دیبای چهلتکه

دست پیش را گرفته ام که دیگر ضربه نخورم ...

کسانی که بهشون اعتماد کردم پشتم را خالی کردند و حتی نفهمیدند چه کار کردند ...

و حالا بعد از آرام شدن اوضاع ، دیگر نمی توانم نسبت بهشون با محبت و یا حتی بی تفاوت باشم ...

عصبانیم و خشمم را بدون اراده بروز می دهم

حضورشان عصبیم می کند و باعث می شود عکس العمل نشان دهم

منت هایی که برای کارهای نکرده می گذارند و یا ادای دوستی و مهربانی را در می اورند بدتر جری می شوم ...

ظرفیتم کم شده و احساس می کنم با انعطاف پذیری بیش  از حد باعث شده ام که راه برای سواستفاده از من باز باشد و بازی بخورم ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٦ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

متوجه شدم چیزی را در زندگیم از دست داده ام ...

حسی را شاید ...

یا عادتی ...

نامش را نمی دانم ولی می دانم مشکل اینجاست که لذت بردن را از یاد برده ام و هر بار که لذتی را درک می کنم سریعا با یک واکنش دفاعی عکس العمل نشان می دهم ...

موسیقی زیبایی را گوش می کنم و تکیه می دهم به پشت صندلی و بدنم را تو وضعیت راحتی قرار می دهم . چشم انداز ابرها و دانه های برف و گل های صورتی و بنفش پشت پنجره ...

چای خوش رنگ و خوش طعم در دستانم و می دانم که لحظات دلپذیری را تجربه می کنم ...

در کسری از ثانیه اما، به یاد می آورم که باید به چاپخانه زنگبزنم و بعدش با دفتر تماس بگیرم و چند وقت است سراغی از خاله ام نگرفته ام و ناخوداگاه تلفن را بر می دارم و دوباره به دنیای پر هیاهوی آدم ها پرتاب می شوم ...

و یا

یک موسیقی خوب و لذت رانندگی در خیابان های زیبای شهرم ...

نم باران و خنکای لطیف هوای شبانه و با تمام وجود می دانم که لحظه ای حقیقی را می گذرانم که لذتی به یاد ماندنی به همراه دارد

وباز با هجوم یاد آدم ها و کارهای نکرده و تلفنها و پیام های معوقه در ذهنم مواجه می شوم و تمام آن لذت مانند حبابی می ترکد...

نمی دانم چرا لذت را از خودم دریغ می کنم ...

چرا به خودم حق نمی دهم زمانی را با خودم و نعمت های دور وبرم خلوتی دلپذیر داشته باشم ....

چرا باید کارهایی را که ارزششان با هیچ کدام از آنها برابری نمی کند اولویت بدهم

چرا اینقدر با خودم نامهربانم ....

چگونه خودم را دوست داشته باشم ؟

حق من اینهمه نا مهربانی نیست ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢۱ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

برف می آید و به این فکر می کنم که چقدر دلم برای این سپیدی های کوچک تنگ شده بود....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٠ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

خیلی سخت است که با کلی شور و انگیزه کاری را شروع کنی و سعی کنی در این وانفسا آن را پیش ببری ولی کم کم متوجه می شوی که تمام تلاش ها و زحمت هایت از نظر دیگران به پشیزی هم نمی ارزد و همین تلاشت چون برخلاف سیستم روزمره تن پروری و از زیر کار دررفتن دیگران است سعی در متوقف کردنش دارند...

 باید همرنگ اجتماع شوی و یا ...

بعد تمام شور و انگیزه و نیرویت را می بری جایی که فکر می کنی مفید تری و حداقل در آن میدان مدعی وجود ندارد و آرام و ارام کار را انجام می دهی و یک هو می بینی که مدعی از غیب رسید و رسما بهت می گویند برایمان اهمیت ندارد شما چه می کنید و چه کرده اید مهم این است کار آنجور که ما می خواهیم پیش رود...

بعد دلم برای خودم می سوزد که یک بار دیگر هم شکست خوردم . یک بار دیگر هم قدرم را ندانستند .

دلم برای آنها نیز می سوزد که به چه راحتی یک نیروی انسانی مفید را از دست می دهند و او را به لجن می کشند ولی این تاوانی است که برای همرنگ نبودن با آدم ها باید پرداخت .

دوستی برایم از حضور بی حضورم گفت و شاید درد من نیز همین باشد که بلد نیستم خودم و توانایی هایم را به چشم دیگران بیاورم .

مسلما رفتار بیرونی آدم ها آینه رفتار من با خودم است ولی حتی وقتی فکرش را می کنم که نتوانسته ام خودم و توانایی هایم را به خودم ثابت کنم چه توقعی از دیگران می شود داشت...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

به خودم قول می دهم دیگر هیچ پنجشنبه ای را تنها نمانم ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٦ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

به این فکر می کردم که اگر به من بگویند ٢۴ ساعت بیشتر فرصت نداری چه خواهم کرد؟

یک ساعتی وقت خواهم گذاشت و ادرس تمام وبلاگها و دفترچه هایم را مرتب می کنم و نام تمام افرادی را که در موردشان، برایشان نوشته ام  می گذارم تا نوشته هایم بدستشان برسد.

اول پیش داییم خواهم رفت و او تنها کسی در فامیل است که می داند چگونه در لحظه باید زندگی کرد .

و بعد پیش او خواهم رفت و موضوع را بهش می گویم و می خواهم که این زمان را با او سپری کنم  . در سکوت و طبیعت...

دیگر عاقبتی نخواهد بود که به ان بیندیشم  و زمانی که به آن امید داشته باشم .

نمی دانم قبول خواهد کرد یا نه .

اگر قبول نکرد دلم خواهد شکست ولی می فهمم که در تقابل قلب و ذهن ، این قلب است که دروغ گوست و حق با ذهن است . تمام  فرصت باقیمانده را خواهم نوشت برای همه کسانی که خود را با دلشان گول می زنند...

و اگر قبول کند ....

 می دانم خواهم رفت و از دلم برایش می گویم و به این هم فکر نمی کنم که فردا با نبودن من چه خواهد کشید. بلکه می دانم که لحظاتی را تجربه خواهد کرد که دیگر هیچ وقت تکرار نمی شود.

من اگر فردایی نداشته باشم شجاع خواهم شد و سنگدل .

آدم های زیادی هستند که نوعی دیگر دوستشان دارم  ولی در ان شرایطی که بدانی دیگر فردایی نخواهد بود نمی خواهم ارتباطی با آنها داشته باشم . می ترسم از آزار دیدنشان هنگام دل کندن.  ترجیح می دهم ناگهان ناپدید شوم تا به نبودنم عادت کنند.

ولی قبل از تماماینها نمی دانم آیا  پدرم را سیر نگاه می کنم  و مادرم را.؟ می ترسم که آن نگاه شجاعت را از من بگیرد.

یک بار در زندگیم این حس را تجربه کردم که می دانستم فردایی نخواهد بود 

می دانستم اگر خورشید طلوع کند زندگی من سیر دیگری خواهد داشت و فصلی از زندگیم تمام خواهد شد.

تجربه غریبی بود و سخت و صد البته ارزشمند.

الان خوشحالم که آن لحظات را در زندگیم تجربه کردم .

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٥ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

زمانی که شروع به وبلاگنویسی کردم شرایطم مثل الان بود ، تنها و نیاز مند به ارتباط با آدم ها . در حقیقت نیازمند به حرف زدن و بیرون ریختن کلمات برای خالی شدن ذهن . سال ها دفتر خاطرات روزمره داشتم ولی حس اینکه حرف های ته دلت را جایی بزنی که شاید کسی هم بخواندشان بدون قضاوت و نصیحت لذت دیگری داشت . مثل غذا خوردن در تنهایی و یا در جمع است .

و سال ها در سکوت من بودم و این وبلاگ .

و من بودم و این هویت مجازی ...

هیچکدام از آنهایی را که می شناختم به این خلوت راه ندادم .

دوستانی را هم که ایجا پیدا کردم به مرور زمان از دست دادم و فکر می کنم این روزها به جز یک نفر دیگر کسی از قدیم باقی نمانده است .

یک بار هم آدرس اینجا را به دو نفر دادم که فکر می کردم  اینجوری ارتباطمان مستحکم تر خواهد شد ولی از انجا که هیچ کدام اهل وبلاگخوانی نبودند فکر می کنم سر هم نزدند. شاید هم سر زدند و دیدند تمام آنچه بهشان می گویم اینجا می نویسم ، جذابیتی نیافتند.

سال پیش بود که دوستی که فکر می کند خیلی به من نزدیک است فهمید وبلاگی دارم و آدرسش را خواست . رودربایستی نداشتم باهاش و چیزی را هم پنهان نداشتم ولی نتوانستم خودم را راضی کنم که آدرس را به او بدهم .  شاید تجارب بد دوستانی که دنیای واقعی و مجازیشان را قاطی کردند مانع از این کار شد.

بعد شما دوتا که نمی دانم از کجا شجاعت لازم را برای شریک کردنتان در این دنیای مجازی پیدا کردم . در حقیقت فکر می کنم دلم می خواست بیشتر به شما نزدیک شوم ولی نمی دانستم چگونه و اینجا بهانه ای شد برای بی پرده از دل گفتنم برای کسانی که دوستشان دارم .

حالا خوشحالم که شما هم اینجا را می خوانید چون اینجوری احساس صداقت بیشتری دارم و فکر می کنم دیگر هیچ رازی ندارم و هیچ نقابی ...

درد دل می کنم و غر می زنم و خیالم راحت است که داوطلبانه اینجا را می خوانی و مثل دنیای واقعی مجبور نیستی وقتی حال و حوصله نداری بار مرا هم بکشی ...

من هم فکر می کنم که  حرفم را زدم و حداقل دو نفر می خوانندشان....

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

از آدم های اطرافم انتظار محبت دارم ، که توقع بی جایی است چرا که برای آنها روابط انسانی مهم نیست و تمام ارتباطاتشان از سر ریا و منفعت جویی است ولی اینکه چرا اینجوری دست و پا می زنم که تو روابط پر از ریا و دروغشان وارد شوم خودم هم نمی دانم ...

کم نیستند ادم هایی که کنارشان احساس خوبی دارم و بی غل و غش دوستم دارند ، چه خویشاوندان و چه انسانهای مهربانی که محبتشان خالص است و از جنسی دیگرند ولی چرا خودم را درگیر بازی آدم هایی می کنم که در شرایط معمول حاضر نیستم هم صحبتیشان را بپذیرم ؟ نمی دانم...

با تمام وجود سعی می کنم روابطم را با دسته دوم زیاد تر کنم تا نیازم به ارتباط با گروه اول کم شود ولی این ترافیک لعنتی و زندگی پر مشغله آنها نمی گذارد تا خلا تنهاییم را با آنان پر کنم و همین باعث می شود دنبال آدم هایی باشم که در دسترس ترند ولی روابط با آنها سودی جز پشیمانی ندارد....

باید فکری به حال این وضعیت بکنم چرا که اگر همینجوری پیش رود تمام زمان مفیدم و انرژی و ذهنم درگیر روابطی سطحی خواهد شد که مرا از ارزش هایم دور خواهد کرد.

باید برای تفریح با دوستانی که دوستشان دارم و دوستم دارند برنامه ریزی کنم تا اینگونه گدایی محبت از کسانی که مهری در چنته ندارند را نکنم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱۱ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

از چند ساعت پیش کشور به کشور و شهر به شهر سال نو میلادی را جشن می گیرند ، مردم خوشحالند و در خیابان ها یک شادی جمعی را تجربه می کنند.

و من اینجا وسط یکی از پر جمعیت ترین شهر های جهان کانال های تلویزیون را بالا و پایین می کنم تا شهر به شهر و کشور به کشور در شادیشان شریک شوم .

فکر می کنم زمان مقدسی است این دقایق که خیلی از آدم های جهان شادند و یا سعی می کنند شاد باشند...

موج سال نو تا ساعاتی دیگر به کشور من هم می آید وبی هیچ تاثیری خواهد گذشت تا به آدم هایی برسد که منتظرش هستند...

و فکر می کنم به اینکه شادی آدم ها چقدر می تواند در روح من تاثیر بگذارد و چقدر در زندگیم شادی های جمعی را کم دارم ...

زمان هایی که به خاطر یک خوشی و یک بهانه خوب ساده  و یا آیینی قدیمی دور هم جمع شویم و با هم شادی را تجربه کنیم ...

سال نو میلادی مبارک ....

 پ ن: این صفحه چند اینچی تویزیون را باید بیشتر تحویل بگیرم چون یادم می اندازد که تو این جهان گسترده چقدر ناچیزم و کوچک و دنیای محدود روزمره ام نباید باعث شود فکر کنم زندگی یعنی من و دنیا یعنی آنچه دور وبر من است...

آهای آدم های دنیا یک سال بی جنگ و بی عدالتی را برایتان آرزو می کنم....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٠ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

می دونی آقاجون ، چند روز پیش ٨ سال شد که رفتی  و من چقدر اینروزها دلتنگتم ...

وقتی بودی فاصله بود بینمان ، فاصله ای از جنس احترام و ترس و شکاف نسل ها ...

خانه تان آنقدر جذابیت های آشکار و پنهان برای ما نوه ها داشت که حضورت را کمتر قدر بدانیم ولی هیچ وقت آن بعد از ظهر های گرم تابستان را از یاد نمی بریم که با دست پر به خانه بر می گشتی و سهم قاقالی لیهایمان را قسمت می کردی...

ما بزرگ شدیم و تو بودی و هر چه بزرگ تر شدیم حضورت را بیشتر قدر دانستیم . دیگر خوراکی های توی جیبت برایمان مهم نبود ، مهم خودت بودی و آن مادر بزرگ نازنین همیشه خموش...

و بالاخره هردو باهم رفتید . تاب نیاوردی بیماریش را و تنهایش نگذاشتی ...

و حالا هرشب که از جلوی خانه تان و مسجدی که هر نماز به آنجا می رفتی می گذرم یادم می افتد که نبودنت چقدر سخت است ...

دلتنگتم ...

شب آخر که بدنت زیر ملحفه سفید بود و روحت ما سرگشتگان را نظاره می کرد برای اخرین بار دست پر محبتت را بر سرم احساس کردم  و حالا بعد از اینهمه سال دلتنگتم آقا جون...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٩ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

واقعا دلم می خواهد بدانم که آیا می دانی راز دلم را ؟

رازی که همه می دانند مگر می شود تو ندانی ؟

اگر می دانی، کاش تمام تلاشم را برای حذفش (حذفت؟) نیز می فهمیدی ...

 و اگر نمی دانی، کاش می دانستی...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٦ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

حساس شده ام و ننازک به تردی بال های پروانه ...

هیچ حرکتی حتی نسیم خنکای صبح را هم نمی توانم تحمل کنم ..

به جبر زمانه ، اما باید با آدم ها سر و کله بزنم ...

ولی دیگر توان تحمل نادانی ها ، خودخواهی ها و ریایشان را ندارم...

و هیچ دوستی هم بهم حق نمی دهد که تا این حد نازک باشم ، قدرتی فراتر از توانم از من انتظار دارند که این روزها در خود نمی بینم ..

انقدر نازکم که محبت آدم ها از من رد می شود بدون آنکه اثری بگذارد ، اما زشتی آدمها رسوب می کند و سنگین و تلخم می کند.

دوایش شاید محبت عمیقی باشد که بشوید و ببرد و باورش کنم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٥ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

نرگس آمد و برف نیامد...

یلدا شد و برف نیامد...

کریسمس آمد و برف نیامد...

سیکلامن های رنگی وبنفشه های ظریف هم بدون برف رسیدند...

داستان های ننه سرما و رقابت چله بزرگه و چله کوچیکه را همیشه دوست داشتم و وقتی می فهمیدم زمین دیگر نفس کشیده برفی نخواهد بود غصه می خوردم ...

سال هاست که فکر میکنم زمین به جای نفس ، آهی گرم کشیده و برفی نمی بارد.

لذت گوش دادن به صدای برف در سکوت نیمه شب برای من جاودانه است ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٤ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody