دیبای چهلتکه

از اون شب اواخر تابستان که توی اون اتاق طبقه دوم خانه مادر بزرگ روی تخت نشسته بودیم و با دختر خاله ام به این فکر می کردیم که ممکن است هیچ وقت دیگر خاله کوچیکه را نبینیم ، تا دیروز که خبر تصمیم عزیزی را برای مهاجرت شنیدم و اینکه حداقل 6 ماه دیگر ممکن است ببینمش روزهای زیادی ، آدمهای زیادی را بدرقه کرده ام و تکه ای از دلم را بلوکه کردم .

رفتن این آخری شاید برایم بهتر باشد چراکه بازی چند ساله ای تمام خواهد شد و کورسوی امیدی که به شکل گرفتن رابطه ای دارم از بین خواهد رفت و رها می شوم از توهم .

هیچ وقت شجاعت رفتن را نداشتم  آنهم تنهایی ولی ته دلم با رفتن به همراه دلداری بارها فکر کردم . می دانم به لطف خانواده گسترده صمیمی تنها نخواهم ماند ولی به رفتن به عنوان یک راه حل هیچ وقت فکر نکردم . شاید هم از زیر فکر کردن بهش در رفتم به خاطر تمام ترس هایم .

 می دانم  که سختی هایش بیشتر از اینجا نیست  چرا که همینجا هم به اندازه کافی غریبه و تنها هستم .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٧ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

اولین بار که اعتمادم به آدمها خدشه دار شد خوب یادم است . دخترک خجالتی که به حکم قوانین تازه منطقه بندی مدرسه ها از مدرسه همیشگیش پرت شده به یک مدرسه ای که هیچ کس را نمی شناسد و برای نمونه حتی یک نفر هم از مدرسه قبلی اونجا نیست . بقیه بچه ها اما همه از یک مدرسه هستند و یا حداقل یکی دوتا از یاران قبلی همراهشان هستند هرچند در کلاس جداگانه ای افتاده اند.

یک ماهی طول کشید تا تونستم با یک نفر دوست بشم . بغل دستیم همه زنگ های تفریح را با دوستای اون کلاسیش می گذراند و بقیه هم هر کدام گروه های خودشان را داشتند . تلخی تمام ساندویچ های زنگ تفریح اون سال بعد از بیست سال هنوز گلویم را می سوزاند.

یادم نیست چطور باهم دوست شدیم ، شاید چون مسیر برگشتمان یکی بود و تو اون کوچه های خلوت دیگر خبری از یاران قدیمی نبود و بالاجبار او (حتما او) برای دوستی پیش قدم شده بود .

زنگ تفریحم پر شد با او و در تعجبم که چرا هیچ وقت فکر نکردم که پس بر سر تمام اونهایی که زنگ تفریحش را باهاشون می گذراند چه شد؟

 مدرسه قبلی پر بود از دوستی های کودکانه که صداقت و رنگ کودکی را حفظ کرده بودند و توش خبری از بازی های بزرگ ها نبود. او هم شد یکی مثل تمام اون دوست های خالص قبلیم ولی کمی متفاوت تر که اونموقع نمی فهمیدم این تفاوت کجاست ؟و حالا می دانم این تفاوت فقط و فقط در این بود که او بازی بزرگ ها را خوب می دانست . دغدغه های نوجوانانه اش و اداهای بزرگانه اش برایم قابل پذیرش نبود . مطمئن بودم همکلاسی های سابقم هنوز به سیگار و دوست پسر و ....هنوز فکر هم نمی کنند چه برسد که اینطور بی پروا در موردش نظر دهند . دوست نداشتمش ولی به حذف تلخی ساندویچ هایم می ارزید .

یک روز توی پچ پچ های زنگ تفریح بحث مگوی عادت ماهانه خواهرش را پیش کشید و من با سادگی کودکیم بهش گفتم که چند ماهی است که تجربه اش کرده ام و صدای زنگ بحث را که برای او جالب شده بود ناتمام گذاشت .

روز بعد قبل از پایان زنگ تفریح گفت که باید کمی زود تر به کلاس برگردد و من دیرتر وارد شدم . هنگامی که دیدمش وسط جمع دوستان قدیمش ایستاده و با آب و تاب تمام تعریف های نصفه نیمه من را برایشان می گوید . ورود من باعث نشد خود را ببازد و بلکه با پررویی تمام از من خواست که تجربیاتم را برای دیگران کامل تر تعریف کنم .

و حال من در آن لحظه وصف ناشدنی بود . عصبانی و زخم خورده و با دردی که برای اولین بار تجربه اش کردم . درد خنجر خوردن از پشت شاید؟

بعد تر ها دلیل آورد که آنها به زور مجبورش کردند ولی دیگر زنگ تفریحم را با کسی تقسیم نکردم و 6 ماه بعد تحصیلم را در آن مدرسه به تنهایی گذراندم  تا سال بعد با هزار دوز کلک به مدرسه قبلی و پیش دوستان خودم برگشتم .

چند شب پیش وقتی می خواستم با خودم و ناخودآگاهم روبرو شوم تا دلیل اینهمه بدبینی و عدم اعتماد به آدمیان  را کشف کنم تمام اون لحظات دوباره پیش چشمم آمد . بعدش تمام ناروهایی که خوردم و تمام خیانت هایی که دیدم .

و حال من موندم و سالها خیانت و شکست در برقراری ارتباط به خاطر خیانت طرف مقابل .

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٥ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody