دیبای چهلتکه

متوجه شدم از خیلی از آدم ها که به ظاهر بسیار همدیگر را دوست داریم و روابط خوبی داریم رنجشی در اعماق ناخودآگاهم دارم که نتیجه نادیده گرفتن دلخوری های این چند وقت برای حفظ دوستی و ارتباطمان است و همین موضوع سبب شده که دیگر خیلی برایشان وقت نگذارم و این موضوع کاملا غیر ارادی است یعنی متوجه شدم یک سری کارها برایم پررنگ تر از کارهایی است که در آن مجبورم با این آدم ها ارتباط برقرار کنم و همین باعث می شود کم کم ازشون فاصله بگیرم .

جالبیش اینجاست که با توجه به اینکه در زندگیم گروه های مختلفی نقش دارند و با آنها در ارتباطم ، انگار تاریخ مصرف اکثرشون برایم سر آمده یا باید یک تغییر اساسی در نوع ارتباطم باهاشون بدهم و فرق نمی کند که این آدمها از ٢۵ سال پیش سنگ صبورم بوده اند و یا ٣ سال است که در کنارشان کار می کنم و یا ١٢ سال است که در یک مسیر حرکت می کنیم . در هر صورت انگار آنها دیگر هیچ نیازی از من را ارضا نمی کنند و عملکردشان برایم غیر قابل تحمل است.

فکر می کنم وقتی که این مشکل را با همه جور آدم پیدا کردم یعنی یک تغییری در من صورت گرفته که باعث شده اینجوری ازشون فاصله بگیرم

ولی اگر جامع تر نگاه کنم از بین همین گروه ها هم آدم هایی برایم پررنگ شده اند و از حضورشان لذت می برم که قبل تر در حاشیه بوده اندو حالا بودن در کنارشان و همصحبتیشان دلپذیر است.

نمی دانم این یک تغییر مثبت است یا منفی . شاید هم یک روند طبیعی باشد چون انسان هر لحظه در حال تغییر است ولی چیزی که اذیت می کند این است که آستانه تحملم نسبت به رفتارشان بسیار کم شده و همین باعث می شود برای جلوگیری از تنش بیشتر ازشون فاصله بگیرم .

آیا آنها آینه من شده اند؟

آیا من رشد کرده ام و از دورتر به آنها نگاه می کنم و بهمین خاطر خلل هایشان به چشم می آید؟

نمی دانم  و نگرانم ....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳٠ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

روزهای دلپذیری را می گذرانم ...

روزهایی بی دغدغه نداشتن ها و با حضور آدمهایی که دوستشان دارم...

و عجیب ایکه با تمام این احوال همیشه یکی بود که از من می پرسید چرا اینهمه غمگینی ؟ و من متعجب بهش نگاه می کردم و می پرسیدم : معلومه ؟ و آنها در جواب مب گفتند که کاملا و من متعجب تر که چرا اینقدر شفافم و آدمهای دورتر با یک نگاه راز عمق دلم را می فهمند، رازی که خودم سعی در انکارش دارم ...

و همین شد که فکر کردم شاید سفر تغییری در این وضعیت بوجود آورد و رفتم سفر ...

بعد از مدتها یک سفر بی دغدغه و بی برنامه و بی مسئولیت و بدون نقاب و رودربایستی ...

سفری شاید زیارتی ، شاید تفریحی و شاید سیاحتی....

طبیعت مهربان کشورم ...

 میراث باستانی و مفخر فرهنگی ...

و خرق عادت و روزمرگی

 به همراه بودن با آدم هایی که نیازی به نقاب نداشتی برای همراهیشان ...

 نه اینکه آنان خاص بودند ذات سفر می طلبید که خودت باشی و کودک درونت ...

خودت باشی بی ادعا ...

 بدون دغدغه اینکه نکنه کاری کنم که بتی را که  ساخته ام بشکنم ...

 نکنه کاری کنم که دیگر دوستم نداشته باشم ...

و همین باعث شد که سه روز زندگی کنم

سه روز طلوع و غروب افتاب کویر را نگاه کنم

سه روز روی چمن های هتل غلت بزنم  و روی زمین کنار چشمه دراز بکشم تا از یک برگ خشک عکس بگیرم

بالای درخت بروم و باهاش درد دل کنم ...

بنشینم پیش پیر خرقان و براش از فاصله های تسلیم خودم و او بگویم ...

و از بیماری های روحم برای عارف بسطام بگویم و از فاصله تا راهی که او رفت...

باد و افتاب را بر روی پوستم حس کنم و از آبی آسمان در شگفت شوم

و عجیب اینکه بفهمم که مردمی که نمی شناختمشان ،بدون اینکه هیچ تلاشی برای جلب محبتشان کنم ،بعد از سه روز چقدر مرا دوست دارند  ....

و فهمیدم از حصار تنگ والد سلطه جویم بیرون آمده ام .

دیگر نگران این نیستم که آواز نخوانم  تا نکند کسی در دلش بگوید چه صدای بدی..

 نگران این نیستم که نخندم تا کسی نگوید چه دختر جلفی ...

نگران این نیستم که در رقص و پایکوبی دیگران شرکت نکنم تا نکند نتوانم به دعوتشان نه بگویم و مجبور شوم حرکاتی کنم که حس احمق ها را بهم می دهند و باور کردم که می توانم نه بگویم در عین حالی که از شادمانی آنان لذت می برم .

سفر ها مجبورم می کند خود جدیدم را بیشتر بشناسم و تواناییهایم را کشف کنم ....

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٩ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

آقای پلیس عزیز که صبح ها سر چهار راه پاسداران می ایستی ، کاش می دانستی که چقدر عملکردت در زندگی من تاثیر گذار است .

هر روز صبح که پیاده یا سواره پشت چراغ قرمز منتظر سبز شدنش می مانم و توی دلم بهت غر می زنم ستایشت می کنم که چگونه بدون توجه به عکس العمل دیگران کارت را انجام می دهی ...

اوایل برایم جای سئوال داشت که آیا می دانی هیچ راننده ای به تو توجه نمی کند پس چرا اینهمه با شدت و حدت دست هات را تکان می دهی و آنها را به رفتن تشویق می کنی؟ چون در هر صورت مسلم است که ساعت ٣٠/٧ صبح هیچ کس دلش نمی خواهد پشت چراغ قرمز بماند و یا لفتش دهد....

 ولی هرچه بیشتر بهت نگاه می کنم می بینم که این حس مسئولیت پذیری بالایت و انجام وظیفه درست بدون در نظر گرفتن بازخورد است که اینگونه تاثیر گذار است ..

 و من هر روز که تو را می بینم یادم می افتد که من نیز باید مانند تو عمل کنم و چشمم نگران دیدن عکس العمل دیگران نباشد....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

نفر اول:

این شبها به پارسال فکر می کنم که نبودی و یا در کل سال بیش از ١٠ بار همدیگر را ندیدیم و تجربه عجیبی بود که خودم را بدون حضور تو ارزیابی کنم ...

ارزیابی کنم که چقدر می توانم به عهدم با تو پایبند باشم و به دستوراتت عمل کنم ....

ارزیابی کنم که چقدر از حرف هایت را به یاد دارم و ملکه ذهن و رفتارم شده ...

ارزیابی کنم که اگر تو در زندگیم حضور داشتی چقدر با دیگری که از حضورت محروم بوده متفاوت عمل می کنم ...

بگذریم که نتیجه اش چندان دلپذیر من نبود و سال خوبی را پشت سر نگذاشتم و کارنامه درخشانی ارائه ندادم .

امسال اما از هر فرصت برای دیدنت استفاده کردم و هر بار به مسئولیتی که با دیدن تو بر دوشم می افتد فکر می کنم و به تو که چگونه این قطار را به ریل اصلی بر می گردانی...

و دیشب به این نتیجه رسیدم که خیلی از جلسات امسال را فقط برای دیدن تو آمده ام و نه شنیدن حرف هایت و یا دعاهایت . فقط آمده ام که کنارت باشم و از حضورت بهره ببرم و فکر می کنم این خوب نیست . اصلا خوب نیست....

نفر دوم :

راستش را بخواهی میهمانی دوشنبه باعث شد تا روابط کمی گرم تر شود . البته فکر می کنم تو خواستی وگرنه می توانستی همانطور مثل قبل مرا نادیده بگیری ...

 و مطمئن باش که من روی این صمیمیت هیچ حسابی باز نخواهم کرد... 

ولی خوشحالم

نفر سوم :

پسر جان برایم جالب بود که تو مرا یادت بود و بیشتر از آن برایم جالب بود که از دیدنت خوشحال شدم . گرچه ارتباط برقرار کردن میان جمع همکلاسی ها سخت است ولی من تصمیم گرفته بودم که بهت نزدیکتر شوم و سعی خودم را کردم ولی نمی دانم آیا باز هم همدیگر را خواهیم دید یا نه....

نفر چهارم :

همیشه ۵شنبه شب ها یادی از تو می کنم  گرچه هیچ وقت ۵شنبه شبی دلپذیر باهم نداشتیم ولی امروز به این موضوع فکر می کردم که عمل کرد تو باعث شد که شجاعت و اعتماد به نفسم را بگیری ...

هر بار که می خواهم به کسی نزدیک شوم می ترسم که در زندگیش زنی حضور داشته باشد که با آمدن من ، بلایی که تو سرم آوردی بر سرش بیاید و همین باعث می شود که شجاعت جلو رفتن را نداشته باشم ...

نفر پنجم :

(نفر پنجم خودم هستم )

هفته عجیبی بود . پر از آدم هایی که دوستشان داری ...

لطفا یاد بگیر که قدرت نه شنیدنت را بالا ببری و با یک نه زندگیت به مخاطره نمی افتد...

لطفا روی صداقتت با من بیشتر کار کن تا همه را به چشم یک دروغگو نبینی ...

لطفا برو و کلردیزپوکساید بخر تا همین ۴ تا دندانت را از دست ندادی...

لطفا با من مهربان تر باش...

لطفا.....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٠ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

غمی که ۵ شنبه شب ها توی دلم است صد برابر دلگیر بودن غروب جمعه است . با اینکه معمولا ۵ شنبه ها مهمانی خانوادگی برپاست و مفری از تنهایی هست ولی یک جورایی انگار ۵ شنبه شبها زمان مقدسی است که با هرکسی نمی توانم تقسیمش کنم و همین باعث می شود تا تنها بمانم و ٨٠ درصد مواقع از این تنهایی راضی نیستم .

۵شنبه شب ها زمان مقدسی است برایم . بعد از یک هفته روزمرگی یک روز را برای خودت بوده ای ، جاهایی رفته ای و با آدم های متفاوتی برخورد کرده ای ، به کارهای شخصی و خودت رسیده ای ، آرایشگاه ، اپیلاسیون ، خرید و ناهار خوبی خورده ای ولی شب که می شود دلت می خواهد تمام این لذت ها را با کسی تقسیم کنی . دلت می خواهد از لحظات آخر این روز متفاوت بیشترین بهره را ببری و لذت با کسی بودن را تجربه کنی و وقتی کسی نیست می فهمی که تنهایی... ۵ شنبه ها روز تنهایی است دوستانت همه سرگرم خودشان و زندگی فردیشان هستند ، مانند خودت و به خودت اجازه نمی دهی با حضورت این حق را ازشان بگیری همانطور که خودت حوصله نداری کسی برای ۵ شنبه هایت نقشه بریزد ولی بعد از غروب ۵شنبه وقتی بی هدف توی خیابان پرسه می زنی می بینی که چه حسرتی به باهم بودن ها داری و هرچقدر هم خودت را مجاب کنی که تنها بودن بهتر از همراه بد داشتن است ولی باز حسادت می کنی...

عجیب است که حتی در طول هفته نمی توان بشنوم که کسی از ۵شنبه هایش بگوید و عجیب تر اینکه این حس را در مورد جمعه ها ندارم . شاید چون جمعه ها هیچ وقت روز دلپذیری برایم نبوده است.

۵شنبه شبها برایم مقدسند ، آنقدر که نمی توانم با هرکسی تقسیمشان کنم و نمی توانم هرکسی را به این حریم راه دهم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٠ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

دیشب فکر می کردم قرار است یکی از بدترین شب ها را بگذرانم. معمولا هیچ شبی با حضور تو  به خوبی سپری نشده و هربار با کلی غم برگشته ام . فکر می کردم دیشب هم همانطور خواهد بود. مجبورم برات فیلم بازی کنم و ادای آدم های بی تفاوت را در بیاورم ولی اینطور نشد.

شب عجیبی بود. دلم نمی خواست ببینمت نه تو و نه همراهت را و فقط به خاطر تمام محبت های میزبانی آمدم که همیشه سنگ صبورم بود و امید داشتم این بار هم حضورش بهم کمک کند.

 تا لحظه آخر هم به زمین و زمان بد وبیراه می گفتم  ولی می دانستم ته ته دلم می ترسم از اینکه باز تو را ببینم . می ترسم از اینکه باز بشکنم و باز غمگین .

ولی آمدم و با خودم عهد کردم که به نداشته ها فکر نکنم . می دانم که تو یک رویایی و بیش از یک رویا نباید ازت انتظار داشت چرا که واقعیت با تو غیر تحمل است و تصمیم گرفتم رویایم را تو عالم واقعیت خودم بسازم .

 تصمیم گرفتم به این فکر نکنم که چرا در زندگیم نیستی و فقط از اینکه روبرویم نشستی لذت ببرم و بس .

 و اینجوری شد که یک شب خوب را در کنار کسانی که دوستشان دارم گذراندم هرچند که مهرشان  زمین تا آسمان با دیگری فرق می کند.

ولی فهمیدم در مورد تو باید با خودم صادق تر باشم  و حذفت از زندگیم به دلیل حضور مستمرت بسیار سخت است

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۸ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

یک سری واقعیت ها است که باید قبولشان کنم ولی آنقدر در اعماق وجودم انکارشان کردم که قبولشان برایم سخت است...

 من باید قبول کنم که نمی توانم روی کمک کسی حساب کنم و برنامه های زندگی و هدف هایم را باید طوری تنظیم کنم که خودم دست تنها قادر به انجام دادنشان باشم و اگر نیاز به کمک داشته باشم باید در ازایش چیزی بدهم ...

 قبول کنم که تنهایم و ته ته وجودم خیلی مایل به تغییر این وضعیت نیستم

قبول کنم که دوست داشتن را شرم آور می دانم و دلم نمی خواهد آدم ها بفهمند که دوستشان دارم

قبول کنم که خیلی از برنامه ها را برای این تنظیم می کنم جونکه فکر می کنم آدم های موفق این کار ها را کرده اند و نه به خاطر اینکه دوست دارم آن کارها را انجام دهم...

قبول کنم که دلم می خواهد وضعیت مالیم را سر و سامانی بدهم ولی هنوز تو ناخوداگاهم به این نیاز نرسیده ام...

قبول کنم که خیلی از برنامه های زندگیم فقط حرف است و به عمل نمی رسد و همه اش هم به خاطر بند اول این نوشته است.

قبول کنم که نمی دانم چه کارهایی را که دوست دارم انجام دهم .

قبول کنم که در گذر زندگی نیاز ها و لذت هایم عوض شده ولی من برای شناخت دوباره خودم وقت نگذاشته ام ....

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٤ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

چه کار باید بکنم؟

چه کار می کنم؟

چه کار می تونم بکنم؟

هیچ جوابی برای سوال های بالا ندارم و فقط می دانم  که باید شجاعت تغییری اساسی در زندگیم به وجود آورم . حاضر نیستم همانطور که الان خودم را به خاطر عدم موفقیت در دهه بیست سرزنش می کنم ١٠ سال دیگر  سی سالگیم را هم از دست رفته به حساب بیاورم.

باید کاری کنم. شجاع باشم و جلو بروم....

تغییر همیشه سخت است و همیشه آنقدر ازش فرار کرده ام که به بدترین وجه مجبور به پذیرش آن شده ام ...

زمان تغییر است

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٢ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

می گویند روز دحو الارض روز رحمت است و امروز به تمام رحمت های زندگیم فکر کردم...

غم سنگینی که ته ته دلم بود را ندید گرفتم و به نعمت های ساده زندگیم فکر کردم ...

نعمت حضور آدم های بزرگی در زندگیم ...

نعمت دوستانی که میشه باهاشون از ته ته دلت حرف بزنی و یا براشون کلی غر بزنی...

نعمت دوستانی که در کنارشان لحظاتی را می گذرانی که لبریز از شادیند...

نعمت خانواده ای خوب که میشه بهش افتخار کرد...

نعمت سلامتی ...

نعمت خوردن کلی خوراکی خوشمزه ...

نعمت پوست کندن میوه ...

نعمت نقاشی کردن ...

نعمت بافتنی بافتن...

نعمت صحبت کردن با خدا ...

نعمت سکوت کردن ...

نعمت دوست داشتن و دوست داشته شدن...

نعمت دوست داشتن و نادیده گرفته شدن ...

نعمت نادیده گرفتن و دوست داشته شدن...

نعمت راه رفتن زیر باران ...

نعمت رانندگی شبانه توی مه ...

نعمت دیدن آفتاب و آسمان آبی...

نعمت دیدن برگهای جدید گلدان ...

نعمت شنیدن صدای گنجشک ها ....

نعمت ..............

و حیف که بیشتر وقت من صرف غصه خوردن برای نداشته هایی است که نبودنشان عین نعمت و رحمت است....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٢ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

کشف کردم ٢ ساعت دیر تر از خانه بیرون رفتن باعث می شود که آرامش بیشتر و استرس کمتری داشته باشم و در حالت عادی این یعنی صبح ساعت ۵ بیدار شدن و ٢ ساعت وقت اضافه تا به همه کارهای عادیم برسم و بعدشم نیم ساعتی جلو تلویزون خاموش یا روشن ولو شوم و یواش یواش برای خروج از خانه خودم را گول بزنم.....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۸ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

هر کاری هم بکنم هنوز تاثیر عمیق نگاهت تو آن روز گرم تابستان از چهار چوب در از دلم پاک نشده و هنوز نصف بدبختی هایم به خاطر این است که توی چشم هات دنبال تکرار آن نگاهم .

 هنوز وقتی ناراحتی و عصبانی تمام غم دنیا رو دلم می نشیند و دلم می خواهد سنگ صبورت باشم و آرامت کنم...

هنوز کوچکترین حرکتت برایم معنا دارد و نمی توانم قبول کنم که هیچ چیز در وجودت نبوده و نیست . گرچه می دانم دیگر هیچ چیز نیست .

وقتی خوشحالی دلم می خواهد منهم نقشی داشتم در این شادی ...

وقتی به بهانه دیگران و به نیت تو کاری می کنم دلم می شکند که بی اعتنا از کنارش می گذری

وقتی می بینم خیلی راحت من را فراموش می کنی و نبودن من برایت محسوس نیست دلم می گیرد...

وقتی می بینم انگار نبودنم خوشحال ترت می کند و بودنم عذابت می دهد، بیشتر می شکنم...

کاش می دانستی کوچکترین و ساده ترین رفتارت چه تاثیری در روحم می گذارد.

کاش می دانستی این بازی را که خودت یک طرفه شروع کردی و خودت تمامش کردی به چه قیمتی برایم تمام شد...

کاش می دانستی ولی می دانم که هیچ وقت نخواهی دانست....

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٦ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

١- حل کردن دانه های قهوه در آب جوش(لذت زمستانی)

٢-ریختن شربت آلبالو در آب سرد ( لذت تابستانی)

٣- نگاه کردن به آسمان به خصوص وقتی ابری در آن است و عظمتش بیشتر می شود

۴- پوست کندن میوه

۵- سبزی پاک کردن

و......

دیشب هنگام ظرف شستن به این فکر می کردم که باید دیدم را به کارهای خانه عوض کنم . سال هاست که می شنوم کار با دست سبب فعالیت بیشتر مغز شده و خلاقیت و تفکر بیشتر می شود و یا کار هایی که تمرکز می طلبد و تمام اینها در کار خانه جمع است. ظرف شستن مجبورت می کند تا با هردودستت درگیر شوی ...

اتو کردن تمرکز خاص خودش را می خواهد

سبزی پاک کردن و خرد کردن و آماده کردن مواد غذایی برای آشپزی همه و همه بهت کمک می کنند تا از هردو دستت کار بکشی ...

اینجوری شاید زندگی و خانه داری برایم آسان تر و دلپذیر تر شود...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٥ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

از آن روزهاست که دلم می خواهد زیر پتو باشم و منظره بارانی و برفی را از پشت شیشه تماشا کنم .

شیر و عسل داغ بخورم و کتاب ها یا مجلاتی بخونم که بهم حس خوب متفاوت بودن را می دهد.

 بعدش نقاشی بکشم و موسیقی خوبی گوش کنم .

از آن روزهاست که حوصله آدم ها و ارتباطات را ندارم .

حوصل آفتاب را ندارم .

حوصله رنگ های شاد پاییزی را ندارم .

 حوصله اجرای برنامه هایم را ندارم .

دلم خلوت خودم را می خواهد که آن را هم ندارم .

در عین تنهایی خلوتی را که دلم می خواهد ندارم .!

عجیب است که این را هم از خودم دریغ می کنم .

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٤ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

هدفون را که گذاشتم رو گوشم ، شروع کرد به خواندن . دیگر دنبال فایل موسیقی نگشتم و دگمه play را نزدم . به جیک جیکش گوش کردم و تو دلم دعا کردم که پر نزند . دلم می خواست همه ساکت می شدند و به آوازش گوش می کردیم . دلم می خواست هیچ صدایی نبود.
این روزها دارم حداکثر تلاشم را می کنم تا به طبیعت نزدیک شوم . فهمیدم که لمس طبیعت صبری می خواهد که اگر کمی دیگر می گذشت و در زندگی شهری می ماندم ، حتما از دستش می دادم .
صبر برای دیدن طلوع خورشید ، صبر برای دیدن افتادن یک برگ زرد لرزان ، صبر برای دیدن پرواز پرنده ها و شنیدن صدایشان . طبیعت خیلی چیز ها برای یادگیری دارد و من غفلت می کنم از حضور در آن.
هر بار در برنامه ریزی هفتگی پیش بینی می کنم شب به لواسان بروم و طلوع افتاب را از تراس محبوبم نظاره کنم و نمی شود.
بعد قول می دهم حداقل هفته ای یک بار طلوع آفتاب را از تپه های بالای خانه ببینم ، نمی شود !
بعد وعده دیدن غروب آفتاب را در لواسان نادیده می گیرم و یکی از پل های روی بزرگراه همت رضایت می دهم ، نمی شود.
بعد قول می دهم که حداقل یک شب در هفته بعد از پیاده روی شبانه روی چمن های پارک طاقباز بخوابم و ستاره ها را نگاه کنم ، واضح است که این هم عملی نمی شود.


قناعت می کنم به گذر از بید های بزرگراه امام علی و رزهای سفیدش با سرعت 120 .
طبیعت عجیب است .

شگفت انگیز است

و آموزگاری صبور که مجبورت می کند صبر را بیاموزی

و عظمت را درک کنی .
و فکر کنی .

و کشف کنی .

و من عجیب غفلت می کنم از آن.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

دلم یک هفته مرخصی می خواهد . وقتی کارهای عقب افتاده ام را مرور کردم دیدم اگر یک هفته سرکار نروم خیلی از بارها از دوشم برداشته می شود.

ولی می دانم اگر یک هفته خانه بمانم از تو رختخواب بیرون نخواهم امد و لذت خواب صبح و بعد از ظهر نمی گذارد به کار های عقب افتاده برسم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody