دیبای چهلتکه

سال ها پیش وقتی از روزگاری می گفت که درهای رحمت بسته می شوند و عادی ترین اعمال را هم نمی توانی به جا بیاوری ، بر خود می لرزیدم و با تمام وجود می خواستم که من را مبتلا نکند.

تصورش برایم غیر ممکن بود که روزگاری برسد که حتی لبخندی را هم نمی توانی نثار دیگری کنی و توفیق قدم خیر از تو گرفته می شود. روزگاری که ارزشهایت بی رنگ می شود و هویتت مخدوش.

نه نمازی می ماند و نه خلوت شبانه ای با خودت و خدای خودت...

حتی شنیدنش مو بر تنم راست می کرد و این روزها ذره ذره در این گرداب بیشتر فرو می روم. تنها تفاوتم شاید با دیگری این است که هوشیارم و اگاه . ولی نمی توانم خود را ازین منجلاب خلاص کنم.رشته های پیوندم با خدا و خودم به سادگی گسسته می شود و فقط نگاه می کنم.

نماز های اخر وقت ....

نماز های قضا...

قرانی که روزهاست دست نخورده ...

دستی که بخشندگی ندارد و دلی که نمی شکند به خاطر دوست...

دوستانی که جدا مانده ام از انها و کم کم همه عزم رفتن دارند ازین شهر سیاه....

شب عید است و من به اضمحلال خویش می اندیشم...

وا داده ام....

و شرمنده اویم که سالهاست زنهار چنین لحظاتی را به من داده بود و این روزها که باید نصایحش را چراغ راه کنم اهمال می کنم....

نیرویی فرای توانم لازم دارم تا خود را ازین منجلاب خلاص کنم....

رمقی ندارم انگار...

 مسئولیتم شاید سنگین تر از دیگری باشد چراکه من پادزهر این درد را دارم و اهمال می کنم....

اعتراف می کنم به عجزم شاید صاحب این روز دستم را بگیرد...

امین

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

حدیث رفتن و ماندن است.

اما چگونه رفتن مهم است چگونه ماندن به نظرم...

این روزها انگار سعی می کنم دل نبندم به کسی و چیزی...

باشد دلخوشم و نباشد سرم را به جایی گرم می کنم که نبودنش را نبینم...

اما باید مراقب باشم که انچه هست را قدر بدانم که وقتی رفت حسرت قدر دانستنش را نداشته باشم ...

ولی دلم انگار گارد گرفته . مثل کودکی لجوج برای اینکه وقت رفتن کمتر درد بکشد ناخوداگاه داشته ها را حذف می کند .

باید باور کنم که سال دیگر خانواده ام به این صورت نخواهد بود....

خواهری که قصد کوچ دارد و برادری که به حکم همسرش ترک فامیل را کرده است.

پدری که چند شب پیش 82 ساله شد و مادری که چند شب دیگر 70 ساله خواهد شد...

عمه 85 ساله بیمار و خاله مهاجر....

انگار با ندیدنشان می خواهم به نبودشان عادت کنم....

از ان طرف دوستان و همراهانی که دلخوش بودم به بودنشان یکی یکی و چندتا چندتا هجرت می کنند به شهری که سالم تر و بی دغدغه تر این روزهای سخت را بگذرانند.

و من که با لجبازی هر چه تمام تر در این شهر دست و پای خودم را می بندم و سرگرم  خانه و زندگی جدیدم هستم.

تناقضی است بین استفاده از وضعیت کنونی و فکر فردا بودن....

انگار اولی در زندگی من پر رنگ تر است اما ....

و دومی را ناخوداگاه انجام می دهم....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٤ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody