دیبای چهلتکه

یک ایمیل کوچک پرتم کرد به اعماق زمان و اعماق وجودم ...

 امروز سالگرد ازدواج فلانی و فلانی است ...

 و من میرم به اعماق زمان و روزهای پرشوری که دایی نادیده ام بعد از سالها حضور در فرنگستان توانست برگردد

و شاید کمی دورتر ...

 سالهایی که زنگ می زد و  با صدایی که به زور شنیده می شد سعی می کرد به من بفهماند که کیست و چه نسبتی با من دارد.

و اون روز روز ازدواجش بود و همه خوشحال از اینکه پسر محبوب فامیل برگشته و می خواهد عروس زیبا و مهربانش را با خود ببرد

ومن در بحران بلوغ جسمی با دماغ گنده و ابرو های پرپشت غرق در سیل لذت اطرافیان و شورشان بودم...

عروسی توی خانه مادربزرگ برگزار می شد و همه در تکاپو ....

زمانی که خانه لبریز از مهمان های ریز و درشت شده بود من سرخوش از اینهمه نشاط وارد ایوان شدم و اون گوشه کنار کسانی که نمی شناختم دیدمش و دلم برای اولین بار در زندگیم لرزید .

 اونشب یک مرحله بزرگ شدم ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳۱ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

تمام تنم از دوست نداشتن و دوست داشته نشدن درد می کند....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٩ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

توی خنکای کولر ولو شدم و دلم برای آدمی که نشدم تنگ شده ....

نقاشی که زندگیش ودغدغه اش بوم و رنگ بود....

جامعه شناسی که توی نظریه ها غرق بود و فکرو ذکرش دفاع از آنچه فکر می کرد درست است....

یک فعال اجتماعی شاید....

فکر کردم همیشه توی زندگیم خواستم مثل کسی باشم وهیچ وقت درست فکر نکردم که خودم کی هستم ....

هنوز نمی تونم قبول کنم که وقتی جلوی من از کسی تعریف می کنند به منزله آن نیست که من را تحقیر کنند و فقط یعنی که اون آدم توانایی هایی دارد و در زمانی دیگر شاید موضوع بحث من باشم .

و هنوز نمی توانم باور کنم که وقتی کسی می گوید باهات کار دارم الزاما نمی خواهد دعوا کند و نقاط ضعف و کار های اشتباه را به رویم بیاورد. شاید فقط می خواهد بگوید که مدادم را که تو جلسه جا گذاشتم برایم اورده و هزار چیز هزار بار بهتر ...

کاش این ٣ دستور را می توانستم پاک پاک کنم از ذهنم....

به آدمی که هستم فکر می کنم و به اون چیزی که می خواهد....

یک حس خوب به خاطر بودن توی یک جای خوب ....

هنر خونم کم شده ...

یادم یم آید که چقدر روزها در حسرت چنین شرایطی بودم . ولو شدن زیر خنکای کولر و در سکوت خانه کتاب خواندن...

دم را غنیمت است.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٦ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

به آدم هایی فکر می کنم که دلشون می خواد مجبور نباشند صبح از خونه برن بیرون و درگیر روزمرگی بشن و کارهایی را که دوست ندارند بکنند. دلشون می خواد توی یک اتاق بشینند و داستان بنویسند و شایدم نقاشی کنند و یا مجسمه بسازند و یا موسیقی کار کنند .

چند نفر این آدم ها وقتی چنین فرصتی پیدا می کنند واقعا اون کاری را که دلشون می خواهد انجام می دهند؟

چند نفرشون وقتی اون کاری که دلشون می خواهد را انجام می دهند لذت می برند؟

خیلی وقت ها فکر می کنم اونقدر با رویا هامون زندگی می کنیم که وقتی به واقعیت می پیوندند دیگه جذابیتی ندارند.

یا چون زمان زیادی ازشون گذشته دیگه لذتی ازشون نمی بریم .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۱ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

در طول هفته بال بال میزنی که یک روز نیای سر کار و بری و تو طبیعت ول بگردی ولی تمام روز تعطیلت تو مسیر کاناپه جلو تلویزیون و رختخواب می گذره !

 زندگی ماشینی همینه؟

دلتنگ کسی هستم که شاید به مخیله اش هم خطور نمی کنه که من بهش فکر کنم!!

به قول یکی همیشه می شود که بشود!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٤ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody