دیبای چهلتکه

هفته عجیبی بود ....

از ان هفته های متنوع ....

دیدار های دوستانه جمعه....

جدیت کار و چالش های روزهای شنبه و یکشنبه....

سفر عجیب به مشهد و همراهی با دختری که تا دو هفته یگر یشتر زنده نیست  و دوستی که درد و غمی تلخ دارد ، در روزهای میانی....

 و میهمانی اخر سال در اخر هفته.....

تناقضات و تفاوت های روزهایم و ادم هایشان دوباره چهل تکه ام کرد....

ولی متوجه شدم نه اول هفته و نه اخرش را به یک لحظه خلوت حرم و میهمان نوازی امام رضا نخواهم داد....

فهمیدم دوستانی که جمعه دیدمشان و همراهان سفرم ، که دلم به بوذنشان گرم است و تار مویشان را با دیگران عوض نخواهم کرد....

و فهمیدم چقدر دلبسته و نگران همکاران و دوستان اخر هفته ام هستم....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

خواهم نوشت....

اینجا مهجور مانده چون دیگر چهل تکه نیستم....

تمام وجودم در یک چیز خلاصه شده....

نمی دانم درست است یا نه ....

دیگر از کاخ ها به کوخ ها نمی روم و دیگر از کوه ها به دشت ها....

دیگر با هنرمندان رفت و امد نمی کنم و نه با اصحاب فن....

دیگر به اسمان نگاهی نمی کنم و نه به دریا ها....

زندگیم در یک روز مرگی و معدودی افراد خلاصه شده است....

دیگر دیبایی چهل تکه نیستم . یک تکه پارچه معمولی شاید....

اما خواهم نوشت.....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody