دیبای چهلتکه

روزهای با طعم  صبر و سکوت...

می شنوم و می نگرم آنچه را که دیگران بر علیه هم می گویند.

حرف هایی پر از ترس از سر عدم امنیت و حسادت و در زیر همه آنها یک جور بی عدالتی....

انگشت اشاره همه به سوی کسی است که این روزها بر خلاف ماه های پیش فقط نگاهش می کنم ...

و ته ته دلم نمی خواهد باور کند که او می تواند اینقدر بد باشد....

حتی اگر مرا دوست نداشته باشد...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٠ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

دلم در هوای یک کار یواشکی است .

یک هیجان شاید...

شاید لمس دست های تو به ظاهر اتفاقی و با یک دنیا تمنا پشت آن....

چیزی که بارها خوابش را دیدم و توی بیداری با نگاهم جستجویش کردم...

اینقدر نزدیک و آنهمه دور...

همین هم غنیمت است.

یاد گرفتم که حس لامسه ام را با چشمانم به کار گیرم و بیناییم را نهان کنم.

....

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٦ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody