دیبای چهلتکه

یک بغضی هست که اون ته ته دلمه و اصلا بهش اجازه نمی دم بیاد بالا.

فکر می کنم دیگر زمان احساسی برخورد کردن با قضایا گذشته ولی می بینم که هردم داره بر حجمش افزوده میشه

دلایل متفاوت و زیادی هم داره..

ولی الان وقتش نیست

نمی خواهم با والدم تصمیم بگیرم ولی بالغم هم  کاملا مطیع و تحت فرمان اوست  است.

اینجا نوشتم که اگر یک روز این بغض اونقدر گنده شد که تمام وجودم را پر کرد و از پا انداختم  یادم بیفته که خودم نگذاشتم بیاد بالا.

کاش بتونم....

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٧ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

دلم تنگ شده برای تمام چیزهایی که از دستشون دادم .

از اون مانتو سبز گشاده گرفته تا محمدعلی ١۶ ساله و پدربزرگ ٩٠ساله ام.

شاید چون اینروزها باز هم دارم نقشی دیگر را از دلم پاک می کنم این دلتنگی اومده سراغم.

اون مانتوه که هنوز خوب بود چرا بخشیدمش؟

چون خاطره هام زیاد بود باهاش ؟ ولی راحت بودها!

گشاد و جنسش هم غریب بودو خاص !

خاطره ها ولی اونقدر سنگین بود که با همه گشادیش خفه ام می کرد.

تصمیم گرفتم به دلم مجال دوست داشته شدن بدهم .شاید این فرصتی باشه تا از توهم دربیاد.یا به این نتیجه تلخ میرسیم که دوست داشتنی نیست و یا یاد میگیره که صبر کنه .

ولی مانتوهه حیف شد . شایدم اونی که بعد از من گرفتش نفهمید چقدر خاطره و حس لابلای تارو پود اون جاگرفته .کاش قدرش را بدونه .کاش میدونستم کجاست!

چقدر سخته نقش آدمها را توی زندگیت عوض کنی. آدمی که از اول به عنوان یک دوست شناختی یهو برات بشه یک غریبه غیر قابل اعتماد.

کسی که دوستش داشتی بشه فقط یک همکار ساده بدون هیچ احساسی.

کسی که دلت نمی خواست ببینیش و حوصله حضورش را نداشتی بشه عضو ثابت خانواده ات که باید بهش لبخند بزنی و باهاش مهربان باشی.

آدمها میان و میرن و اونهایی که میمونن نقششون عوض میشه و حتی پدر ومادرت هم بعد از سالها دیگه کرک و پرشون میریزه و از نقش یک والد که بهت میگه بکن و نکن میشن آدمهایی که بهشون لبخند میزنی و کار خودت را می کنی.

چقدر توی اون مانتو سبزه حس خوبی داشتم .

چقدر این روزها بهش احتیاج دارم ....

این روزها که دیگر اون خاطره ها رنگ باختند و اون درد ها کهنه شده اند و زخمهای جدیدند که آزارم میدن.

شاید اگر اون مانتوسبزه بود و می پوشیدمش باور می کردم که این نیز میگذرد و باز هم روزمرگی همه چیز را کمرنگ می کند...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٤ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

باید از این روزهایم بنویسم که سالها و یا شاید ماه ها بعد یادم بیفته که روزهایی با طعم روزمرگی یعنی چه.

اگرچه سعی می کنم خوب زندگی کنم و از تک تک لحظاتم لذت ببرم ولی اون گرد خاکستری که روی لحظه لحظه زندگیم پاشیده شده مزه لذت نمی دهد...

مزه گس خاکستر می دهد...

شاید اون ته تهش خسته ام و شاید هم دلمرده...

ولی خوب کماکان زندگی می گذرد چون جوی آب...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٧ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody