دیبای چهلتکه

وقتی به خودم آمدم که دیدم تمام  دقایقی که به ماه خیره شده بودم و از زیباییش در شگفت بودم به این فکر می کردم که این منظره چیزی را کم دارد و هنگامی که چشم از ماه برداشتم فهمیدم که ته ته دلم می خواست که یک جادوگر جارو سوار را هنگام عبور ازجلوی این ماه ببینم.

چقدر رویاهایم با زندگیم عجین شده اند....

کم کم شَکّم به اسکیزو فرنی می رود..

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

چند خط کتاب آخر شب برای فرار از روزمرگی و تلخی آن کفایت می کند...

مدت ها بود زندگیم را مقاله ها و متن های خشک پر کرده بودند و هرچه بیشتر جلو می رفتم بیشتر می فهمیدم که وسعت ندانسته هایم بی نهایت است ...

و حالا نقبی به گذشته و دنیای شگفت انگیز رمان ها و آدم های درون قصه ها ...

زیر لحاف می خزم وچشمم را می بندم و فکر می کنم که دلم می خواهد کجای این جهان پهناور را تجربه کنم و یا چه زمانی را تجربه کنم ...

اینجوری می شود که با تولستوی سر از مسکو و سن پطرزبورگ و مهمانی های شبانه اشراف در میاورم و یا با البا دسسپدس به ایتالیا و بعد از ظهر های گرم و درخشانش می روم و شاید هم با النده به امریکای جنوبی و آدم های گرم و شادش....

خیلی وقت ها هم با خواهران برونته در انگلستان قدیمی می گردم و یادم می اید که دوران نوجوانیم را با این آدم ها گذراندم ...

و حالا همه این کتاب ها و آدم های درونش ذهن خسته ام را جلا می دهند و من را از واقعیت روزمره جدا می کنند.

گاهی فکر می کنم نقش این آدم ها در زندگی من پر رنگ تر از تمام آدم های واقعی اطرافم بوده اند.

کاترین بلندی های بادگیر ، دارسی غرور و تعصب ، جین ایر و دزیره ، رودلف دارا و ندار، لوسی دلباخته، مگی مرغان شاخسار طرب و ... برایم ملموس ترند از تمام آنهایی که در اطرافم راه می روند و صحبت می کنند و قصر های قدیمی شان از خانه ام امن تر است.

 و عجیب آنکه چقدر متفاوت است تجربه خواندن این کتاب ها بعد از اینهمه فراز و نشیب در دوران بعد از سی سالگی با خواندن آنها در روزهای تنهایی نوجوانی

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٧ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

چشم ها

چشم ها  و چشم ها ...

امان از چشم ها که اینقدر بی پروا راز دل آدم ها را فریاد می زنند و اینگونه خنجر به دل ناظری چون من زده می شود...

البته این روزها از دلم چیزی نمانده که به خاطر نگاهی که سال ها در آرزویش بودم ولی الان به دیگری هدیه داده می شود رنجور شود...

اینجوری می شود که نگاهم را از چشمان آدم ها بر می گیرم و به آسمان می دوزم ،شاید که انعکاس عظمت آبی آسمان دلم را جلا دهد...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

سرگردان بین انتخاب زندگی ابوالحسن خرقانی و جک ولش  هستم ....

کدام الگوی من هستند؟

کدام زندگی راه من است؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٧ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

اگر آن پلیس تونسی یک زن نبود آیا این تحول در جهان عرب مردسالار رخ می داد؟

مگر نه اینکه آن پلیس یک فرد وظیفه شناس بود که می خواست قانون را اجرا کند ؟

می دانم اگر این اتفاق در ایران رخ داده بود چه صحبت هایی رد و بدل شده بود ولی از آنجا که از فرهنگ تونسی اطلاعی ندارم ورژن ایرانیش را می نویسم.

پلیس سر بساط پسرک می رسد با فریاد می گوید : جمعش کن این بساط را !

 پسرک قد راست می کند و زیر لب می گوید : برو بینیم بابا زنیکه ....

پلیس سعی می کند خونسردی خود را حفظ کند و با اقتدار چرخ طوافی را کنار می زند .

مردم جمع شده اند و هرکس چیزی می گوید و مسلم است که همه در مورد زن بودن پلیس و اینکه این موجودات نباید به قدرت برسند و ضعیفه جماعت را چه به دستور دادن و همین سخنان است که پسرک شیر می شود و هرچه از دهنش بیرون می آید می گوید و مطمئنم که همه و همه آن فحش و ناسزا های ناموسی است .

و اینجاست که پلیس سیلی به او می زند و آب دهانی نثارش می کند...

و انقلاب اغاز می شود ...

وقتی برادر پسرک تونسی اعلام می کند که سیلی خوردن از یک زن توهین بزرگی برای خانواده ماست دیگر  نمی توانم باور کنم که او به خاطر بیکاری و فقر خود سوزی کرد.

زن ایرانی که در جامعه حضور فعال دارد به خوبی می تواند آن پلیس زن را که همه خبرگزاری ها روی زن بودنش تاکید ویژه دارند، درک کند.

 زن ایرانی حتی اگر فعالیت اجتماعی نداشته باشد هر روز و هر لحظه به خاطر نوع رانندگی اش تجربه توهین و تحقیر شنیدن را دارد و بارها به خاطر یک سبقت و یا ترمز هزار جور فحش ناموسی بارش می شود که میتوانند به جنون بکشانندش

زن ایرانی مسئولیت پذیر است و او هم مانند پلیس زن تونسی اگر به مسئولیتش عمل کند ، هدفی می شود برای مردان همکارش تا زیرابش را بزنند و سرنگونش کنند.

دلم برای آن پلیس زن تونسی سوخت همانطور که دلم برای تمام زن های این فرهنگ مرد سالار می سوزد....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٥ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

فرصت شمار صحبت ، کزین دوراهه منزل

چون بگذری دیگر نتوان به هم رسیدن

این بیت میهمان دائم ذهنم است اینروزها و من فقط می دانم که فرصت در زندگی من به معنی آبی رفته جوی است و باز نمی گردد.

هیچ وقت نتوانسته ام فرصت  ها را قدر بدانم چرا که هیچ وقت نتوانسته ام به موقع درکشان کنم.

سال ها بعد وقتی خاطره ها مرور می شوند می فهمم که آن زمان فرصتی بوده که من به ثمن بخس فروخته ام .

این روزها اما کمی پیشرفت داشته ام و کار به سال و ماه نمی کشد . دقیقه ای و یا شاید ثانیه ای که می گذرد می فهمم که فرصتی را ازدست داده ام که جبران ناپذیر است.

کاش فرصت سنج اختراع می شد و به موقع بهم هشدار می داد...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٠ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

خرید کردن همیشه برایم مساله ساز بوده است . پیشتر ها که محدودیت مالی بیشتری داشتم همیشه باید کلی حساب و کتاب می کردم و بعدش تصمیم به خرید می گرفتم و بعد از اینکه خرید انجام می شد تا مدت ها به این فکر می کردم که آیا لازم بود اینهمه پول بالای این جنس می دادم و یا نه .

کم کم قلقش دستم آمد و فقط وقتی فی البداهه خرید می کردم که واقعا آن جنس به دلم می نشست و یاد گرفتم به فروشنده نه بگویم.

 ولی هنوز در مورد چیز هایی که نیاز داشتم آن وسواس قدیمی به سراغم می آمد که نکند جایی دیگر ارزان تر و یا بهترش را پیدا کنم .

اداب خرید را از پدرم آموختم . همیشه از مرکز و منبع جنس خرید کن و ارزان بخر حتی اگر بیشتر بخری ولی ارزان بخر...

خلاصه که بار ها شده چیزی را خریدم و بلافاصله بعد از خروج از مغازه پشیمان شدم ولی دیگر روی بازگشت و پس دادنش را نداشتم .

اولین بار که این حس را تجربه کردم  نوار کاست  آهنگ های سریال هزار دستان بود که پانصد توامن معادل پول توجیبی دو هفته ام را بالایش دادم . وقتی به سمت خانه می آمدم خیلی پشیمان بودم و دیگر شنیدن هیچ کدام از آهنگ های آن لذتی برایم نداشت. و تا مدت ها دیگر به ان گوش ندادم .

و آخرین بار هم چکمه ای بود که در زمستان قیمت بالایی داشت و در حراجی تابستانی به نصف قیمت خریدمش ولی کفش راحتی نبود.

ولی موضوع مهم این است که اغلب چیزهایی که بلافاصله بعد از خرید پشیمان می شوم بعد از مدت ها کاربردی ترین و عزیز ترین داشته هایم می شوند.

آن کفش به راحت ترین و دوست داشتنی ترین کفش زمستانیم تبدیل شده و آن کاست موسیقی لحظات زیبایی رابرایم رقم زده است .

دیشب وقتی داشتم کفشم را واکس می زدم به این موضوع فکر کردم که چند نفر در زندگیم آمدند که در ابتدا حضورشان ناراحتم کرد و عصبیم می کردند ولی بعد تر ها به بهترین های زندگیم تبدیل شدند؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٥ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody