دیبای چهلتکه

تمام  شدن ها همیشه درد داشته و از آن بد تر دوران خلا بعد از آن است .

اولین بار که به این حس اگاه شدم یک غروب آخر پاییز بود که فهمیدم  تمام شدن ترم کلاس زبان یعنی تمام شدن تمام آن لحظات خوش و خنده های بی دریغ زیرزیرکی و ندیدن خانم معلم جوان زیبا. اون روز غروب دلم خیلی گرفت و ساعتها اشک ریختم.

 این روزها از آن لحظات خوش چیزی به یاد ندارم ولی تک تک آن اشک ها و بار سنگین غم خوب یادم هست.

ولی بعضی تمام شدن ها برایم مثل معجزه بود مثل تمام شدن روزهای خفقان آور مدرسه .

لحظه های شاد و خوش زندگیم دیگر مهمان ناخوانده ای داشتند به نام غم تمام شدن . سعی می کردم بهش فکر نکنم و با تمام وجود از تک تکشان لذت ببرم ولی باز یک جا این غم سرباز می کرد.

مثل اون شب مهتابی تابستانی که وسط باغچه نشستم و تمام دقایق عزیز و شاد دوسال دانشگاه را مرور کردم و به این فکر کردم که چقدر دوسال گذشته زود تمام شدو دوسال آینده چقدر زودتر تمام خواهد شد.

بعد هم آدمها پیداشون شد . آمدند و رفتند ولی آمدنشون هرچقدر تازگی داشت غم رفتنشون یکسان بود فقط  در عمق متفاوت بود .

 اون بعد از ظهر که از رستوران خوان سالار بیرون آمدم و تمام مسیرهای دنیاز ذهنم رفته بود  و یا اون شب که زیر تگرگ بهاری دم پارک قیطریه از ماشینش پیاده شدم و نمی تونستم ماشینم را پیدا کنم  و یا اون شب که تا صبح مچاله سر سجاده اشک ریختم و یا حتی این اخر که تنها 16ساعت کنارش بودم و بعد از تمام شدن 2 ساعت سرکوچه تو ماشین نشستم ، همه و همه خیلی خوب توی وجودم حک شده ...

 همین ها باعث شده که هرچه جلوتر می روم  بیشتر قدر لحظات خوبم را می دانم و در همان زمان می فهمم که دوران خوشی را می گذرانم نه مثل قدیم ها که وقتی تمام می شد یادم می افتاد چقدر بهم خوش گذشت . ولی حالا همین که می فهمم چه لحظه با ارزشی جاریست سریع یاد غم تمام شدنش می افتم  و این خوب نیست اصلا .

دیگر به دوران خلا بعد از تمام شدن هم عادت کردم ولی ....

 هر روز که می گذرد بیشتر از قبل پی می برم که خیلی خوب شد که همه چیز شروع نشده تمام شد بدون درد و رنج بیشتر ولی نمی تونم جلوی خودم را بگیرم که دقایقی پشت پنجره نایستم و حرکاتت را زیر نظر نگیرم  و ته دلم نخواهد که یک بار به پنجره اتاقم نگاه کنی.... 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳۱ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

خیلی خطرناک است که بفهمی دوباره داری میری سرکار که فقط رفته باشی...

فوقش پول در بیاری...

ولی دیگر از اون شور و شوق و طرح ها و ایده های جدید و برنامه ریزی های مفصل برای پیشرفت  و بهبود کار خبری نباشد ...

خیلی سعی کردم به این ورطه نیفتم

ولی حالا منم شدم مثل بقیه

 بی انگیزه و بی شور و نشاط

کاری باشه انجام یدهم و نبود دیگر خودم را با ایده های جدید و تعریف پروژه های نو به دردسر نمی اندازم ...

توقعی از من ندارند ...

وقتی کمیت مهمه  و کیفیت براشون فرق نمی کنه دیگر زحمت بیهوده برای چیست .... ولی آیا اینها بهانه هایی بیش نیست؟

 شاید هم از نتایج حضورهمان آدم جدیدی است که در وجودم جای گرفته است ... 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٦ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

پدرم پیر شده است ...

 می دانم این اتفاق یک شبه نیفتاده ولی می دانم طی این یک سال اخیر روندش تندتر شده ...

خیلی تند تر  ...

 آنچنان سریع که منی که در کنارش هستم کاملا متوجه می شوم ...

پدر هر لحظه و دقیقه پیر تر می شود  و کند تر و من سردرگمم ...

 شاید این شلوغی های زندگیم بهانه ایست برای فرار از رویارویی با این واقعیت...

باید مواظب باشم که کاری نکنم که بعد پشیمان از قدر ندانستن لحظه ها باشم ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٤ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

روزهای شلوغی بود ...

 سفر...

مهمانی ها ...

و دیشب میان همه این شلوغی ها فهمیدم که باز معجزه شده و من یک قدم دیگر بزرگ تر شدم و تغییر کرده ام واین تولد دوباره توی تمام این شلوغی ها گم شد...

 باز با خود جدیدی روبرو هستم که نمی شناسمش و دیگر نمی توانم تعاریف قبلی را از خودم ارائه بدهم ....

حالا  زمان نیاز دارم تا با خودم خلوت کنم و این بار برای شناسایی توانایی های این خود جدید...

روزهای عجیبی است ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۳ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

 ...

 

 

 

زبان نگاه
نشود فاش کسی آنچه میان من و تو ست
تا اشارات نظر نامه‌رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می‌گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ار نه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گوئی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هر کجا نامه عشق است نشان من و توست
سایه ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست
 
هوشنگ ابتهاج

 

این شعر را بارها در زندگیم تجربه کردم ، تک تک واژه هایش را با تمام وجود لمس کرده  و زندگی کرده ام و به خاطر تمام این لحظات شکرگزارم....

لحظات تنهایی در جمع را دوست دارم ، لحظاتی که توی تارکی کمی دورتر از جمع شلوغ و روشنایی نشسته ای و نظاره می کنی آدمها را ...

آدمهایی که مسیر زندگیت را عوض کرده اند ...

آدمهایی که معنای زندگیت را عوض کردند ...

 آدمهایی در زندگی یا پشتت بودند و بهشون تکیه دادی و کنارت بودند و بی ادعا و تمنا دستت را گرفتند ..

و از میان جمع ذهن می رود پیش بقیه آدمهایی که آمدند و رفتند  و تاثیر حضورشان انکار ناشدنی است ....

و بعد به تمام لحظاتی که آمدند و رفتند ...

 و بعد تر به تمام فرصت هایی که آمدند و رفتند...

و جریان فکر توقف ناپذیر است...

توی خنکای تاریک باغ به این فکر می کنم ادمهای زندگیم همین ها هستند که حتی تنها بودن در جمعشان لذت بخش است و نه آدمهایی که در جمع پر ریایشان باید با تمام قوا برای اثبات حضورت بجنگی  و  با اینکه می دانی حضورشان کنار هم از سر مودت و عشق نیست تمام انرژی و نیرویت را خرج کنی تا لحظات پر تنشی را سپری کنی....

به آدم ها فکر می کنم و نه به خودم ...

توی اون تاریک و خلوت خود خواسته اما جای خالی  حسی که در شعر بالا بود  درد داشت برایم ...

عجیب دلتنگ تمام آدم هایی هستم که بی ادعا دوستم دارند و در جمع نبودند

جایشان خالی بود 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱۸ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

دقیقا 6 ماه باید بگذره تا وقتی که برحسب عادت توی مواقع دلتنگی اسمت را سرچ می کنم تا شاید خبری و یا شناختی بدست بیاورم ، بفهمم که تمام حسی که توی دلم بود تبدیل به یک خاطره کمرنگ شده است...

 فکر کنم تمام تلاشی که برای از بین بردن این حس داشتم جواب داده است. تمام بهانه هایی که برای  دردسترس نبودنت و تمام دلایلی که برای دلم می آوردم تا بداند که در کنارت شاید پشیمان شوم  و اینکه بهت نمیاد تکیه گاه باشی و هزاران دلیل و بهانه دیگر....

و دقیقا در ششمین ماه با دیدن عکست دلم را تکاندم و هیچ نیافتم ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٦ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

دلتنگم

نمی دانم دلتنگ  تو ام یا دلتنگیم ریشه در اعماق وجودم دارد ...

می دانم که تورا دوست دارم  ولی نه به خاطر روحت ، چراکه هیچ زبان مشترکی بین من و تو نیست . 

هر واژه ای که از زبان تو خارج می شود در قاموس لغات من جای ندارد و هر کلمه من به گوش تو نا آشنا است.

امان از سوتفاهم ها... 

ولی نمی دانم ریشه این دلتنگی چیست .

 بدون حضورت نا آرامم و با حضورت آشفته .

کنارت نمی توانم بایستم و برای دیدنت دنبال  بهانه .

ریشه این وابستگی را باید بسوزانم......

با شادیت شادم و با غمت غمگین

عشق نیست . می دانم .

شیفتگی ؟ شاید .

 تنها خواسته تن است ؟ نمی دانم.

خواب یک شب مهتابی  وحضورت را در کنارم می بینم بدون کلمه ای که رد و دل شود . روی بوم تابلویی شد برای خودش  ولی در عالم واقع  امکانش هست ؟ می شود ولی به چه بهایی؟  

دلتنگم

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٦ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

امروز فهمیدم که کمی بیش از یکسال می شود که مانند مسافری زندگی می کنم که تعلقی به محل سکونتش ندارد و آنجا تنها خوابگاهی است برای خواب شبانه و دیگر هیچ.

نه ذوق و شوقی برای تغییر دکور و آراستنش و نه میل و اشتیاقی به سامان دادن انبوهی از وسایل که روز به روز به تعدادشان افزوده می شود و یک گوشه تلنبار است.

خانه تکانی های اجباری هم دلیلی نداشته جز یافتن چیزی و یا عادت هر ساله .

وقتی دوستانم از ذوق و شوق خود برای خرید پرده ای و یا ملافه ای و تکه ای تزئینی صحبت می کنند مبهوت فکر می کنم که من چرا چنین شوقی ندارم.

هر هفته با خودم می گویم که این آخر هفته سامانی به این وضعیت می دهم و یک گوشه دنج می سازم ولی...

وقتی خوب دقیق می شوم می بینم یک حس ناخوداگاه می گوید که زیاد ماندنی نیستم و به زودی باید بار بندم ولی نمی دانم چرا در طی دوسال گذشته در این بلاتکلیفی مانده ام .

بارها باخود گفته ام که خودم را می گذارم جای آدمی که باید تمام زندگیش را در دو چمدان خلاصه کند و از شر انچه بی مصرف مانده خلاص می شوم ولی به خاطر تمام ترس ها و تنبلی ها هنوز کوهی از وسایل گوشه اتاق تلنبار است و دست و دلم به مرتب کردنشان نمی رود وسایلی که شاید هرکدام نماد کاری ناتمام و امیدی پایان یافته اند...

باید با خودم صادق تر باشم . قرار نیست هیچ تغییری در زندگیم صورت بگیرد و منم و این گوشه دنج که باید کمی مهربانتر باشم با آن.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody