دیبای چهلتکه

عصبانیم

خشم تا اعماق وجودم رخنه کرده و از درون ویرانم می کند.

 سالها پیش هنگامی که به دوران قاجار رسیدیم و عهد نامه ها ی ترکمنچای و گلستان را خواندیم از بی کفایتی مردم و مسئولین آن زمان برایمان گفتند و از برباد رفتن سرزمینم .

 و حالا من نیز در زمانی مشابه زندگی می کنم و مانند مردم آن زمان عمل می کنم .

 اگر سال ها بعد کسی پرسید چگونه سهم 75 درصدی ایران از دریای خزر به 10 درصد رسید هیچ ندارم که بگویم .

اگر گفت گوای سیستان و بلوچستان چه شد ؟ نگاهش خواهم کرد

 و اگر سراغ جزایر خلیج فارس را بگیرد چه؟

نفت پارس جنوبی؟

چاههای نفت مرزی عراق که آنها از آن بهره برداری می کنند؟

غرامتی که باید از عراق می گرفتیم ؟

 و غرامت هایی که بابت عدم تعهد به قرارداد ها به کشور های مختلف بخشیدیم ؟

من برای آیندگان هیچ ندارم بگویم جز اینکه آن زمان که سرزمینم حراج می شد به فکر بنزین ماشینم بودم و 81 هزار تومان پولی که قرار بود به حسابم بریزند.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٧ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

پیاده روی های شبانه تجارب عجیبی به همراه دارد.

 وقتی از در خانه بیرون می آیم می فهمم که نیتم پیاده روی بوده و هدف رفتن است و نه رسیدن و آنوقت است که سردرگمی آغاز می شود.

خانه ای در سر چها راه داشتن بهم این امکان را می دهد که یکی از 4 جهت اصلی را انتخاب کنم .شمال ، جنوب ، شرق یا غرب و انتخاب هر یک از این مسیر ها مستلزم مرور خاطرات زندگی 33 ساله ام در این محل است.

اگر از شمال بروم  تمامی سال های دبستان و راهنمایی خیلی کم رنگ و دهه 20 زندگیم شفاف و پر رنگ مرور می شود. لحظات خوب و بدی که سر بالایی تیز خیابان را بالا می رفتم تا به اتوبان برسم و اون پل عابر نفس گیری که حسن ختام پیاده روی سنگینم بود و از بالاش می دیدم اتوبوسی را که منتظر من نمی شود و می رود و من توان دویدن و رسیدن بهش را ندارم . و تمام لحظاتی که خسته از یک روز پر تلاش کار یا درس از مرکز شهر به خانه بر می گشتم.

اگر از غرب بروم به واسطه خانه امن مادر بزرگ تمام دلتنگی های چندین ساله ام بیرون می ریزد و یادم می افتد چقدر دلم برایشان و خانه دوست داشتنیشان تنگ شده .

مسیر جنوبی همیشه برایم آینده را تداعی می کند خانه هایی که  ته دلم آرزو دارم در یکی از آنها ساکن شوم و خیابان هایی که با درختان قد برافراشته محیط دلنشینی را برایم می سازد.

 مسیر شرق اما مهجور ترین مسیر است . هیچ خاطره ای ندارم ازین مسیر و تازه یک  چند ماهی است که در حال کشفش هستم.

ولی هر شب به این فکر می کنم که چقدر سخت است که هدف رسیدن نباشد و از مسیر لذت برد و چقدر با این منش بیگانه ام. به صدای آب گوش می دهم و به ادم ها نگاه می کنم و درختان و گیاهان ولی هنوز لذت رفتن را درک نکرده ام و به همین خاطر است که رفتن اینقدر برایم سخت است.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٤ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

از بعد از دانشگاه کار کردن را شروع کردم. شاید از آن مرفهین بی درد بودم که نیازی به کار کردن و درس خواندن همزمان نداشتم.! ولی توکماکان توی ذهنم توانایی ها و مهارت ها را مرور می کردم و برای کار برنامه می ریختم.

از بعد از دانشگاه کار کردن برام جدی شد خیلی تصادفی ترم آخر کار پیدا کردم اونهم کار متناسب با رشته ام . چند سالی مشغول بودم تا اینکه یکنواختی کار حوصله ام را سر برد و این حس همزمان شد با برچیده شدن شرکت و .....

زمان زیادی گذشت تا دوباره کار کارمندی پیدا کنم و توی این مدت تجربه های زیادی را از پروژه های متفرقه کسب کردم ولی کلا دغدغه اصلی زندگیم کارو پول نبود . کسب تجربه بود و یاد گیری . تمام شکست ها و پیروزی هایم یک هدف داشت کسب تجربه برای کاری خوب.

چند سال پیش بعد از یک سفر عجیب دوباره کارمند شدم. محیطی خوب و همکارانی خوب تر. یک سالی هر روز صبح با شور ونشاطی عجیب به سر کا رمی رفتم. کارم را دوست داشتم و همکارانم را نیز.

حالا بعد از چند سال نه اون آدم ها مانده اند و نه آن شور کار .هنوز کارم را دوست دارم ولی احساس می کنم مانند ویولون زدن پیش جماعتی است که نابینا و ناشنوا هستند نه تلاشم را می بینند و نه نتیجه اش برایشان فرقی میکند. کیفیت برایشان مهم نیست و اگر تلاشی در راستای بهتر شدن کار و نتیجه اش انجام دهی برایشان بی تفاوت است. اگر سمیناری مرتبط باشد شرکت کردن در آن را اتلاف وقت می دانند و معتقدند یادگیری باعث بالاتر رفتن سطح توقع کارمند می شود. طرح های پیشنهادی با سکوت مواجه می شود .

و من هر روز باید کلی با خودم سر و کله بزنم که نباید همرنگ جماعت شد و باید مسئولیتم را به بهترین نحو انجام دهم ولی یک چیزی ته ذهنم آزارم می دهد . در هر صورت به عنوان یک انسان برایم مهم است که کاری که می کنم بازخورد داشته باشد و با خودم می گویم شاید این نیرو وانرژی جایی دیگر مفید باشد و من با حضورم در اینجا فقط کفران نعمت می کنم. ظرفیت کار اینجا همین قدر است و برایشان مهم نیست که تو باشی با اینهمه سابقه و تجربه و یا یک فرد صفر کیلومتر با سواد و توانایی محدود.

سردرگمم . وضعیت اقتصادی و بحران های پیش رو سد بزرگی است برای تصمیم قاطعی که باید گرفته شود.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٠ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

دیشب متوجه شدم با اینکه کلی برنامه ریزی کردم برای خیلی کارها و تمام و هم و غمم چند تا بیشتر نیست .

 لاغر شدن

 تدریس

پیشرفت شغلی

 و تلاش برای ایجاد ارتباط با آدمها و خروج از پوسته درونگرایی...

و غصه خوردن برای اینکه چرا تو هیچ کدام موفق نیستم!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

به سفر نرفتم با اینکه چمدانم را بسته بودم و برنامه هایم را ردیف کرده بودم
برایم مهم بود شنیدن روش گشودن گره دغدغه های زندگیم ولی به این سفر نرفتم تا بشنومشان.
ته ته دلم نمی خواست با رفتن به این سفر ادم هایی که دوستشان دارم تبدیل به آنهایی شوند که دیگر نمی توانم تحملشان کنم .
فرصتی بود که از دست رفت ولی توان استفاده اش را نداشتم .
دلم شاید خلوتی می خواست که توی این سفر نداشتم .
شاید خیلی بعد تر ها دلم بسوزد که چرا نرفتم ولی الان راضیم که نرفتم.
راضیم که به آن ده کوهستانی نرفتم و آن آدم های خاص را ندیدم و آن حرف های ارزشمند را نشنیدم .استدلال کردم که سال هاست که حرف خوب می شنوم چند بار مرور کردمشان ؟
چند بار موقع تصمیم گیری براساس آن ارزش ها عمل کردم ؟
چند بار تسلیم آنچه می دانم درست است بوده ام ؟
و چند بار تسلیم دلم وخواسته های خودم؟
سخت ترین سفر های زندگیم را با همین جماعت داشته ام . سفری که له شدم و یا سفری که نادیده گرفته شدم ولی این سفر با اینکه به سختی آنها نبود، توانی می خواست که من نداشتم .
باید بی حس می بودم و بی مسئولیت .
نقش گرمابه می گرفتم و فقط نگاه می کردم ولی من در خودم اینهمه خنثی بودن را نمی دیدم.
می دانستم رفتنم یعنی بار مسئولیت به دوش گرفتن و حرص وجوش خوردن و بالطبع عصبانیت و قضاوت و ......
شنیدن جواب سئوال هایم را از خودم دریغ کردم تا بتوانم زندگی کنم.


نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٧ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

یک روز درماه صبح که از خواب بیدار می شوم  آسمان رنگ دیگری دارد.

 یک روز در ماه جلوی آینه بیشتر می ایستم و با دقت بیشتری آرایش می کنم ...

لباس هایم را با وسواس بیشتری انتخاب می کنم ...

در آن روز حسرت ندانستن فنون دلبری را دارم ...

یک روز در ماه کودکان همه با نمک و شیرینند ...

یک روز در ماه نگاه ها معنی دیگر ی دارند...

یک روز در ماه مردان مهربانند و قابل تحمل ...

در آن روز دلخوری ها و تمام لحظات تلخ خاطره هایی دوتایی از بین می رود و جایش لحظات شیرین قدیمی زنده می شود ...

یک روز در ماه دلم می خواهد کودکی از خودم داشته باشم و با حسرت به تمام زنان و کودکانشان نگاه می کنم

یک روز در ماه تمام کار و هدف ها و ارزش هایم بی معنی می شوند و تنها دلم می خواهد مادر باشم  .

یک روز در ماه دلم می خواهد زن باشم با تمام وجود...

یک قطره خون نقطه پایان تمام این تغییرات است .

بدنم درست عمل می کند و تمام تلاش را برای یک زندگی طبیعی انجام می دهد ولی....

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٩ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

توی یک فضای مه آلودم ...

 دقیقا به خنکی مه صبحگاهی و سکوت سنگین آن  ....

 سکوت بیرون باعث شده تا درونم نیز ساکت باشد ...

هیچ حرفی برای هیچ کس حتی خودم هم ندارم ...

انگار بالاخره به پذیرش زندگی رسیده ام ...

به اینکه فقط زندگی کنم با افکار و هدف های کوتاه مدت ...

خطر ناک است ؟

نمی دانم ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٥ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody