دیبای چهلتکه

دلم برای خودم تنگ شده این روزها. انکار ناپذیر است این دلتنگی. فکر و خیالم را کار و او پر کرده است. اویی که تصویری خیالی بیش نیست و کاری که فقط کار است بدون کسب ...

آرمان هایم و بودنم را گم کرده ام و همین طور انگیزه هایم را ....

یک جورایی همه چیز به طرز غریبی سرجای خودش است ولی چیزهایی کم است . نامحسوس است نبودنشان ولی عدم وجودشان خلایست که به مرور روی می نماید...

دلم برای گزمه رفتن های شبانه ام تنگ شده ....

دلم برای خرید های فله از شهروند تنگ شده ...

دلم برای سالاد درست کردن و غذا پختن تنگ شده ....

دلم برای رنگ و قلم مو هایم تنگ شده...

دلم برای با خودم بودن تنگ شده ....

مثل مادری که تا بچه گریه می کند پستانک را تو حلقش می چپانند با خودم رفتار می کنم. و بعد انتقام این بی مهری را با لجبازی های کودکانه از خودم می گیرم....

چرایش را نمی دانم ولی وقت ندارم و انگیزه ای هم برای وقت گذاشتن ندارم.

نگران خودم هستم ....

بعد از 4 ماه که از تغییر و تحول های زندگیم می گذرد دلتنگی تازه روی خود را نشان می دهد ...

دلتنگی نه برای انفعال زندگی گذشته و نه به خاطر پویایی و شلوغی این روزها...

دلتنگی برای خودم که کمرنگ شده .....

برای خودی که دیگران حسرت این روزهایش را می خورند و او می اندیشد که زکات اینهمه نعمت بیشتر از آنی است که انجام می دهد....

باید بیشتر برای خودم وقت بگذارم...

پیاده روی های شبانه...

غذا درست کردن ...

 نقاشی کردن....

و عشق ورزیدن بی دریغ نه به او که به کسی که نتوانی چشمداشتی داشته باشی...

شاید کودکی و شاید پیرزنی تنها....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

ساعت یک ربع به دوازده است...

ساعت 2 امتحان دارم...

دلم نمی خواهد به جلسه امتحان بروم . این سومین ترمی است که این درس را انتخاب می کنم و امتحانش را نمی دهم...

دلم حتی نمی خواهد سر کار بروم....

دلم دیدنش را هم نمی خواهد. تعطیلی دوروزه بهم ثابت کرد که وابسته اش شده ام. وابسته عاطفی به آدمی که از او تصویری ساخته ام غیر واقعی...

توی این دنیای پر از ریا دیگر خودم که نباید سرخودم را شیره بمالم....

خانه نشسته ام و خیره شده ام به افتاب و آسمان...

بعد هم ولگردی در نت....

دلم هیچ آدمی را نمی خواهد...

غار تنهایی من  برایم دلپذیر ترین مامن هاست...

سکوت و تنهایی و یا موسیقی ملایم در تنهایی ....

دلم برای خودم تنگ شده انگار.

افکارم را دیگران پر کرده اند و من جایی برای خودم و آرزوهایم ندارم در زندگیم.

دلم یک پیاده روی شبانه می خواهد بدون اینکه به او فکر کنم.

اما قدرت و جذبه دیگران هنوز خیلی بیشتر است . می ترسم پای از خانه بیرون بگذارم و راهم به سوی شرکت کج شود.

بی خبر ماندن از او را تاب ندارم.

نمی دانم اینها بازی هایی است برای درس نخواندن و امتحان ندادن و یا واقعا فرسوده شده ام .

 وقتی دختر خواهرم 2 سال داشت هر بار که به سفر می رفتم به جرم ندیدنم مرا از شنیدن شیرن زبانی هایش پشت تلفن محروم می کرد. بی آنکه قهر را بشناسد قهر می کرد و تنبیه می شدیم که چرا او را با خود نیاوردیم.

از همان موقع متوجه شدم کودک درونم نیز چنین رفتاری دارد. یک وقت هایی قهر می کند و دیگری را حذف می کند چون آنچه می خواسته از او نگرفته ...

حالا نمی دانم این عزلت گزینی تاوان گناه کیست؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

هنوز برای پنجره های خانه پرده ای نیاویخته ام. شاید فردا ...

روی مبل که می نشینی فقط آسمان است و ابرها...

طبقه سوم  زیاد هم از زمین دور نیست ولی آنقدر هست که وقتی پشت پنجره بایستی زمین و آدم ها و ترافیکش را ندید بگیری و چشم بدوزی به فراخنای آسمان...

ابرهایی که می آیند و می روند...

پرندگانی که دوتا سه تا و گاه تک وتوک به مقصد نامعلومی پرواز می کنند...

حس خوبی است صبحگاهان پشت پنجره بایستی و به آسمان خیره شوی....

به شرط انکه نگاهت به زمین نیفتد و ترافیک خزنده تمام وسعت روحت را نلرزاند... 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

خسته از کار روزانه زیر پتو می خزم تا تجدید قوایی باشدبرای فردایی که حجم کار چند برابر است...

دلم نمی آید چند صفحه کتاب شبانه را از خودم دریغ کنم . کتاب ترکم مکن کازئو ایشی گورو ....

از خستگی چشمانم روی کلمات می لغزد و جمله ها شکل نمی گیرند اما اخرین کلماتی که قبل از بستن کتاب به چشمانم می آید برایم پر معناست...

جملات قبل و بعدش را و حتی کلماتش را یادم نیست ولی این دو کلمه و ترکیب آنها چقدر برایم اشناست و ملموس:

فرسایش امید

ترکیب غریبی است ولی انگار همان است که این روزها دنبالش می گردم برای حسی که دارم ...

فرسایش امید هایم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

از یک خون نیستیم ولی از افراد خانواده بیشتر محرمیم.

دیدنتان یادم می اندازد که چه خوشبختم  که حضورتان را در زندگی دارم ...

 امروز باز به دلیل کوچ پدر یکی از همراهان در مراسم خاکسپاریش بودیم ...

دلم را گرم کردید با حضورتان . کنار هم نبودیم. هرکدام در طرفی و جدا از جمع وابستگان هم خون..

حس عجیبی بود در هر طرف یکی از ما بود . ساکت و بی ادعا... اما حضوری متفاوت ...

انگار در جای جای این مجلس هر کدام شمعی بودید برای روشنایی ...

حس عجیبی بود. بعد از روزها دوری و شلوغی کار یادم امد که من از تبار شمایم ...

و بعد وقتی از آنجا به سر کار رفتم چنان قدرتی داشتم که همکارانم شگفت زده شدند دیگر مقهور بزرگیشان نبودم. بزرگند ولی از جنسی سخیف تر  که به گرد پای بزرگان جمع ما هم نمی رسند..

 یادم آمده بود انگار که من کیستم و از چه سنخیم...

چقدر حس تعلق به جمعتان کمکم می کند...

شکر

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

ساعت 8 بود که به زور کار را تعطیل کردم و از شرکت دل کندم. حجم کاری این روزها فرسایشی است.

قدم به خیابان که گذاشتم صدای خنده هایشان توی گوشم پیچید.

به سرعتی عجیب از کنارم گذشتند. ریزه میزه بودند و خیلی کم سن و سال.

انقدر که سرما و کار سخت را به سخره گرفته بودند. یکیشون گاری بازیافتی ها را می راند و دوتای دیگر دنبالش ولی می خندیدند و بازیگوشیشان مرا به وجد آورد.

دلم می خواست کار یکنم. شاید به خوراکی خوبی میهمانشان منم ولی در این محله کلاس بالا بقالی پیدا نمی شود. برگردم شرکت و چیزی بیاورم ؟ چیزی نیست آنجا هم.

چقدر بی نیاز تر از من بودند. انگار من بودم که باید بدادم می رسیدند. انها توی سوز و سرما می خندیدند و حتی قدشان هم به سطل آشغال نمی رسید تا انچه بدرد بخور است جدا کنند ولی من بهشان نیاز داشتم. نیاز داشتم دوستشان بدارم . نیاز داشتم عشق را نثارشان کنم و انها چقدر بی نیاز بودند.

در مقابلشان چقدر تهی دست بودم .

این سه پسر بچه کوچک تلنگری بودند برای یاد آوری انکه چقدر محتاج کشف راز بخشیدنم...

امروز دوستی نازنین کودکی به دنیا آورد و دوستی دیگر پدرش را از دست داد.

دور فلک درنگ ندارد شتاب کن شتاب کن

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

یک زمانی تنها تعریفی که داشتم از خودم دخترکی درونگرا بود و تسلیم.

 این روزها اما برونگرایی غوغا می کند و سرکشی ...

چه شد اینجوری شدم ؟ نمی دانم.

 محل کار جدید انگار مال خودم است. انگار همه به من تکیه دارند و یک جورایی شدم از ارکان آن . برای خودم هم عجیب است. همه کار هایشان را با من چک می کنند و از من نظر می خواهند در صورتیکه سازمان طوری طراحی شده که همه یکدست و در یک سطح باشند و رئیس ومرئوسی نباشد.

همین برایم جای تعجب دارد شاید به خاطر سن وسالم باشد و غلیان احساس مادری...

از خانه خودم بیشتر بهش می رسم . روی تمیزی و مرتب بودن آنجا حساسم و اگر یک دهم این وقت را در خانه می گذاشتم شاید مادرم خوشحال تر بود.

نمی دانم حسی که به او دارم دلیل اینهمه حساسیت است یا نه کلا آدم متفاوتی شده ام.

و بعد از همه شلوغی های کار به خلوت خانه پناه می برم و دخترک درونگرا سر برون می آورد و سفره دل را در این صفحات مجازی می گشاید...

لحظات تنهایی خودم را بیشتر می شناسم و در طول روز کاملا غریبم با خودم . گرچه نقابی نیست و تظاهری ...

فقط بعددیگر وجودم است که بروز میکند. یک بعد که گویا سال ها غبار فراموشی گرفته بود و حالا در معرض دید است.

هردو وجه را دوست دارم . چه آن دخترک شلخته با تنبان گل گلی قرمز زیر لحاف را که یک دستش بشقاب تنقلات است و چه ا، زنی که با کفش پاشنه بلند و رژ لب زرشکی کلی دستور می دهد و غر غر می زند...

ولی می دانم که هنوز قدرت با دخترک اولی است و این از شلوار های کمر کش و لباس های جینگول زیر مانتو پیداست

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

دندان هایش را کشید و دندان مصنوعی جزئی از زندگیش شد...

من به جای او افسردگی گرفتم ..

پیر شده است و من انگار برای انکار این این موضوع از انها فرار می کنم. طاقت دیدن پیریشان را ندارم . طاقت دیدن دندان مصنوعی هایشان...

طاقت باور اینکه سن و سالشان دیگر جوابگوی خیلی از کار ها نیست....

من از پیر شدن می ترسم و در یک خانواده ای زندگی م یکنم که میانگین سنی 45 سال است و افراد بالای 50 بیشتر از افراد کمتر از سی هستند....

و هر روز وهر ساعت به این می اندیشم که شاید دیگر فرصتی نباشد برای باهم بودن .... واینجوری می شود که صبح ها از سر  چهار راه دوباره بر می گردم به خانه تا دقیقتر نگاهشان کنم ...ببینمشان و دوباره بر می گردم به دنیای شلوغ خودم....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

امروز متوجه پیشرفتی بزرگ در زندگیم شدم. توان اظهار نظر پیش ادم هایی را پیدا کرده ام که بزرگند و مقتدر...

شاید مدت هاست که این خصوصیت را دارم ولی اینکه متوجه باشم و مچ خودم را بگیرم دستاورد امروز بود.

حرفم را می زنم و یا روی نظرشان نظر می دهم . تائیدشان می کنم و یا تکذیبشان ... و انان نیز یا تائیدم می کنند ویا قانعم می کنند

در حالیکه سالها پیش هر وقت می خواستم چیزی را بگویم پیش خود فکر می کردم که جسارت است و اساعه ادب...

بزرگ شده ام انگار....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٩ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

دیشب بعد از یک روز پر از فشار کاری با همکارانی که به نوعی این روزها تنها کسانی هستند که می بینمشان قدم زنان تا کافی شاژ موزه امام علی رفتیم ....

جای جالبی بود و چقدر دلم برای حضور در چنین جایی تنگ بود و اگر همراهانم کمی محرم تر بودند شاید مزه دیگری داشت ...

ولی چسبید...

از همه مهمتر بافتنی های نیمه کاره روی میزها بود که هر کس می توانست دو سه رجی ببافد . گویا برای کودکان کار

ولی لذت ولو شدن و بافتنی بافتن و گپ زدن بهم کلی مزه داد...

این روزها دوران پر از استرسی را در محیط کار می گذرانیم که خدا راشکر همکارانی همراه هستیم و حمایت می کنیم همدیگر را درست زمانی که کم میاریم....

و به این فکر می کنم که کاش این روحیه کار تیمی در تمام شرکت ها رواج داشت و همه غم کار را داشتند و نه تلخی حسادت و رقابت ناسالمی که باعث توقف کار می شود تا هرکس برتری خود را اثبات کند....

و دلنشین تر از همه دانه های بافتنی بود که رج به رج شکل می گرفت. و نشان از دلتنگی من داشت برای زنانگی و سنت...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٥ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

به شب های یلدای زندگیم فکر می کردم تو ترافیکی که  قفل شده بود.

به شب یلدای پارسال که کادوهای شب یلدای از ما بهترون تو سبدهای چند صد هزار تومانی جلوی گلفروشی یادم انداخت که چقدر دلم می خواست یکی برایم هدیه شب یلدا بیاورد....

یا شب یلدایی که فال حافظش که باعث شد تا پای زنی تنها به زندگی عاشقانه ام باز شود و سر اغاز همه تمام شدن ها و درد هایی که از خیانتش کشیدم بشود...

شب یلدای دیگری که به بیمارستان رفتیم تا در کنار بیماران سرطانی باشیم و چقدر الان ناتوانم از عشق بی دریغ ....

شب یلدایی که همه خانه ما جمع بودند و سال بعدش خیلی ها دیگر نبودند از جمع... و همین شد که قدر بدانم تک تک باهم بودن ها را ...

شب یلدای دیگری که با دوستان به رستوران سنتی دربند رفتیم و چقدر دوست داشتنش گرمم می کرد...

از بین تمامی 34 شب یلدایی که تجربه کردم همین 5 تا به وضوح یادم مانده و برای یاد آوری بقیه باید سری به دفتر هایم بزنم .

ولی می دانم که شب یلدای ترافیکی امسال را از یاد نخواهم برد....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody