دیبای چهلتکه

از صبح به مهجور ترین بخش زندگیم می اندیشم ...

به جسمم که چگونه در حقش جفا می کنم ...

قربانی هوس های من می شود ویا انتقام بدی ها و زشتی های دنیا را از او می گیرم ...

جسمی که این سال ها صبورانه همراهیم کرده است و کم کم نشانه های این صبوری درش ظاهر می شود...

بی حرمتی ها کرده ام و بی اعتنایی ها ...

به بدنی می اندیشم که کم کم ردپای گذر زمان را می توان در آن دید...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳۱ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

برای اولین بار در طول زندگیم حسی غریب را تجربه کردم ...

پسرک ٩ ماهه ملچ و ملوچ کنان لیمو ترش را می مکید و آرام توی بغلم نشسته بود و من گوش به صدایی داشتم کهرو به جماعت نمازگذار می گفت :

می گویند بین اذان و اقامه دعایت مستجاب می شود ،خواسته های مادی و معنوی خود را از خدا بخواهید...

و به این فکر می کردم که من در صف نماز نیستم ولی می توانم بخواهم آنچه دلتنگشم...

ولی در کمال تعجب پسرک را در آغوش فشردم و از ته دل از خدا خواستمتا لذت میادری را به من بچشاند...

لحظه عجیبی بود و دعایی عجیب تر ...

هیچ وقت به مادر شدن اینگونه نگاه نکرده بودم و هیچ وقت باور نداشتم که در وجود من نیز حس مادری نهفته است... 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٧ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٠ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

خیابان 16 آذر به انقلاب ختم می‌شود!ا
انقلاب به آزادی می‌رسد!ا
جمهوری اسلامی و آزادی گرچه در یک امتدادند، ولی هرگز به هم نمی رسند !ا
جمهوری اسلامی قبل از رسیدن به م آزادی تمام می‌شود ( تا رودکی). ملت با رسیدن به جمهوری اسلامی تمام میشود!ا
سفارت انگلیس در جمهوری اسلامی است!ا
سفارت روسیه هم از جمهوری اسلامی زیاد دور نیست!ا
از انقلاب مستقیم به آزادی می رسید و اگر بخواهید به جمهوری اسلامی بروید باید از آزادی دور شوید!ا
دانشگاه و پارک دانشجو درست در انقلاب اند!ا
پاسداران همان سلطنت آباد سابق است، همان سمت و سو و جهت و همان شیب را دارد!ا
خیابان نبرد به پیروزی می رسد!ا
ابتدای پیروزی م شهداست!ا
و برای رسیدن به فرجام از هنگام باید آغاز کرد!ا

اینروزها این نوشته بی منبع برایم دغدغه ای شده است ...

سال هاست آدرس من بن بست شخصی است.

اینهمه انفعال را دوست ندارم .

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٥ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

اگرچه اینجا نوشته بودم رویا هایم گم شده اند ولی این روزها چون دخترکان ١۵ ساله بیشتر از واقعیت در رویا زندگی می کنم ...

فکر می کنم نشانه های اسکیزوفرنی است !!!!

دنیای رویاهایم پر است از رنگهای بنفش و سبز ...

زندگی رویایی ام پر از گل است و سکوت ...

خنکای سایه و صدای پرندگان ...

ولی آدم های این زندگی بسیار کمرنگتر از دوران ١۵ سالگی هستند...

آدم هایی که گویی تنها  ظاهر و نامشان با آنانی که امروزه می شناسم یکسان است...

مهربانند و حامی ...

ولی کمرنگند و حضورشان بی ثبات ...

و این روزها در خنکای سایه خانه کوچک سبز و بنفشم ، زیر تاق گل های سپید ، کنار کتابخانه منتظرم و می دانم انتظار در آنجا مامنی شده است برای فرار از تمام واقعیت ها...

 حیف که واقعیت حقیقی تر و قوی تر از تمام رویا هایم است...

واقعیتی که در آن پروژه های دانشگاه وجود دارد ...

روزمرگی و کار بدون علاقه وجود دارد...

آدم هایی که دوست دارم باشند ونیستند....

وخانه کرم و نارنجی بدون گل و گیاه ...

ولی شکر که در آن دوستانی هستند و همراهانی که واقعیت را به اندازه رویاهایم تلطیف می کنند....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

روی چمن ها زیر درخت کاج به حالت چلیپا دراز کشیده ام ....

صدایی نیست جز سکوت طبیعت و زمزمه نامفهومی که از دور می اید ...

لحظه ای است که باید احساس خوشبختی کنم...

لحظه ای است که بار ها تجربه اش کردم و می دانم در این زمان است که من و طبیعت یکی می شویم و انرژی حیاتی زمین و خورشید و خاک و درختان در تنم نفوذ می کندو جانم را تازه می سازد...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۸ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

نمی دانم همانقدر که این بازرسی های بدنی برای من چندش اور و مشمئز کننده است برای خود مسئولین و مجریانش هم سخت است یا خیر؟

منکر این نیستم که برای پنهان کردن اشیا ممنوعه فیزیک بدنی زنان مناسب است ولی هربار هنگام بازرسی بدنی به سختی خودم را کنتل می کنم تا هنگام فشردن برجستگی های بدنم توی گوش طرف نزنم .

البته پنهان نیست که بعضی هایشان آشکارا از شغلشان راضیند و با چنان لذتی می فشارنندت و بعد ابراز عقیده می کنند که هیچ مردی با تو چنین سخن نگفته است....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٥ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

صبح شد ...

اولین فکری که در روز از ذهنم می گذرد ...

و بعد سیل افکار متفاوت از اینکه دیروز چه شد و امروز چه کار دارم و .....

ولی این روزها ، بعد از جمله "صبح شد " لبخند کجکی سرخوشانه ای گوشه لبهایم می نشیند که اینروزها سولماز عاشق است....

همراهی که ٢۵ سال گذشته را باهم گذراندیم ...

و حالا دلش برای کسی تپیده ...

شور عشقش تمامی ما ۴ نفر دوست دیرینه را زنده کرده است ...

لحظات هیجان انگیزش را با ما تقسیم می کند و چون دخترکان ١۵ ساله بی غل و غش می خندیم و شادیم ...

این لحظات از تمام دقایق شیرین و تجربه های عشق خودم برایم شیرین تر است....

زنده ترم به خاطر روح زندگی ه در او دمیده شده است....

پسرک را شاید فقط به خاطر همین دوست دارم ....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody