نمی دانم.

ولی جای خالی همان ها هم در زندگیم مشهود است...

شاید همین روزها باید سری به خانه هنرمندان بزنم جایی که سرشار از نیروی جوانی دانشجویانی است که می خواهند دنیا را تغییر دهند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٢ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

: به من بگو او چگونه مرد؟

: حکایت ها دارم از چگونگی زندگیش....

 

این دیالوگ فیلم آخرین سامورایی را دوست دارم چرا که معتقدم این چگونه زیستن است که نوع مردن را تعیین می کند....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٠ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

ترس از تمام شدن و از دست دادن بیشتر از خود تمام شدن و از دست دادن انسان را فرسوده می کند و من این روزها بدجور با این ترس دست در گریبانم.

هر کس یک جورایی چنین ترسی را همراه خود دارد ولی مهم این است که چقدر به آن بها می دهد  و گاهی فکر می کنم شاید یکی از دلایلی که اینگونه سر خودم را شلوغ کرده ام این باشد که فرصتی برای جولان این ترس ندهم و انقدر فکر خورده ریز داشته باشم که وقت نکنم به نبودن پدر و مادرم و یا از دست دادن سلامتی فکر کنم ....

ولی از طرف دیگر فکر می کنم شاید با اینهمه شلوغی فرصت استفاده از این نعمت ها را از دست می دهم وممکن است روزگاری حسرت داشتنشان به دلم بماند....

نمی دانم شاید کمی تمرین می خواهد غلبه بر این ترس و لذت بردن از داشتن نعمت ها....

 

این روزها روزهای کنکور است ومن به یاد می آورم20 سال پیش چنین روزهایی به کنکور 4 سال بعدم فکر می کردم و راهی که پیش رو دارم ...

ملموس ترین روزهای زندگیم بین 17 سالگی تا 22 سالگی بوده و گویی نه قبل و نه بعد از آن هرگز زندگی نکرده ام

آن روزها به همان شفافیت و نزدیکی در ذهنم وجود دارند و گویی روزمرگی من بعداز 22 سالگی آغاز شده بااینکه زندگی یکنواختی نداشته ام ولی هیچ روزی دیگر به آن شفافیت در ذهنم ثبت نشده و انگار من در همان روزها متوقف مانده ام ....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۸ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

می گویم : اگر دیگر ندیدمتان خدا نگهدار.

از لای در نیمه باز پشت سرش بر می گردد و می گوید: چرا دیگر من را نبینید؟

می گویم : دیروقت است و باید بروم . امروز را گفتم نه برای همیشه .

لبخندی می زند و می گوید: اها! به سلامت .

و در را پشت سرش می بندد.

امروز به این فکر می کنم که با این روال شاید دیگر نبینمش همانطور که از آن روز تا کنون ندیدمش.

و شاید فردا...

می دانم که ته ذهنم این روزها یاد مرگ و دیگر نبودن لانه کرده است....

و ته دلم دلتنگش هستم. دلتنگ اویی که شاید هیچ وقت نبینمش.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody