دیبای چهلتکه

اگر اینجا می نویسم به خاطر اون یک نفریه که آمار وبلاگ بهم میگه که به اینجا سر میزنه ! شاید یک نفر نباشه ولی خوب بالاخره یک بازدید کننده در روزهایی که خودم هم اینجا را فراموش کردم یعنی اینکه یکی هست که سراغت را میگیره !

و چقدر این یک نفر بازدید کننده ناشناس من را خوشحال می کند.

روزهای پاییز تند وتند می گذرند و من سعی می کنم یادم باشه که با باران بعدی شال و کلاه کنم و توی باران قدم بزنم و باز باران می آید و من قولم را به خودم فرامش می کنم.

یعنی در حقیقت دلم می خواهد که کنار آدمها باشم و نه تنها .

جمله عجیبی بود و وقتی خوندمش تمام پشتم لرزید :

وقتی سعی کنی همه کار بکنی دیگر وقتی نداری که هیچ کار نکنی !

این قصه روزهای من بود یک عالمه کار و برنامه که دلم می خواست به همش برسم . هنوز هم دلم می خواهد ولی خوب توان بدنی  و محدودیت زمان و.... نمی گذاشت.

یادم رفت که واقعا لازمه یک ساعاتی در روز هیچ کار نکنی و فقط گوش بدی . یا با خودت حرف بزنی . شایدم با خدا!

می دونم که این لحظات سکوت جزو لذت بخش ترین لحظات زندگیم است اگر توش به ترس ها و امر ونهی والد بزرگ و آرزوها اجازه ندهم که آرامش من و خودم را بهم بریزند.

به خودم قول داده بودم که در هفته یا حداقل در ماه ساعاتی را با پیرزنی یا شایدم پیرمردی بگزرانم و همدم ساعات تنهایی او باشم .

ولی جالب اینجاست که چنین کسی را پیدا نکردم و هنوز نتونستم برنامه ام را برای کهریزک جور کنم. از آسایشگاه های سالمندان اطرافم هم خیلی دل خوش ندارم.

دلم پیرزنی تنها را می خواهد  توی یک خونه کوچک و پر از اسباب و وسایل نوستالژیک .مطمئنم که من به او بیشتر احتیاج دارم تا او به من !

خلاصه یک نفر بازدید کننده عزیز  مرسی که اینجا سر زدی ! اگر چنین کسی را می شناسید دریغ نکنید.

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢۳ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody