دیبای چهلتکه

حسادت را خیلی وقت پیش، یک شب تابستانی تو قطار مشهد تهران تجربه کرده بودم . اینکه می گویند حسادت مثل ماری دور قلبت چنبره می زند و نیشش را تا آخر فرو می کندکاملا با حس ان شب من مطابقت داشت و از آن به بعد بار ها با این مار وحشی سر و کله زدم ...

اما دیشب ماری در کار نبود . قلبم خیلی راحت و بی دغدغه به وظایف خودش عمل می کرد و من تنیجه گرفتم این حس عجیب حسادت نیست . برای محکم کاری کلی هم دنبال آون مار و دندان های تیزش گشتم که نبود ولی با یک نگاه فک و فامیلش را که دور قلب های دیگران حلقه زده اند می شد دید.

چه مرگم بود نمی دانم . نا شناخته نبود این حسم ولی هنوز معادل بیرونی برایش پیدا نکردم.

نمی توانم بگویم شب خوبی بود چون باز حضور او برایم سنگین بود.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۳ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

خدای عزیز ، خواستم بگویم  تو  این روزهای پر از استرس و شلوغ حواسم به لبخندی که شب ها بین ساعت ٩ تا ١٠ تو صورتم ظاهر می شود ، هست.!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

هفته پیش تجربه عجیبی داشتم در خصوص رابطه خودم و آدم ها و در حقیقت خودم و جهان بیرون.

دوران گذار را تجربه می کنم...

خیلی عمیق تر و دورتر شده ام و فاصله ام با جهان هر لحظه بیشتر می شود.

به کجا می روم ؟ نمی دانم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

وقتی با نگاه دیگران به دنیا نگاه می کنی ، دنیا و آدم هاش خیلی متفاوت تر از واقعیت هستند. ولی وقتی از دور و بی طرف به دنیا و آدم ها نگاه می کنی می فهمی که حقیقت وجود آنها با انچه برایت توصیف شده بود چقدر متفاوت است . شاید یکی از دلایل قبیح شمردن غیبت همین است که وقتی در مورد شخص ثالثی صحبت می کنی از دید خودت و هم صحبتت بهش نگاه می کنی و آن چیزی را میبینی که دلت می خواهد و یا از زاویه بسته دید تو مشهود است ولی در واقع آن آدم کاملا با تصورات و ذهنیت تو فرق دارد .

دیشب برایم شب خوبی بود از شب هایی که تا سال ها به یادم خواهد ماند . شبی که رها بودم و دورادور نظاره می کردم و همین باعث شد بفهمم که سال هاست او را از چشم دیگران دیدم . دیگرانی که هر کدام از یک زاویه نگاه می کردند ولی با این وجود در یک طرف او ایستاده بودند و همین موجب شده بود مشترکاتی داشته باشند و همین مشترکات باعث شد که دلم برایش بلرزد.

ولی دیشب با نگاه خودم می دیدمش به چشم یک دوست ویا کمی دورتر ، آشنایی که ساعاتی را در کنارش خواهم بود.

دیشب من تاثیر آدم ها ، دیدگاهشان و حرفهایشان را در دلم دیدم .

اینروزها بندها و پیوند های دلم با آدم ها قطع شده و جز باریکه مویی ا هم که مانده به خاطر این حفظ کرده ام که به وادی نفرت نیفتم . و کم کم یاد می گیرم که با آدم ها ارتباطات سطحی برقرار کنم بدون آنکه دلم را درگیرشان کنم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody