دیبای چهلتکه

کاش تصمیم های زندگی این روزها هم به آسانی پرپر کردن گلبرگ های گلی بود در دوران نوجوانی...

دوستم دارد ؟

دوستم ندارد؟

دوستش دارم؟

دوستش ندارم؟

چه باور غریبی داشتم به  جمله آن گلبرگ نهایی...

رویا هایم  را رقم می زد...

و حالا....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳۱ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

آدم ها تغییر می کنند ...

این از بزرگترین درس هایی است که تا حالا گرفته ام ...

حالا می دانم بد ترین آدم روی زمین می تواند عوض شود و بهترین آدم را شاید یک سال دیگر نتوانی تحمل کنی...

خودم در عرض این ۴ سال بیشترین تغییر را داشته ام . به طوریکه دیگر برای خودم هم نا اشنا هستم . مدتی زمان برد تا توانستم تعریف جدیدی از خودم ارائه بدهم . تعریفی که با شخصیت ۶ سال پیش من همخوانی ندارد . البته هنوز رگه هایی از آن شخصیت قبلی مانده ولی 90 درصد خلق و خویم عوض شده است .

و حالا که به اطرافم نگاه می کنم می بینم که آدم های اطرافم در گذر زمان چقدر متفاوت شده اند.  نمی توانم بگویم بدتر شده اند یا بهتر ولی می دانم عوض شده اند ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳٠ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

سال ها پیش روزهای بلند تابستان را جلوی دریای خزر می نشستم و نقشه مر کشیدم که چه مسیری را در زندگی بروم و چه کار کنم و در جامعه چه نقشی داشته باشم .

دوران دانشجویی و وابستگی مالی برایم مانند لکه ننگی بود که می خواستم از شرش خلاص شوم  و بعد که سرکار رفتم ، هیچ نفهمیدم که در باطن قضیه هیچ فرقی نکرد و حقوق اندکم هیچ گوشه ای از رویا هایم را پوشش نداد والبته دگیری های عاطفی مجالی برای لذت بردن از نقش اجتماعیم نداد.

در ان زمان به کار ها نه نمی گفتم . اعتقاد داشتم باید آنقدر تجربه کنی تا راهت را پیدا کنی...

کمی بعد دوسال بیکاری در پی  یک بحران عشقی ...

بعد از سفر مکه کار جدید با شرایطی که تجربه اش نکرده بودم . شرکتی بزرگ و معتبر...

از بیرون که نگاه می کنی همان است که سال ها پیش کنار دریا طلب کرده بودم و از درون روزمرگی ....

و لی باعث شد دری برویم باز شود که چشم انداز هزاران راه را در خود دارد. در هر قدم  دری دیگر با هزاران چشم انداز....

حالا در ٣۴ سالگی سردرگمم میان هزاران راه نرفته گرچه تا همین جا هم فکر می کنم از ٨٠ درصد اطرافیانم بیشتر رفته ام و بیشتر تجربه کرده ام ولی به کجا می خواهم برسم دغدغه ای است که باید هرچه سریعتر برایش جوابی بیابم تا تنها روی یک مسیر قدم بردارم .

باید بروم ولی اینبار با برنامه و هدف ...

و صد البته ثبات قدم چرا که هست در ره خار مغیلان......

باز هم می نشستم و خود را در یک نقش اجتماعی تصور می کردم و تمام هم و غمم کار شد..

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳٠ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

صبح زود جمعه....

حق انتخاب داری که یا توی تخت کش و قوس بیایی و یا اینکه هزار کار دیگر انجام دهی ...

بدون رویا ماندن توی رختخواب مزه ای ندارد، صبح های خاکستری جمعه ها را رویا های شیرین رنگی می کند و بدون آنها فقط غلت می زنی و لیست کارهای عقب افتاده ات توی ذهنت رژه می رود و بدتر دچار دلشوره می شوی....

رویا هایم کجا هستند ؟ نمی دانم ...

ولی می دانم با گذشت روزگار کمرنگ و کمرنگتر شده اند و دست نایافتنی تر....

و حالا می فهمم چرا روزهایم اینهمه شلوغ اند ...

برای تک تک ثانیه ها کاری دارم تا سرم به آن مشغول باشد و نفهمم دیگر هیچ رویایی ندارم و همین باعث شده تا امید هایم هم بی رنگ شوند.

ولی شب ها ، هنگام گزمه رفتن شبانه سعی می کنم تا با چنگو دندان امید هایم را حفظ کنم .

زندگی بی رویا سخت است و بی امید غیر ممکن....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳٠ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

همانقدر که از یک دسته گل بزرگ رز خوشحال می شوم از داشتن یک دسته گل بنفشه که باغبان پیر پارک به دورشان انداخته است ذوق می کنم ...

گل ها همیشه حال مرا خوب می کنند و اصلا هم معتقد نیستم که خرید گل پول دور ریختن است چون تاثیرشان در روحم جاودانه است.

شکوفه ها ، گل های خودرو ، رزهای مغرور و سربلند ، ارکیده های مهربان ، همه از شگفتی های زندگی من هستند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٥ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

یک لحظاتی هست که دلت می خواهد هیچ وقت تمام نشود ...

لحظاتی که دلت می خواهد با همه آنهایی که دوستشان داری تقسیم کنی...

ولی نه می شود این لحظات را کش داد و نه اینکه تقسیمشان کرد...

لحظاتی هستند متعلق به خودت و هر کس که در آن لحظه کنارت بود...

شب های بهاری این روزهایم از این دسته اند...

روزهایم پر از سوتفاهم ، حسادت و کینه و غرض ورزی و خشم است و شب ها طبیعت مهربان و زیبای شهرم مرهمی است بر روی زخم هایی که روزها می خورم .

صدای آب جویبار ها ، نغمه مرغ حق ، ستاره های درخشانی که نور شهر چیزی از زیباییشان کم نکرده ، عطر شکوفه های سنجد و زالزالک وحشی ، سکوت شبانه  و لطافت هوا...

این شب ها دیگر دغدغه قضاوت شدن ندارم . برایم مهم نیست آدم ها چه فکر می کنند در باره دختر که رنگی و رها لباس پوشیده و بلند می خندد و زیر سقف آسمان در بالاترین نقطه جمشیدیه دراز می کشد تا عظمت آسمان را در درون وجودش حس کند.

 می دانم این شبانه هایم است که روحم را برای روزهای دلگیر تازه می دارد ...

شکر

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٠ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

این روزها همه کار می کنم که وقت نکنم به پرسش اساسی زندگیم یعنی آخرش چه کار می خواهی بکنی فکر کنم؟

با اینکه سال پیش به خصوص از نیمه دوم به بعد احساس می کردم چقدر خوشبختم و همه برنامه هایم روی روال است و همه چیز سر جای خودش ولی امسال با تغییرات کوچک زندگیم فهمیدم که چه لحظاتی را از دست داده ام . لحظاتی که شاید از دید من پارسالی اتلاف وقت بوده ولی من امسال به آن به چشم مفری برای تجدید قوا می نگرد.

آدم های جدید و گذراندن لحظاتی با آدم هایی که همش فکر میکنی چقدر دلتنگشانی ولی برایشان وقتی نمی گذاری ...

لطافت بهار و زیبایی های محدود طبیعت شهرم این روزها باعث شده که دقایقی را که در کنار دوستانم هستم را بیشتر قدر بدانم .

آدم هایی که همه درد مشترک تنهایی را داریم و با اینکه نقش پررنگی در زندگی یکدیگر داریم مدت ها بود که هرکدام سر در لاک خود فروبرده و تنهایی به تنهایی خود فکر می کردیم . و حالا همین تنهایی مستمسکی شده برای خندیدن . وقتی با دیگران تجربه هایی را که این مدت در جدال با تنهایی کسب کرده ایم  شریک می شویم می بینیم که چقدر راهمانمشترک بوده و عکس العمل هایمان متفاوت . دختر و پسر ، مجرد و مطلقه همه اذعان دارند که فرار از تنهایی عمیق ترین هدف زندگیشان است که تمامی رفتار روزمره را شکل می دهد ولی وقتی انکارش می کنی مانند گرداب می شود و تو را در خود فرو می برد و هر چه بیشتر دست و پا بزنی بیشتر فرو می روی

تنهایی را باید پذیرفت ، لمسش کرد و باور داشت که به تنهایی نمی توان به جدال تنهایی رفت ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۳ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

زن اغوا گر درونم سر بلند کرده و من نیز تصمیم ندارم دوباره به بندش بکشم ...

ولی می دانم که قید و بند های درونی بیشتر از آن است که او را رها و سرکش سازد. بیدار شدن خوی اغواگری که سال ها  خفته بود در این روزها برایم تنوعی است...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٧ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody