دیبای چهلتکه

پریشب دلم لرزید از صدای بلند الله اکبر همسایه ها . زیر لب سرود ای ایران را زمزمه می کردم و توی اون سرما دلم گرم ثبات قدم مردمم بود و شرمنده ناتوانی در همراهی با آنان . و این شرم زمانی بیشتر شد که به این بیت رسیدم که  در راه تو چه ارزشی دارد این جان ما و دیگر از خودم بدم امد که توی آنهمه صدا به خاطر ترس از همسایه ها نمی توانم خشمم را فریاد بزنم و  فقط در سکوت  بالای بام می ایستم و تک تکشون را تحسین می کنم.

تاریخ مشروطه را می خوانم و حرکت هایی مثل 1332 و مصدق و فاطمی و.... و 50 سال قبل  درباره ما چه خواهند گفت.

بد زمانه ای است . زمانی که پرچم کشورت تبدیل شده به نماد دشمنی با مردم .دلم می گیرد از اینهمه جفا که بر این کشور رفت و من که روز به روز بیشتر در روزمرگی هایم غرق می شوم و بی غیرت تر نسبت به وطنم.

گرچه نسبت به این حرکت و رهبریش مشکلاتی دارم ولی این ثبات قدم مردم شهر و کشورم ستودنی است.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٧ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

یارب مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم....

چقدر دلم می خواهد قدرت انتقام داشتم...

چقدر دلم می خواهد بدجنس باشم....

چقدر.......

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٤ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody