دیبای چهلتکه

 

دو سه روزی است که توی یک بلاتکلیفی و خلا معلقم . با یک بررسی سرسری از رفتار روزمره ام به راحتی می توان این را فهمید. مثل خلا بعد از امتحان است ولی شاید یک دوران گذار دیگر را تجربه می کنم.

 شب ها زود می خوابم  و صبح طوری از خواب بیدار می شوم که نیم ساعتی با خانواده سرو کله بزنم و خودم را براشان لوس کنم و بعد بیام سرکار.

 پشت میزم میرسم سریع نامه های اداری را می خوانم و بعدش صفحه فتوشاپ و اینترنت و آرشیو عکس به طور همزمان باز می شود و هدفون درگوش مستاصل دنبال آهنگی می گردم که کمی کمکم کند تا لحظات طولانی شرکت را سپری کنم.

کلمات کلیدی درسهای کلاس های  پنجشنبه را سرچ می کنم و با هر کلیک دری جدید و راهی بی پایان جلوی رویم گسترده می شود ومن سرگردان از این همه ندانسته .

 همزمان یک گوشه ذهنم درگیر کاری است که امروز باید به سامان برسانم و دنبال ایده می گردم براش . هرچند که می دانم ایده ها معمولا جایی که انتظارش را نداری به سراغت می آیند.

آرشیو عکس را زیر و رو می کنم و دنبال عکس می گردم که هم کیفیت داشته باشد و هم با قوانین و شئونات اسلامی بخواند و هم سلیقه مدیران را تامین کند و....

همان ساعات اولیه صبح کارناتمام شرکت را به سر انجامی می رسانم و بقیه زمان را صرف پردازشش می کنم ولی گوشه چشمم کماکان به صفحات اینترنت است و انبوه دانشی که روبرویم است .

 وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی هم چاشنی ساعات ملال آور کار و درس می کنم و به بهانه آگاهی از آنچه در جامعه می گذرد توی وبلاگ های ریز و درشت سرک می کشم و به جز چند تایی که خواندنشان برایم مانند قوت روزانه است بقیه را سرسری از نظر می گذرانم.

به آدم ها فکر می کنم و به دنیایی که با سرعت داره دور خودش می چرخه و ما را هم می چرخاند.

هر از چند گاهی دو سه کلمه با همکار بینوایی که از بد حادثه با من هم اتاق شده رد و بدل می کنم که خیلی هم بهش سخت نگذرد.

با هر زنگ تلفن داخلی دلم می لرزد که مدیر دمدمیم نباشد  گرچه کمی پیشتر از دیگر همکاران اوضاع جوی اخلاقش را جویا شده ام ولی هر چقدر هم اخلاقش روبراه باشد می ترسم ازش .

 از معدود آدم هایی است که زبانم جلویش بسته است و سر تسلیم دارم حتی آگر چرند بگوید و کافی است یک سئوال معمولی کند تا تمام دستاورد ها و زحماتی که برای بالا بردن اعتماد به نفسم کشیدم به باد دهد .

و وای به حال روزی که خودش حالی ناخوش داشته باشد ....

تلفن هایی که از خارج شرکت است برایم تنوعی است که باور کنم دنیا در خارج این چهار دیواری جریان دارد .

دوستی در محل کارم ندارم ، بازی های درون سازمانی و گروه های غیر رسمی اینجا بیشتر از حد توان مقابله من فعالند و قاطی شدن با هر کس به معنی سیلی حرف و حدیث و دردسر است.

وقیت که دیگر تاب نشستن ندارم به تراس کوچک اتاقم پناه می برم . همانجا که سال ها قبل دلم لرزید و برق محبت را توی چشمی دیدم . و حالا گلدان یاس و بیدم همدم دلتنگی های من هستند.

ساعات بعد از ناهار باز کار و اینترنت به موازات هم پیش می روند و بعد تعطیلی و ماشینی که به داغی تنور است و مسییری که تا خانه باید طی شود .

و خانه ، محیط امنی که این روزها بدجور من را گرفتار کرده ....

دو سه ساعت باقیمانده را تا زمان خواب با کتاب و تلویزیون سر می کنم و یا برای فرار از روزمرگی سعی می کنم حتما هفته ای یک شب را با یکی جز خودم  بگذرانم . پارکی و، کافی شاپی و یا رستورانی  و بهم  حس خوبی می دهد دیدن آدم هایی که خوب لباس می پوشند و دغدغه هایی غیر از روزمرگی های من دارند.

یک شب هایی هم تنهایی توی شهر می گردم و به گوشه های نوستالژیکش سر میزنم . سعی می کنم به این موضوع فکر نکنم که  کجا هستم و به کجا می روم و به کجا می خواهم برسم  . فقط می دانم روز به روز فکر های جدید و نقشه های جدید توی ذهنم می آند و توی یک دفترچه کوچک ثبت می شوند بدون آنکه مجالی برای پرورش داشته باشند.

یک وقت هایی هم یاد تمام کارهایی که دلم می خواهد انجام دهم و تمام شخصیت های که دلم می خواهد در قالبشان فرو روم می افتم  و بسته حالات روحیم یا دلم می گیره که چقدر ازشون دور افتادم  و یا خوشحال می شوم که هرچند کم ولی باز توی آن مسیر پیش می روم .

شب هنگام خواب فکری مبهم از سرم می گذرد که آیا امروز روز مفیدی بود؟ که خواب مجال هر پاسخی را می گیرد.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٩ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

تاز گی ها بیشتر صبح ها وقتی از خواب بیدار می شوم بیت و یا مصرعی از شعری توی ذهنم زمزمه می شود . از انجایی که هیچ وقت شعر جزو علایق اصلیم نبوده و زمانی برای مطالعه آن نمی گذارم کلیه محفوظات ذهنم نتیجه گوش دادن به موسیقی و یا فال حافط دوران نوجوانی است و به همین خاطر معمولا کل شعر را بلد نیستم ولی اینکه صبح ها با یک مصرع نصفه نیمه از شعری از خواب بیدار می شوم برایم جالب است .

بعد توی یک فرصت مناسب توی اینترنت سرچ می کنم و بقیه شعر را می خوانم و این هم به نوبه خود جالب است.

مثلا امروز با زمزمه این شعر بیدار شدم :

اگر غم لشگر انگیزد....

و فقط می دانستم بقیه اش نشانی از مقاومت دارد و شکست غم ولی وقتی کل شعر را پیدا کردم دیدم که بحث خون عاشق است که که قرار است ریخته شود و این خودش کلی ماجراست و این که چرا این شعر به ذهن من آمده ماجرایی که من سر در نمی آورم ....

 

خودم فکر می کنم این شعر در حال حاضر بیشتر به حال و هوای من می خورد ...

غم دیرینه ای در سینه داری...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٧ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

یک ترس عمیق توی ناخود اگاهم کشف کردم که تبعاتش خیلی دست و پا گیر است...

 ترس از تنهایی و بیکاری ویا به زبان ساده تر خانه نشینی بی ثمر. وقتی فکرش را می کنم می بینم علی رغم اینکه همیشه فکر می کردم از تنهاییم لذت می برم و خودم با خودم خوشحالم ولی اکثر تصمیم های مهم زندگیم را بر اساس همین ترس پنهان گرفته ام . از درسی که خواندم ازدواجی که نکردم هنری که اموختم و آدم هایی که دور و برم جمع کردم و دست آخر کوهی از وسایل و خرت و پرت که روی هم انباشته ام....

که البته این آخری باعث شد به این کشف برسم و با این ترس عمیق  روبرو شوم . 

حجم بالای وسایلی که هیچ جایی برایشان نداشتم مجبورم کرد که به یک خانه تکانی بی موقع دست بزنم و کلیه وسایل را به چند دسته تقسیم کنم . وسا یل کاربردی که روزمره استفاده می کنم ، وسایلی که به خاطر ارزش معنویشان نگه داشته ام و خاطره هایم هستند و وسایلی که نگه داشته ام تا روزی آن جور که باید ازشان استفاده کنم.

کلی وسایل نقاشی ،کلی پارچه و لباس نیمه تمام ، کلی نخ و  وسایل بافت کلی کتاب و مقاله که برای یک فرصت مناسب تلنبار شده اند....

یادم افتاد زمانی که می خواستم کنکور بدم و دفترچه کنکور را زیر و رو می کردم ، همهش دنبال رشته ای می گشتم که اگر کار گیر نیاوردم و یا شوهر غیرتی به طورم خورد توی خانه بتوانم مفید باشم و گلیم خودم را از اب بیرون بکشم ..

یادم افتاد که با تک تک خواستگارانم را رد کردم چون دیدم در کنار آنها تنها تر از زمانیم که آنها در زندگیم حضور ندارند و حضورشان باعث خمودی و بی ثمری زندگیم می شود.

یادم افتاد که هربار چیزی را می بینم که ممکن است روزی در راستای آن چه ممکن است در تنهایی و خانه نسینی انجام بدهم  بدرد می خورد سریع می خرم و روی بقیه چیزها انبار می شود.

ولی به موازات این حرکت با تمام قوا سعی می کنم جایگاه اجتماعی و کاری خود را تثبیت کنم و لحظات تنهایی و حضور در خانه را کمرنگ کنم...

و حالا من مانده ام و کوهی از وسایل که مانده اند تا در ظاهر روزی فرصت کنم چیزی از آنها در بیاورم و در باطن خیالم راحت باشد که اگر مجبور شدم خانه بشینم کاری داشته باشم انجام دهم . 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٧ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

پیاده روی های شبانه بهانه ای شده برای کشف مجدد محله سی ساله ام . محله ای که پر از خاطرات سال های کودکی و نوجوانی ام بوده است و سال هاست که با آن بیگانه شده ام و با اینکه هنوز در آن زندگی می کنم کمتر مانند گذشته در کوچه خیابان هایش قدم می زنم و زندگیم در محلات دیگر شهرم می گذرد. و حالا پیاده روی های شبانه مجالی است که دوباره بشناسمش و تغییراتش را لمس کنم.                      ولی هنوز بوی کودکی و بوی خانه مادربزرگم سرجایش است اگرچه دیگر هیچ کدام نیستند .                                                                                                  درخت هایش هنوز هستند برعکس خانه هایش و من هنگام عبور از کنارشان شادمان می اندیشم که هنوز اینها پا برجا هستند و حافظ خاطراتی که کنارشان داشته ام .

مغازه های جدید ، خانه های تازه ساز و ادم هایی که توی این محله خاطره ای ندارند همه و همه را باید از نو کشف کنم ....

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۱ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

امشب ٣ ساعت را با دوستی گذراندم که 24 سال پیش روی یک نیمکت می نشستیم و دوران دبستان را باهم بودیم و 20 سال بود که همدیگر را ندیده بودیم . حس عجیبی بود وقتی دوباره دیدمش و عجیب تر از آن همان صمیمیت و اعتماد آن سال ها بود که هنوز بین ما وجود داشت و خیلی راحت باهم ارتباط برقرار کردیم و از آن هم عجیب تر اینکه در زمانی که فکر می کردم زبان مشترکم را با 99 درصد ادم ها از دست دادم و برایم ارتباط برقرار کردن غیر ممکن شده ، فهمیدم که چقدر با او دغدغه های مشترک دارم و چقدر زبان هم را می فهمیم .

تو عالم بچگی دوست تاثیر گذاری برایم بود و همان زمان مظهر روشن فکری . 9 سالگی کتاب قلعه حیوانات را خواندیم و کلی بحث های ایدئولوژیک و نظریه های سیاسی رد و بدل کردیم .

دوران عجیبی بود و جالب اینکه در کل این سال ها همیشه در ذهنم حضور داشت و همیشه به عنوان یک دوست در نظر داشتمش ولی هیچ وقت تماسی نگرفتیم و هیچ وقت ارتباطی برقرار نکرده بودیم .

ادم دوست بازی نبودم ولی آنان که به عنوان دوست در حیطه شخصیم وارد می شوند  همه عمیقا در ذهن و جانم ریشه می دوانانند و برجا می مانند و حالا فکر می کنم که باید در این وانفسای تنهایی قدر انهایی را که هستند بیشتر بدانم و ارتباطات گسسته را با آنان که می دانم پیوندی عمیق داریم برقرار کنم. شاید دیگر فرصتی نباشد...

شب خوبی بود...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٧ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

هیچ وقت نفهمیدم چرا خرس های عروسکی چشم های غمگینی دارند...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٧ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

نفر اول اومد و من فهمیدم که عاشقانه ها فقط مال کتاب ها نیست...

نفر دوم اومد و من فهمیدم که عشق شجاعت می خواهد و جسارت ...

نفر سوم بهم فهماند که باید اعتماد به نفس داشته باشم و من نفهمیدم که اعتماد به نفس را هر کس خودش تعریف می کند و نه دیگران... ولی باعث شد دانشگاه قبول بشم .

نفر ششم بهم یاد داد که الزاما همه چیز اتفاقی نیست و مردم برای رسیدن به آنچه می خواهند راه های درست و نادرست را می روند...

نفر هفتم من را با راهی آشنا کرد که کلیه مسیر زندگیم را تغییر داد ...

نفر هشتم بهم معنی سواستفاده از سادگی و صداقت را آموخت...

با نفر نهم سوتفاهم را درک کردم ...

نفر دهم بهترین و بدترین لحظات زندگی را برایم به ارمغان داشت و آموخته هایم در یک جمله خلاصه نمی شود...

نفر یازدهم اما نظم را یادم داد ...

و از دوازدهمی قدرت کلام و جادوی سخن را آموختم ....

تمام این آدمها آمدند و مدتی در دل من جا خوش کردند و رفتند و داغی بر دلم نهادند که نشانه حضورشان بود...

چند تاشون حتی نمی دانستند که در دلم جایگاهی ویژه دارند و....

و حالا دلم خالی از آدمهاست و عشق ...

ومن باور دارم که هر آدمی برایم پیامی دارد ولی افسوس که پیامشان گاه بد تفسیر می شود...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٥ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody