دیبای چهلتکه

به زندگی این آدم و این آدم  غبطه می خورم . وبلاگ هایشان انگار نوشته رویاهای من است . آدمی که دوست داشتم باشم و یا زندگی که دوست داشتم داشته باشم.

 نوشته هایشان را با حسرت می خوانم چرا که این چند سال دیده ام زندگی آینچنینی بسیار دور از دسترس است برای من . هم خودم آدمی به آن شجاعت نیستم و هم زندگیم بی انگیزه تر آز آنان.

 اگر چه وبلاگ هایشان را با غم می خوانم ولی انگار خودم آن مسیر را رفته ام ....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۳۱ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

شب مهتابی زیبای است

از آن شب ها که باید زیر درخت های غرق شکوفه راه رفت و رویا بافت

از آن شبها که باید لب جوی کوچک نشست و به زمزمه اش گوش داد و ته دل چیزی را طلب کرد ، شاید هم کسی ...

از آن شب هاست که بی آن چیز و ان کس هم خوش است ...

حیف که خانه ام و نه در زیر درختان غرق در شکوفه و یا کنار آن جوی اب

فردا شب شاید ....

لذت های کوچکی مثل این را نباید از خود دریغ کنم ....

مهتاب اما منتظر نخواهد ماند

خیلی زود گردی ماه به هلالی نازک تبدیل می شود و من در حسرت چنین شب مهتابی خواهم ماند...

شبانه ها را نباید به هیچ قیمت حذف کنم ...

هر چه باشد هنوز دختر شبم و با طلوع افتاب افسون می شوم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۸ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

سال ها پیش ، یادم نمی آید ولی داشتن یک ٢٠۶ آلبالویی برایم وسوسه برانگیز شد. شاید احساس می کردم داشتن یک همچین ماشینی کمک می کند تا حس زنانگی ام رشد کند و از این غالب خشن بیرون بیایم .

اما بعد از چند سال زمانی که کاملا یادم رفته بود ماشین قرمز آلبالویی وارد زندگیم شد و روز های تنهایی همراهم شد. و کمی بعد تر هر روز مسیر طولانی مثلث شمال شرق و غرب تهران را باهم طی می کنیم. و تو این سفر درون شهری که پر از استرس دیر رسیدن هاست یک لحظه هایی می رسد که یادم می افتد من تو ماشین قرمزم خیابان های شهرم را درحالی طی می کنم که زندگیم را دوست دارم و بر خلاف ٣ و ۴ سال پیش همین موقع سبکم و پر از امید...

می دانم که باید در مورد آدم های این بهار زندگیم بنویسم ...

ادم هایی که هستند و قدر نمی دانمشان

 آدم هایی که حالا هستند . سال ها منتظر حضورشان بودم..

آدم هایی که بود ونبودشان فرق نمی کند...

 و ادم هایی که دلتنگشانم ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٦ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

زمان به سرعت می گذرد و با گذشت هر ثانیه اعتماد به نفسم کمتر و کمتر می شود.

این 5 روز باقیمانده تا تحویل پروژه را نمی دانم چگونه خواهم گذراند.

حالم خوب نیست ...

می ترسم...

می ترسم ...

می ترسم...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٤ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

امشب شبی نبود که تنها بمانم ...

با اینکه به خودم قول داده بودم هیچ پنجشنبه ای را تنها نمانم ولی تنهایی این پنجشنبه شب متفاوت است.

امشب کسی باید بود تا تمام هیجان و شورم را با او قسمت کنم ...

امشب کسی باید بود تا با او می خندیدم و قصه امروز را مرور می کردیم ...

امشب کسی باید می بود تا در اغوشش می کشیدم و ارام می شدم .

 و مطمئنا او دوستی بود از میان انگشت شمار دوستان نزدیکم که حکایت من و رویا هایم را می دانند...

رویا هایی که امروز به واقعیت تبدیل شدند

هفته عجیبی بود، خیلی عجیب ، آدم ها و اتفاق هایش برایم فراموش ناشدنی است

خدایا شکرت

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱۱ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

می گویند خیلی وقت ها پارادایم ها فرق می کند ولی آدم ها هنوز طبق قوانین پارادایم قبلی عمل می کنند و وقتی شکست خوردند می فهمند که دنیای اطرافشان و قوانین حاکم بر آن چقدر متفاوت شده است.

و حالا در اولین روز ٣۴ سالگی می خواهم قوانین پارادیم جدید را که چند سالی بر زندگی من حاکم است و من جدی نگرفته بودمشان مرور کنم و باورشان کنم.

باور کنم که ادم های زیادی هستند که دوستم دارند و روابط اجتماعی خوبی دارم و این یک دروغ بزرگ است اگر بگویم موجود گوشه گیر و منزوی هستم.

 باور کنم که می توانم با آدم ها ارتباط برقرار کنم بدون آنکه نگران نه گفتنشان باشم و این ترس از نه شنیدن سال هاست که خیلی کمرنگ شده والان تنها بهانه ای است برای جلو نرفتن.

باور کنم توانایی هایم بیشتر از آن است که باور دارم و لحظات بحرانی سختی را پشت سر گذاشته ام که هر کدام می توانست کمر را خم کند.

باور کنم خوبی هایم اگر از بدی هایم بیشتر نباشد کمتر نیست و آنقدر هست که بتوانم به خودم افتخار کنم.

باور کنم ضعف هایم اگر از بقیه آدم ها کمتر نباشد بیشتر نیست و دلیلی ندارد همه خوب و عاقل باشند و من احمق و بد.

باور کنم اگر انکه دوستش دارم مرا دوست ندارد به خاطر کمبود های من نیست و او دلایل شخصی خودش را دارد.

باور کنم اگر خودم باشم مردم بیشتر مرا دوست دارند تا زمانی که مطابق خواسته آنان رفتار می کنم.

باور کنم خدا روزی رسان است و بهتر از من نیاز هایم را می داند.

باور کنم آدم ها ملغمه ای از خوبی ها و بدی ها هستند و نباید در موردشان قضاوت کرد.

باور کنم که محبت دیدن به اندازه محبت کردن برایم لذت دارد.

باور کنم خیلی از اتفاق ها زاییده ذهن و تصور ماست و نه واقعیت بیرونی و خیلی وقت ها سوتفاهم ها به خاطر این تصورات درونی است.

باور کنم می توانم بنویسم که این را اهل فن گفته اند ...

باور کنم می توانم بازاریابی کنم که این را تجربه ثابت کرده ...

باور کنم می توانم سخنرانی کنم ...

باور کنم می توانم حق خود را بگیرم ...

باور کنم که حتی شاید روزی بتوانم ساز بزنم و بخوانم ...

باور کنم که استعداد ها و توانایی هایم را باید جدی بگیرم ...

باور کنم که آدم ها ضعف مرا نمی بینند و آنچه می بینند چیزی است که خود نشانشان می دهم  خواه ضعف و خواه قدرت ...

باور کنم که از نگاه دیگران آنقدر بد نیستم که خود باور دارم ...

باور کنم که گاه باید از دریچه چشم دیگری به خود نگاه کنم...

باور کنم توانایی انجام  خیلی از کارها را که باور دارم نمی توانم انجام دهم ، دارم...

باور کنم خدا و خیلی از بنده های خوبش در کنارم هستند و مرا دوست دارند...

این پارادایم جدید را باید باور کنم تا با افکار منفی دوره گذشته ، آینده و تمام نعمتها و فرصت ها را از دست ندهم ...

٣۴ سالگی مبارک ....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٧ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

فردا ٣۴ از روزی که خوشبختانه و یا بدبختانه هیچی ازش یادم نیست می گذرد ...

٣۴ بار این روز برایم تکرار شد و هر کدام از این ٣۴ روز برایم ارزشمند است ...

سعی می کنم تک تکشان را به یاد بیاورم ولی می دانم که با تکیه بر حافظه غیر ممکن است ...

باید دست به دامن آلبوم ها شوم و بعد به سراغ دفترهایم بروم که از سال ٧٠ تا حالا زندگیم را در آن ثبت کرده ام .

به این فکر می کنم سال ها بعد دلم می خواهد چه خاطره ای از تولد 34 سالگیم داشته باشم ؟

و همچنین واقعا اگر قرار باشد خودم را توصیف کنم چه خواهم گفت؟

اول سری به این 20 سال اخیر بزنم تا بعد....

شاید ادامه داشته باشد...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٦ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

یک هفته ای که گذشت روزهایی بود که کلی برایش نقشه کشیده بودم و بیماری بی خبر همه را بهم زد ولی متوجه شدم که زندگی بی رویا و تخیل از زندگی بدون برنامه تلخ تر است....

سال خوبی در پیش داشته باشید....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٥ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody