دیبای چهلتکه

شب یلدا برایم شب مهمی است ، شبی که ریشه در فرهنگ و زندگی ما دارد . دلم نمی خواست این شب را تنها باشم و نیستم . اگرچه آدم هایی که دوستشان داشتم در این جمع کم هستند و جای خیلی ها برایم خالی خواهد بود ولی خدا را شکر که جمعی هست و مراسم شب یلدایی.

امشب اما تو خیابان گردی هایم ، دم گل فروشی سبد  گل های مجللی را دیدم که برای تزئین میوه  های اهدایی دامادی به عروسش اراسته شده بود . مجلل تر از سبد گل های عروسی . کاش اینهمه سلیقه و بریز و بپاش عشقی با دوام نصیبشان کند.

باید اعتراف کنم که ته ته دلم غبطه خوردم و دلم هدیه شب یلدا خواست . با تمام شلوغی های دور و برم  دلم تنهاست و همین باعث می شود به بیراهه برود و افسارش دستم نباشد.  و اینجوری می شود به یک اخم می شکند و به یک لبخند شاداب می شود.

این وابستگی کاذبش را دوست ندارم . همین وابستگی مرا مجبور می کند برای تولدی کیک بپزم که می دانم هیچ وقت نخواهد دانست که همین کیک پختن چه شوری بهم داد و می دانم که نمی توانم دلیل کیک پختنم را برای هیچ کس توضیح دهم و حتی نمی توانم کیک را با کسی شریک شوم ...

کاش اینهمه شور و انرژی در جایی صرف می شد که قدرش را می دانستند...

کاش

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۳٠ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

از پنجشنبه شب تا حالا بدجور دلم هوای مکه و مدینه کرده است ...

امروز هم دلم اون حال و هوای مسد شجره را خواست ، زمانی که محرم شدیم و باران گرفت ...

 عجیب دلم می خواهد دوباره اون لحظات برایم تکرار شود...

 یک لحظه هایی هست توی زندگی که همون موقع هم می دانی لحظات بزرگ وارزشمندی هستند و دلت می خواهد هیچ وقت تمام نشوند ولی جبر دنیاست و گذر عمر...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۸ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

روزهای تعطیلی هیچ وقت طبق برنامه پیش نمی رود. روزهای تعطیلی نه درس می خوانم و نه کاری انجام می دهم ...

فقط و فقط جلوی تلویزیون ولو می شوم و حتی تلویزیون هم نگاه نمی کنم ...

 پریشب دم اذان صبح سه تا شهاب توی آسمان دیدم و طبق عادت خواستم آرزوهایی را همراهشان کنم...

آرزوی اول را گفتم و دومی را هم ...

ولی برای سومی هیچ آرزویی نداشتم ...

هیچی ...

خیلی حس خوبی نبود ولی به دیدن سه تا شهاب نورانی بعد از سال ها می ارزید...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٥ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

بهم میگه : باید نوع نگاهت را عوض کنی ، باید کمی مثبت تر فکر کنی و از این دید انتقادی دست برداری . سعی کن توی هر چیزی نکات مثبتش را جستجو کنی و حتی اگر این اتفاق سخت ترین و دردناک ترین مصیبت ها باشد ...

 می گه : برای اعتماد داشتن به آدم ها باید تلاش کنی و بهشون فرصت بدی اعتمادت را جلب کنند وروی نکات ارزنده آنها تمرکز کنی...

 بهش نگاه می کنم و می گویم به زبان آوردنش و پیدا کردن نکات مثبت برای من کار سختی نیست ولی هر چقدر هم بگویم و خوشبینانه رفتار کنم باز ته دلم باور نداره ...

راستش نمی خواهم خودم را گول بزنم ولی از طرف دیگر می بینم حتی به دلم هم اطمینان ندارم و با اینکه معمولا متوجه شدم که درست می گه ولی بهش گوش نمی دهم ...

می ترسم به خودم امید واهی بدهم ...

 می ترسم چون هر وقت تلاش کردم که مثبت فکر کنم با سر به سنگ خوردم ...

 مثل اون شبی که فکر می کردم مرا دعوت کرده تا روابط نزدیک تری را شروع کنیم و بعد دلبر تازه اش را بهم معرفی کرد...

حالا نمی خواهم باور کنم که من برایش ارزش دیگه ای دارم ...

نمی خواهم قبول کنم که بهم نظر مثبتی دارد و به پیشنهادات و سخنان گوش می دهد و به کارشان می بندد هرچند اولش توی ذوقم می زند...

نمی خواهم باور کنم توی کار روی من حساب می کند و بهم اطمینان دارد ...

نمی خواهم قبول کنم ، چون می ترسم با قبول همه اینها دلم بیشتر برایش بلرزد و باز روز از نو ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۳ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

وقتی باد پاییزی با شدت هرچه تمام تر برگهای زرد پاییزی را از درخت جدا می کرد به این فکر می کردم که من هم به یک باد قوی نیاز دارم تا عادت های نخ نما شده ، عقاید وافکار منفی و حتی آدم هایی که تاریخ مصرفشان در زندگیم گذشته بکند و ببرد....

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٢ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

می دونم که عصبانیم ولی نمی دونم چرا ؟

 یعنی آنقدر علل و اسباب هست که نمی دانم کدامش ریشه اصلی این خشم است .

 عصبانیم از دست کسی که خیلی چیزها را بهش مدیونم و احساس می کنم بی اهمیت ترین آدمی هستم که دور و برش حضور دارد و هیچ کدام از کارهایم برایش ارزشی ندارد و تمام زحماتم را زیر سئوال می برد...

عصبانیم از دست همکارام که هستند که باشند و نه اینکه دلسوز کار باشند و این مرضشان را کم کم به من نیز منتقل می کنند.

عصبانیم از دست دوستانم که با همه لطف و محبتشان اینهمه ازشون دورم ...

عصبانیم از دست خودم ...

این آخری زیر تمام آنها مدفون است و دمارم را در آورده ...

عصبانیم که چرا نتوانسته ام خودم و عملکردم را آنطور که باید و شاید به او نشان دهم

عصبانیم که چرا ارزش هایم آنقدر تضعیف شده اندکه تحت تاثیر آدمهایی چون همکارانم قرار می گیرم

عصبانیم که چرا محبت دوستانم را نمی فهمم و قدر نعمت حضورشان را نم یدانم

عصبانیم که چرا نمی توانم خودم را دوست داشته باشم و اینقدر بد با خودم تا می کنم ....

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۱ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

من کاملا به رابطه بین افکار و جسم اعتقاد دارم و مطمئنم خیلی از دردهای جسمانی نتیجه افکار منفی ذهنمان است . کتاب شفای زندگی کاملا این موضوع را توضیح داده و دقیقا به تفکیک عضو به فکر مخرب درون اشاره کرده است .

 این موضوع کاملا در مورد من صدق می کند . خیلی وقت ها با اینکه به ظاهر با تمام خوشبینی به موضوعی نگاه می کنم ولی درد که به سراغم می آید می فهمم که هنوز در اعماق ذهن با مشکل کنار نیامده ام و نکات مثبت قضیه را باور ندارم .

 نمونه اش این کمر درد لعنتی است که بدجور گیرم می اندازد. بعد از مدتها دوباره سرو کله اش پیدا شده بود و به سراغ کتاب رفتم و دیدم دقیقا به مشکلی که این روزها درگیرشم اشاره می کند .

عدم امنیت شغلی

 با اینکه به ظاهر این ماسله را حل کرده بودم و برای خودم برنامه ریزی کرده بودم که در صورت تعدیل نیروی شرکت به کدام کارها برسم ولی باز ته ته ذهنم می ترسم .

 ترسم از بیکار شدن نیست ترسم ازتکرار تجربه تلخ ٣ سال پیش است که ٢ سال خانه نشین شده بودم و با وجود برنامه های بسیار زیادی که می ریختم زمانم بین رختخواب و جلوی تلویزیون سپری می شد.

 دلم نمی خواهد به ان دوران برگردم .  تجربه آن زمان نشان داده است که آدمی نیستم که توی خانه بنشینم و کار کنم و برای پیش رفتن احتیاج به حضور در اجتماع دارم . با این وجود ترس از بی ثمر بودن همیشه مرا به سمتی سوق داده که خودم را برای آ« زمان که مجبور شوم خانه بمانم آماده کنم ولی می دانم که خانه و فضای آرمش محیط مناسبی برای پیشرفت من نیست.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٤ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

شجاعت ...

 صفتی که اینروزها ذهنم را بدجور مشغول کرده است ...

خودم را خیلی شجاع نمی دانم ولی از آدمهایی که دور و برم هستند توقع دارم که شجاع باشند . متوجه شدم یکی از بزرگترین معیارهایم برای ارزیابی آدم ها شجاعتشان است ...

اینکه جرات ریسک داشته باشند ..

اینکه از جواب نه نترسند ...

 اینکه قدم بردارند و مسئولیت قدم هایشان را برعهده بگیرند...

 خوب است به جای اینکه شجاعت را از آدم ها متوقع باشم آز خودم شروع کنم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٢ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

همیشه تغیییر برایم سخت است حتی اگر از وضعیت موجود راضی نباشم ولی ترس و عدم امنیت نهفته می ترساندم و همین باعث می شود در شرایط نه چندان مطلوب بمانم و اذیت بشوم ولی گامی برای تغییر بر ندارم . البته می دانم که وضعیت الانم خیلی بهتر از قبل است و حداقل فکر تغییر را می کنم ولی در گذشته تمام نشانه ها را نادیده می گرفتم و همین باعث می شد برای تغییر هیچ آمادگی نداشته باشم و یکهو تمام پلها خراب می شد و تمام ریسمان ها گسسته ...

و حالا یک تغییر عظیم پیش رو است . تحولی در محیط کار که همه آن ساختار امن قبلی را بهم می ریزد و شاید جایی برایم در این سیاست های جدید نباشد...

و مدت ها بود که به خاطر وابستگی بیمار گونه ام به آدم های اینجا سعی در تغییر محیط کارم داشتم و حالا که قضیه جدی شده بعد از هر مصاحبه جدید دلم می گیرد و برایم دل کندن ازشان سخت است

و ته تهش حوصله آدم های جدید را ندارم ، حوصله ساعت هایی که باید با نیروهای قدیمی شرکت جدید کلنجار بروم و نگاه های خصمانه شان را تحمل کنم را ندارم ...

و می دانم اگر من خودم زودتر وضعیت موجود را تغییر ندهم ، شرایط بیرونی دوباره تغییری خواهد داد که بسیار درد آور تر خواهد بود...

دل کندن سخت است ، خیلی سخت حتی برای من که عادت کردم به دل کندن از آدم ها.....

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٩ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

نمیدانم از کی این دوستی شروع شد

شاید از آن شب که باهم به عروسی رفتیم ؟ ولی حتما قبلترش چیزکی بین ما بوده که آن شب را همراه شدیم

خوب من و تو تنها بودیم در میان خیل مردانی که همکارمان بودند و همین نزدیک ترمان کرد ولی کم کم بقیه هم آمدند و ما در میان مشکلات نزدیک تر شدیم ....

نزدیک و نزدیک ولی نه خیلی که کاملا عریان کنم زندگیم را برایت ولی هردو بهم  سود می رساندیم .

شاید به قول بقیه خبرچینت بودم و تو نیز واسطه ای میان من و انکه دلم پیشش بود

و بعد کم کم دور شدیم نفهمیدم چرا ولی دور شدم ازت شاید تو همان جا بودی ولی من دور شدم ...

 راستش را بگویم اعتمادم را از دست دادم  و این روزها ته ته دلم موذیانه فکر می کنم که تو نخواستی و رای او را زدی و اگر می خواستی امروز من و او سرنوشتی دیگر داشتیم  ، شاید در کنار هم ...

حالا خیلی راحت می توانم بهت دروغ بگویم

خیلی راحت می توانم ندیده ات بگیرم و خیلی راحت می توانم از اینکه سنگ صبورت باشم کنار بروم ...

دلم نمی خواست یک دوستی ساده اینگونه ویران شود ولی تجارب قبلی و احساسات قلبیم فاصله را توصیه می کنند...

هر وقت نیاز داشتی آمدی و وهنگام خوشی فراموشم کردی...

هر وقت بهت نیاز داشتم از سر بازم کردی...

شاید مهری نبوده که اینگونه کاسبکارانه با هم برخورد کردیم

دلم را بدجور شکسته ای...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٧ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

یکهو تو اوج کار روی آلبوم موسیقی بی هوا کلیک می کنی و اولین فولدر ار باز می کنی و همین باعث می شود دیگر نتوانی کار کنی ... حتی دلت نمی اید دستت را دراز کنی تا دستمالی برای پاک کردن اشک هایت برداری ...

 این نوستالژی موسیقیایی پدرت را در می آورد دختر جان و این آلبوم که یک سالی بود گوشش نمی کردی ...

 یادت است دوسال پیش تو آن بعد از ظهر تابستانی سرگرم کار بودی که که آهنگ If you go away  این آلبوم مجبورت کرد به اون سرو عزیز خیره بشی و سکوت کنی تا آهنگ تمام شود و بعد دلت از تمام اون حس عمیقی که این آهنگ ریخته بود تو روحت گرفته بود و سعی کردی به آینده خوشبین باشی و بگی هنوز نیامده که بره ولی اگر بیاید و بماند....

یادت هست سال بعدش که نیامده رفت اونم درست زمانی که انتظار ماندنش را داشتی به خودت و این آهنگ لعنت فرستادی که همش تقصیر ضمیر ناخود آگاهت بود که اینجوری پرش داد...

یادت هست که دیگه دلت نمی خواست این آلبوم عاشقانه را باز کنی ....

 یادت هست که دیگه هیچ کدام از این کلمات برایت مفهوم نداشت و مسخره بود...

 اگر اینها یادت نیست ولی خوب به یاد داری که خیلی سعی کردی سر خودت و دلت را شیره بمالی....

و حالا امروز دوباره این آهنگ لعنتی لغت به لغت توی سرت تکرار میشه و یادت میوفته که چه بازی خوردی از روزگار و آدمهایی که فکر می کردی دوستت دارند...

If you go away
On this summer's day
Then you might as well
Take the sun away
All the birds that flew
In the summer sky
When our love was new
And our hearts were high
And the day was young
And the nights were long
And the moon stood still
For the night bird's song

But if you stay
I'll make you a day
Like no day has been
Or will be again
We'll sail on the sun
We'll ride on the rain
And talk to the trees
And worship the wind

But if you go
I'll understand
Leave me just enough love
To fill up my hand

If you go away
As I know you will
You must tell the world
To stop turning
'til you return again
If you ever do
For what good is love
Without loving you?
Can I tell you now
As you turn to go
I'll be dying slowly
'til the next hello

But if you stay
I'll make you a night
Like no night has been
Or will be again
I'll sail on your smile
I'll ride on your touch
I'll talk to your eyes
That I love so much

But if you go
I won't cry
Though the good is gone
From the word goodbye


If you go away
As I know you must
There is nothing left
In this world to trust
Just an empty room
Full of empty space
Like the empty look
I see on your face
And I'd been the shadow
Of your shadow
If you might have kept me
By your side

IIf you go away...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٦ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

مدتها بود بهت فکر نمی کردم ولی توی این هفته بار ها توی ذهنم آمدی و رفتی ...

نمی دانم چه چیز تو را برایم تداعی می کند ولی همین حضور گاه و بیگاهت در ذهنم یادم می اندازد که چقدر دلم برایت تنگ شده ...

روی هم شاید ٣٠ ساعت بیشتر ندیدمت ولی تاثیرت در زندگیم بسیار عمیق بود و شاید جزو ١٠ نفری بودی که زندگیم را متحول کردند...

نوشتم که بدانم در روزهایی که به سالگرد نخستین برخوردمان نزدیک است چقدر دلتنگتم و چقدر دلم می خواست که بیشتر بشناسمت ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٥ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

چند سال اخیر هر ٢١ روز یک بار بغضی سنگین راه گلویم را می بندد و اشک ها بی بهانه جاری می شوند و من قدرتی ندارم که جلویشان را بگیرم ...

هورمون های سرکش که با جدیت وظیفه خود را انجام می دهند بهانه های منطقی هستند ولی چرا بعد از اینهمه سال اینگونه واکنش نشان می دهم ؟

امروز تو گرگ و میش صبحگاهی فهمیدم که این غم ، غم از دست دادن فرصت دیگر است برای تجربه ناب مادری...

این ماه هم گذشت و این کودکی که هرگز زاده نشد....

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody